دانه‌های انار ...

فرم‌گرایی،
رکود متخصص‌نمایانه است.

شهید من
تمام شهیدان جبهه‌ی حق از آغاز حیات بشر تا برپایی صحرای محشر به خصوص
بسم الله الرحمن الرحیم

و می‌گویند ...

برحسب اتفاق از مطالب گذشته‌ام

دوستان
انتفاضه سوم - وادی - مهتد - دو رکعت عشق - درد - جنگي که بود، جنگي که هست - ترنم فکر - تفکر با چاشنی خنده - 22 خرداد 1388 - کیستی ما - نفسانیات یک من - شورآباد - آغاز در نهایت - قطعه 26 - واژگون … - خصوصی نیست …! - ساده غزل - اسپريچو - تاملات - پاسداران - رصدخانه - کافه اندیشه - در جستجوی حقیقت - e-حدیث نفس - پاکت‌ها - زرنگار - آذرباد - بی خوابی های یک برنامه نویس - بیقرار - ترديد راهي به دانايي - یک فنجان فکر - درياچه ي قو - نسیم حیات - ناروزنامه نگار - چهار نما - خاکریز - دردنامه - چای نبات - بی عمر - فرزند انقلاب - سـواد آیـنه - بیداری - یه دانِ ش جو و قس علیهذا - طبیب - انقلاب سوم - چشم ـ زخم - آخرالزمان و ظهور مهدی موعود(عج) - دیار شهود - گام آخر - گاه نوشته‌های من - آب و آتش - راوی - شرب مدام - اسماعیل نیوز - مظلومیت سانسور شده - کاریکاتورهای مازيار بیژنی - یک خبرنگار - عکاس مسلمان - گروه فرهنگی عمار یاسر - پابرهنه - خاکریزیـسم - بچه های قلم - ابتدا - آرمان خواهی - هابیل - آهستان - نظر سوم - دادگاه انقلاب اسلامی - مجاهدین - نون و القلم … - شیعیان یمن - نون والقلم - یکتا - وب نوشت - ساقور - فرصت - مرگ آگاهی - گندم و بلدرچین - ادواردو - روزنامه دانشجویی - میرزا قلي خان راپورتچي - اسکالپل - دانشطلب - اقاليم قبله - دوئل - کلام نو - مجاز - روزنوشت - وبلاگ بحر - نقد 123 - داداشی وب - پلخمون - آیات غمزه - شــعـــركـــده - جنبش نرم افزاری و تولیدعلم و آزاداندیشی - فراموشخانه عدالت - سوتک - قیام لله - سجیل - هبوط - مبارز کلیپ - دفتر بی خط - شَوَند - شش گوشه - بچه محل - منطقه ممنوعه - وب‌نوشت دنج - قلم زن - آینده از آن مظلومین تاریخ … - كافه حزب الله - مسلمان برابری طلب - عزم رفتن - دو اسلام - مطالبه آرمان‌های انقلاب از صدا و سیما - تارنما - حيرتكده ي عقل - شبکه در انتهای افق - تغلب سبز - انتهای افق - ســایـبـریـا - زُبُر الحدید - دو نوع اسلام، دو نوع مسلمان - جسد زنده - دستنوشته های یک نسل سومی - پاسخ‌گويی سران سه قوه - مسئله روش - آرمانشهر - صاد - چغـ(قـ)ک -
حضور در وب
حواشی

سبکِ زندگیِ دست‌پختِ ساینسِ تجربی

یکی از مولفه‌های مهم و بسیار موثر در شکوه و گسترش و عمق یک تمدن، میزان انسجام و هماهنگی میان بخش‌های مختلف آن تمدن است. یعنی تمدنی به واقع واجد خصلت تمدنی است که توانسته باشد میان بخش‌های مختلف خود، انسجام و هماهنگی ایجاد کرده باشد. مبانی هستی شناختی، عقاید دینی و عقلانیت یک تمدن، با نگاه انسان‌شناختی‌ش، با رفتارهای اجتماعی‌ش، با معماری و سازه‌سازی‌ش، با محصولات هنری و ادبی‌ش، با نظام آموزشی‌ش، با ساختار اقتصادی‌ش، با مراوادات خانوادگی‌ش، با گزاره‌های فلسفی و علمی‌ش و …، منسجم و هماهنگ باشد.

فرهنگ به مثابه هوای تنفس

چنین هماهنگی پیچیده‌ای به هیچ طریقی جز گسترش و ترویج فرهنگی عمیق میسر نخواهد بود. فرهنگ نه به معنای سطحی و جزئی‌اش (یعنی هر جور کتاب، تئاتر و سینما) که فرهنگ به مثابه هوای تنفسی حاکم بر افکار و رفتار آدم‌ها و جوامع. با این فرهنگ باید چنین انسجامی را ایجاد و عمیق‌تر کرد. نمی‌شود که دستگاه رسانه‌ای‌ش تجمل و اسراف و اشرافیت را تبلیغ کند، و نظام دینی‌ش مذموم شمارد، بانک‌هایش پول‌پرستی و ربا را تبلیغ کنند و روحانیت‌ش در مذمت نگاه مادی سخن برانند، فرهنگ عمومی انگاره‌های فمنیستی را ترویج کند و آرزو کنیم خانواده مستحکم و جامعه‌ای با حیا و با عفاف داشته باشیم، نمی‌شود که نظام آموزشی مسائل غیر دینی را به بچه‌ها آموزش دهد و انتظار دین‌دار شدن آنها را داشته باشیم، و از این دست مثال‌ها فراوان است.

یکی از مهمترین ابعاد تمدن مدرن غرب، همین تلاش مستمر و گسترده برای انسجام بخشی و هماهنگی در تحولی است که پس از رنسانس شروع شد. تلاشی فراگیر و در سطوح مختلف از تغییر در دین‌شناسی، تغییر در آثار هنری و ادبی، تغییر در نظریات فلسفی، تغییر در نظامات سیاسی و … که به صورت مداوم طی قرن‌ها صورت گرفت. حاصل این هماهنگی خود را در «سبک زندگی» آمریکایی به بلوغ رسانده و نمایان کرده است که برای کلان‌ترین و ریزترین و خصوصی‌ترین مسائل زندگی بشری، مدلی برای رفتار، فکر و عقیده ارائه کرده است. و این مهم را در سطح جهان به مدد رسانه‌های عظیم تبلیغی و هنری گسترش داده است.

علم تجربی عامل بسط ایدئولوژی مدرنیسم

یکی از حیاتی‌ترین و پیچیده‌ترین سطوح ایجاد این انسجام، که تاثیرات بسیار عمیقی هم در رشد هماهنگی و هم در تحمیل آن به جهانیان داشت، ایجاد هماهنگی، سنخیت، و انسجام میان مبانی هستی‌شناختی، انسان‌شناختی و عقلانیت جدید، با نظام ساینستیستی، پیش‌فرض‌ها، آموزش و تبلیغ و روش‌های ساینس (science) بود. یعنی همانگونه که مبانی نظری را در ایجاد آثار هنری و ادبی و اصلاح روابط اجتماعی و ساختارهای سیاسی، به کار گرفتند، آن مبانی را به صورت کاملا عمیق در تفکرات فلسفی منقح و منسجم کردند و در مبانی علوم مختلف آنرا به صورتی کاملا آرام اما عمیق نفوذ دادند. لذا دانشی تولید کردند که نه تنها با سایر بخش‌های تمدنی هم‌خوان بود، بلکه با شتاب فراوان به توسعه‌ی تمدنی غرب انجامید. به واقع با نهایت زیرکی «ساینس» تبدیل به مهمترین ابزار بسط و گسترش ایدئولوژی مدرن گردید.

مهمترین ویژگی و برتری این حوزه این بود که شعارش این بود که : دانش، دانش است و این و آن ندارد! علم همین حقیقت است که هست! یعنی همان قدم اول مخاطب را خلع سلاح می‌کند تا از ذهن نقاد جلوگیری کند. و این یکی از حجاب‌های مضاعف است که جهل مرکبی را فراهم می‌کند. ایدئولوژیک‌ترین مکتب دوران مدرن، شعار خود را مبارزه با ایدئولوژی قرار می‌دهد تا با ایدئولوژیک خواندن رقبا، آنها را از میدان به در کند. یکی از پیچیدگی‌های ساینس نیز دقیقا همین نکته است. با حجم فراوان تبلیغ و در کنارش دستاوردهای تکنولوژیک آن، این تصور را ایجاد کردند که ساینس، همان علم واقعی است. تصوری که علم‌شناسی‌های عمیق نیمه‌ی قرن ۲۰ به بعد، کاملا شعار بودنشان را نشان داد.

ذات ایدئولوژیک علوم مدرن

در حوزه علوم انسانی و اجتماعی که چنین آمیزش و به هم آمیختگی چنان عمیق و گسترده است، که هر پاراگراف از هر کتاب این حوزه را دست بگیرید، با کمی دقت می‌شود ده‌ها پیش‌فرض و مبنای ایدئولوژیک را یافت. و عجیب آنکه در دانشگاه‌های ما اساتید و دانشجویان علوم انسانی چنان تعصب عجیبی بر یافته‌های غربی دارند که نه تنها خود صاحبانشان چنین تعصب و حیرتی ندارند، بلکه حتی در تعصب بر دانش خواندن بلامنازع این یافته‌ها، از دانشمندان علوم طبیعی گوی سبقت ربوده‌اند. چه آنکه دانشمندان پیشتاز و نوآور علوم طبیعی با فروتنی بیشتری به جای دفاع از دانسته‌های خود به جهل‌های خود و اشکالات ساینس اشاره می‌کنند. و این درسی عبرت آموز است که چطور جهالت باعث تعصب و غرورهای عجیب اساتید و دانشجویان تقلیدکار دانشگاه‌های ما شده است. و چاره‌ای نیست جز آنکه با لبخند دست نوازش برسرشان کشیده و آنها را به مطالعات بیشتری در حد دانشجویان سال اولی پیرامون فلسفه ساینس و روش‌شناسی ساینس و اتقان آن رهنمون کرد.

از آغاز رنسانس و با سرعت بیشتر پس از انقلاب علمی قرن ۱۷ و دستاوردهای شگفت‌آور نیوتن و امثالش، یکی از مهمترین تبلیغاتی که ارائه می‌شد، روش ساینس به عنوان تنها روش رسیدن به حقیقت و جدا بودن آن از هرگونه پیش‌داوری و متافیزیک بود. روشی که تجربه و آزمایش هسته‌ی اصلی آن بود که با به کار بردنش می‌شد به صورت مداوم به استخراج شمش‌های طلای حقیقت، بی‌چون و چرا دست یافت.

دستاوردهای تکنولوژیک و موفقیت‌های نظریه‌های مختلف ساینس نیز زمینه روان-جامعه شناختی پذیرش این ادعا را فراهم می‌کرد. اما با گذر زمان و عدم رسیدن به بهشتی که ساینس وعده می‌داد و همزمان تفطن‌ها و بررسی‌های فلسفی عمیق علم‌شناسی که در قرن ۲۰ اوج گرفت، باعث شد هاله‌های مقدسی که پیرامون ساینس ساخته شده بود، کنار برود. از سوی دیگر نمایش تاثیرات فراوان عقاید و مبانی متافیزیکی بر روی دانشمندان بزرگ قرون اخیر در ارائه نظریاتشان و اصرار فراتر از برهان و دلیل بر آنها، نیز دیواره‌ی نقدناپذیری ساینس را شکست.

بحران روش‌شناسی علوم تجربی

بررسی‌های روش‌شناختی نشان داد آنچه دانشمندان در عمل اجرا می‌کنند آن چیزی نیست که خود به طور رسمی اعلام می‌کنند و نه آن چیزی که در تجویز‌های فلاسفه دستور داده می‌شد. ماجرا پیچیده‌تر از چند جمله‌ی دستوری برای روش ساینس بود. و همه‌ی این مباحث در حوزه‌ی علوم طبیعی که پادشاه قلمرو ساینس شمرده می‌شدند، رخ داد. به ویژه فیزیک به عنوان الگوی یک ساینس کامل، در معرض بررسی‌ها قرار گرفت. امکان اثبات نظریه‌ها، دیگر به تایخ پیوسته بود. تنها نظریات باید محتمل‌تر شمرده می‌شدند. دیگر تجربه و مشاهده یقینی نبود. هر مشاهده‌ای نظریه‌بار است. دیگر افسانه‌ی اثرناپذیری تجربه و مشاهده از عقاید فرد، به شکل گسترده‌ای فرو ریخت. نه تنها هیچ مشاهده‌ای در عمل مصون از عقاید دانشمند نبود که اساسا به صورت فلسفی نیز امکان تجربه‌ی جدا از متافیزیک منتفی شد.

کار تا آنجا بالا گرفته است که یکی از ایدئولوگ‌های متعصب و خشونت طلب[۱] لیبرال دموکراسی، یعنی کارل پوپر هم لب به سخن می‌گشاید: «تجربه در علوم عینی بر هیچ ستون پولادینی تکیه نزده است. بلکه گویی کاخ تئوری‌های علمی بر باتلاقی افراشته است، و عمارتی است نهاده بر تیرک‌های فرورفته در باتلاق. بر هیچکس “معلوم” نیست که ته این باتلاق کجاست»[۲]. وی به بررسی مبنای تجربه پرداخته و پس از نشان دادن نظریه‌بار بودن مشاهدات و نکاتی دیگر، این چنین ناامیدانه فصل را پایان می‌بخشد. این فرآیند با ظهور نابغه‌ی شجاع فلسفه ساینس، توماس کوهن و نظریات پارادایمی‌ش درباره ساینس، وارد فاز جدیدی از مباحث علم‌شناسی شد. واقع‌گرایی نظریات تبدیل به رویایی شد که نباید انتظارش را در “واقعیات” کشید. و این روند تا انکار مطلق وجود هرگونه “روش” برای ساینس شد.

مثال‌هایی از پریشانی روش‌شناختی در علوم تجربی

حال مثال‌هایی از فیزیک، اخترشناسی و زیست‌شناسی می‌زنم تا مشخص شود که وقتی در تجربی‌ترین و غیرمتافیزیکی‌ترین بخش ساینس چنین اتفاقاتی می‌افتد، در هنر و حوزه دانش‌های انسانی و اجتماعی، این آمیختگی و تاثیراتش تا چه حد گسترده است.

دکارت فلسفه‌ای مکانیستی از عالم ارائه کرد. حتی اندیشه نیز تفسیری مکانیستی باید می‌داشت لذا متوسل به مخچه شد. اما این نگاه مکانیستی به عالم زمانی فراگیر و یک فرهنگ جاری در عمیق‌ترین بخش‌های تمدن شد که توسط فیزیک نیوتونی تبیین و تئوریزه شد. و به نام “علم” سیطره‌ی مطلق یافت. همان‌گونه که تصور نیوتون از زمان، مکان و جرم، بدون حتی تعریف صریح و مشخص آنها، جاری و ساری شد. نیوتنی که امروز تصویر یک دانشمند بزرگ را در ذهن‌ها دارد، بیش از مطالب فیزیک و ریاضی‌ش، مطالبی درباره الهیات و آیین دینی خود داشت. و بسیاری از مفاهیم علمی‌ش ریشه در اندیشه‌های دینی‌اش داشت[۳]. و اینکه در کتاب مشهور و اصلی فیزیکی خود اصول، فصلی را درباره نقش فرشتگان در اداره‌ی جهان داشت که در نظام آموزشی ساینس، برای دلایل ایدئولوژیک و هماهنگ‌سازی با شعار جدایی ساینس از دین، کاملا سانسور شده است. و البته این‌گونه سانسور نصیب کتب باقی اندیشمندان بزرگ هم شده است.

حتما داستان اعتقاد شدید انیشتین به اصل علیت و مخالفتش با نظریه کوانتوم را شنیده‌اید. چنان بر موضع‌ش اصرار می‌کرد که چندین مساله پیچیده را برای نشان دادن غلط بودن کوانتوم طرح کرد. هر چند وقت هایزنبرگ و دیگران را بسیار صرف کرد، اما آنها حلش کردند. اما انیشتین باز مایوس نشد. تا اینکه بوهم، توانست نظریه‌ی کوانتوم را چنان بازسازی کند که در فرمول و تبیین شواهد، معادل با قرائت کپنهاگی باشد اما در مبانی کاملا پایبند اصل علیت.

بازگردیم به دوران شروع اخترشناسی جدید؛ کپرنیک فیثاغوری مشرب، دوباره ایده‌ی خورشید مرکزی را از عمق تاریخ زنده کرد. اما با آنکه برهانی برای واقعی انگاری ایده خود نداشت اما قدسیت آتش برای او باعث شد چنین ایده‌ای را طرح کند. او همه‌ی این‌ها را علیه سنت علمی آن دوران، با وجود خیل عظیم انتقادات علمی و شواهد تجربی ناقض ایده‌ی او، طرح کرد و همچنان بر آن اصرار ورزید. گویی از آرزویی برای ساده‌کردن چرخش آسمان‌ها حول گوی آتشین سخن می‌راند. که البته نسخه او چندان هم از نظام بطلمیوسی ساده‌تر نبود. و گالیله چه تحسین فراوانی از این ایستادگی علیه شواهد علمی کرده است! و این روند با تیکو براهه‌ و علایقش به اسرار و جادوها و کپلر و طالع‌بینی و عشق عرفانی‌اش به کشف روابط ریاضی ادامه یافت[۴].

در دوران اخیر نیز اخترشناسی شامل بحث‌های فراوانی است که به خوبی نمایانگر درگیری عقاید متافیزیکی دانشمندان است. به خصوص با رشد ابزارها و پی بردن به بی‌کرانگی جهان و حجم عظیم مجهولات، این موضوع بیشتر خود را نشان می‌دهد. آغاز جهان و نوع موضع‌گیری‌ها در قبال آن به وضوح می‌تواند نمایشگر اعتقاد یا عدم اعتقاد دانشمند به خالق باشد. اصرار غریب کیهان‌شناسان ملحد برای گریز از پذیرش آغاز جهان و تلاش‌های شکست‌خورده‌شان -حتی به قیمت زیر سوال بردن قوانین فیزیک- به خوبی رسوخ مستقیم عقاید متافیزیکی را نشان می‌دهد[۵].

بحث‌های جاری در زیست‌شناسی نیز بسیار جای تامل دارد. این ژن چیست که روزمره همه از آن استفاده می‌شود؟ چه اثری بر انسان دارد؟ اصلا وجود دارد؟ حتی قائلان به وجودش نیز توافقی بر تعریفش ندارند. آیا ژن مانع اختیار و آزادی بشر نیست؟ طرفین بیشتر بر مبنای علایق متافیزیکی‌شان دست به انتخاب می‌زنند. این بحث درباره نظریه «تغییر» داروین به شکل بارزتری وجود دارد. به ویژه که نکته‌ی اصلی نظریه‌ی او، قائل شدن و اعلام بی‌هدفی در «انتخاب طبیعی» است. نظریه‌ای که انواع بخش‌هایش فاقد اثبات و برهان جدی‌اند. نه از نوع فلسفی – منطقی و نه تجربی. اما علت اصلی جنجال بر سر این نظریه‌ بیشتر از همه بخش‌هایش، همین پوچی و انکار هدفداری است. حتی خود داروین نقش نظریه‌اش را تنها تبیین‌گر بعضی مسائل، می‌داند. همان نقشی که اتر برای فیزیک ایفا می‌کرد! و جالب‌تر آنکه لفظ انتخاب طبیعی که گویی از وجود انتخاب‌گر سخن می‌گوید با این بی‌هدفی در تضاد است. و قطعا ترجمه evolution به تکامل یک ترجمه‌ی کاملا ایدئولوژیک بوده است. چه لفظ انگلیسی بیش از تغییر و به خصوص جهت آن، چیزی نمی‌گوید. اما تکامل در خود مفهومی از پیشرفت را نیز دارد که باز با هدفدار بودن در تضاد است. سوال‌های فراوان درباره این نظریه بی‌برهان، آنرا تنها به میدانی برای انتخاب براساس علایق متافیزیکی بدل کرده است[۶].

مبانی متافیزیکی علوم تجربی

در همه مثال‌های فوق که فقط اشاره‌ای شد و هزاران مقاله و تحقیق در کل حوزه ساینس شبیه‌ش را می‌توان انجام داد، نشان از تاثیر مبانی متافیزیکی بر ساینس و از سوی دیگر نوع نتایج متافیزیکی‌ای که فرد با پذیرش هر نظریه، به آن تن می‌دهد، بود. یعنی با پذیرش یک نظریه، لاجرم الزامات جامعه‌شناختی، فلسفی، متافیزیکی و … را –آگاهانه یا ناآگاهانه- می‌پذیرید. یا اگر نپذیرید باید با قربانی‌کردن انسجام به رفتارهای دوگانه و مشوش دست زد و زندگی برزخی داشته باشد. به ویژه که خیلی مبانی متافیزیکی حوزه‌های گوناگون ساینس به صورت ناخودآگاه در عقاید افراد رسوخ می‌کند و بدتر آنکه با خیال “علم” بودن آنها، کاملا تسلیم می‌شود و با تعصب کورکورانه و تقلیدی از نقد و اصلاح آن دست برمی‌دارند.

علوم تجربی پایه‌ای برای سبک زندگی مدرن

آری! ساینس تجربی، یکی از عوامل اساسی ساخت یک سبک زندگی خاص است. این «مجموعه‌ی فعالیت‌های فکری بشر مدرن»، تصوری از عالَم را در ذهن انسان شکل می‌دهد که به عقاید، رفتارها و در نهایت سبک زندگی او جهت می‌دهد. و زمینه پذیرش سبک زندگی مدرن را فراهم می‌کند. جهانی که من و شما تصور می‌کنیم از اتم‌ها و الکترون‌هایی تشکیل شده است که وجودشان ثابت نشده است، دنیایی که پر از خلاء است، جهانی که توسط نیروهایی هدایت می‌شود که نه دیده می‌شود و نه ثابت شده‌اند، جهانی که به صورت کاملا مکانیکی کار می‌کند و با دانستن شرایط اولیه و قوانین، آینده‌ی حتمی‌ش را می‌توان پیش‌بینی کرد، دنیایی که انسان را موجود حقیری تصویر می‌کند که در گوشه‌ای دور افتاده از هستی بی‌کران، تنها و بدون هیچ یاوری افتاده است، دنیایی که باید هر چه می‌توانی تسخیر کنی و در مدت کوتاه عمر رفاه و زندگی لذیذ فراهم کنی، جهانی که انسان با سایر حیوانات هیچ فرق خاصی ندارد، دنیایی که بی‌هیچ هدفی به پیش می‌رود تا نابود شود و…؛

آری! ساینس در ذهن ما عالَمی را شکل می‌دهد که الزامات خاص خود را دارد. تصویری که با جهان تصویر شده توسط دین اسلام، جهانی که انقلاب اسلامی نویدش را می‌دهد، تمایزات اساسی دارد. لذا وقتی ما در دبستان‌ها، دبیرستان‌ها و دانشگاه‌ها ساینس را به افراد می‌آموزانیم، بی‌آنکه بدانیم و بدانند، این فرهنگ و این نگاه را کم و بیش به آنها منتقل می‌کنیم. و این باعث آغاز دو گانگی و تضاد با فرهنگ دینی ناب می‌شود. افراد گوناگون بنا به شرایط و روحیاتشان سمتی از این دوگانگی را تقویت می‌کنند. و البته بندگان صالح خدا خود را رها کرده، و به حیات طیبه می‌رسند.

اما این دوگانگی مزمن زمانی حل خواهد شد که انقلاب اسلامی، تمدنی منسجم در همه‌ی حوزه‌ها را شکل دهد. تمدنی که نیاز به نرم‌افزاری برای همه‌ی ساحت‌هایش نیاز دارد، علمی که بر اساس آن همه‌ی حوزه‌های زندگی را سامان بخشد، فرهنگی که سبک زندگی واقعی را برای یک جامعه مسلمان انقلابی فراهم آورد. در شروع شناخت این صراط هستیم. راه بسیار است هنوز.

پی‌نوشت:
۱. وقتی صراحتا و بی‌هیچ شرمی وی در آثار و مصاحبه‌های -حتی اواخر عمرش- از نابود کردن مخالفان بنیادی لیبرال دموکراسی و صدور دموکراسی با کروز سخن می‌گوید، چنین لقبی بسیار محترمانه و مسامحه‌گرایانه است
۲. کارل پوپر، منطق اکتشاف علمی، انتشارات علمی و فرهنگی، ص ۱۴۲
۳. ادوین آرتور برت، مبادی مابعدالطبیعی علوم نوین، انتشارات علمی و فرهنگی، فصل ۷، صص ۲۰۳ به بعد
۴. آرتور کستلر، خوابگردها، انتشارات علمی و فرهنگی، بخش سوم و چهارم
۵. تفصیل: ایان باربور، اخترشناسی و آفرینش، فصلنامه ذهن، شماره ۲۵، بهار ۸۵
۶. هادی صمدی، مروری بر فلسفه زیست‌شناسی، فصلنامه ذهن، شماره ۱۹، پاییز ۸۳

منتشر شده در نشریه پنجره ۱۱۹ و تریبون مستضعفین

کلمات کلیدی: ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،

غفلت تاریخی از فرهنگ سیاسی و قبیله‌های یخ زده

۳ تیر را ساده گرفتیم و معمولی. نفهمیدیم چه اتفاق مهمی رخ داده است. شاید حتی ۲۷ خرداد را نیز. که یک چالش جدی بین جریان‌های مختلف بود و در حالتی کلان‌تر در تضاد دو جریان نمود یافت. شاید ادامه یافته و عمیق‌تر شده تقابلی که شهید بهشتی می‌گفت. جنگی که ظاهرا انتخاباتی بود اما به واقع برخورد سنگین دو طرز فکر بود، دو نوع اسلام؛ دو نوع اسلامی که هواداران خاص خود را داشت و می‌شد در  پس این دو نماد، گروه‌ها و جریان‌ها را دید که با همه اختلافاتشان بالاخره در پشت یک نفر قرار گرفته بودند. تمام روشنفکران لیبرال، دوم‌خردادی‌ها، مسلمانان مدرنیست، اسلام‌های التقاطی، سرمایه‌دارهای + ۱۷ رکعت، ملاهای اشرافی، کارگزارانی‌ها و … برای حمایت از یک جریان به میدان آمدند. دعوای سنگینی بود. ساده گذشتیم. آن پیروزی عظیم را قدر نشناختیم.

یکی از مهمترین پیام‌های ۳ تیر که مورد غفلت واقع شد، این بود که زمین سیاست کشور تغییر کرده است. دیگر جنگ‌های زرگری پشت تریبون و اشتراک منافع مادی در فلان موسسه و سازمان، باید تغییر می‌کرد. رفاقت‌ها، حزب‌بازی‌ها و خاندان‌سالاری‌ها باید جای خود را به مردم‌گرایی و عدالت‌خواهی می‌داد. جانشینی مصلحت نظام به جای مصلحت اشخاص، حق مردم به جای لاپوشانی خطاهای وابستگان، ساده‌زیستی و مردم‌داری به جای اشرافیت و طلبکار مردم بودن، و…؛ همه اینها یعنی باید پس از سه تیر با فهم عمیق این اتفاق شگرف، دست به بازسازی جریانات، دسته‌بندی‌ها، گروه‌ها، قواعد بازی نظام سیاسی، و تغییر فرهنگ سیاسی حاکم بر کشور می‌زدیم. یعنی باید هم جریانات و گروه‌ها و هم مردم، مباحثی چون ساده‌زیستی و عدالت‌خواهی و مردمی بودن را به عنوان قواعد خدشه ناپذیر فضای سیاسی استنشاق کنند. دیگر بحث‌ها و رقابت این حداقل‌ها را باید به عنوان پیشفرض داشته باشد. و در این میان واقعا جای تاسف است که هنوز کسانی در گوشه کنار پیدا می‌شوند که گمان می‌کنند اختلافات سیاسی در دوگانه‌های منسوخ شده‌ی راست-چپ، اصولگرا-دوم‌خردادی است.

این اتفاق با اتفاقات منتهی به انتخابات ۸۸ و حوادث پس از آن، اولویت دو چندان یافت. این بار یک جنگ تمام عیار بود. از سویی در سال ۸۷ همگی کسانی که در بازی‌های سیاسی قبل از ۳ تیر شرکت داشتند، به بهانه‌ی همایش ۳۰ سالگی نظام، سعی کردند علیه این فرهنگ سیاسی جدید و اراده‌ی مردمی، بازی را به پیش از ۳ تیر باز گردانند. همه‌ی سرمایه‌هایشان را عرضه کردند تا دولت وحدت ملی (البته وحدت بخشی از سیاسیون و نه ملت!) راه بیندازند. پس از انتخابات ۸۸ هم که باز با حضور عظیم و مستقیم مردمی انواع اقسام اینگونه ارتجاع‌ها شکست خورد، نامه‌ی بی‌سلام خبر هزینه‌ای سنگین برای این پافشاری امت و امام‌شان بر آرمان‌های انقلاب را می‌داد. مستکبرین داخلی و خارجی علنا هم دست شده و همه توان خود را به میدان آوردند. و اگر مردم و امام امت، در وسط میدان نبودند، حضرات هنگامی از خواب برمی‌خواستند که همه چیز انقلاب از دست رفته بود. میدانی که خلاف زمان انتخابات نهم، علاوه بر تخریب و ترورهای سیاسی-رسانه‌ای، این بار برخوردهای سخت و تروریستی فیزیکی را نیز شامل می‌شد. این هجمه عظیم جهانی علیه انقلاب را هم اکثر سیاسیون -مشهور به خواص!- ساده گرفتند. ساده گرفتن البته با نگاه خوش‌بینانه است. شاید واقعی‌تر باشد که بگوییم اگر خائن نبوده باشند به طرز احمقانه ماجرا را نفهمیدند (یا شاید هوای نفس نگذاشت). و لاجرم با این تصورات اشتباه از معادلات، از جبهه‌بندی ها، از مواجهه حق و باطل، قدر این پیروزی‌های متعدد را نمی‌دانند. بعد از تمام شدن ماجراها و شکست مفتضحانه دشمنان انقلاب، می‌آیند و با چند لینک و عکس یادگاری، ادعای میراث خواری و غنیمت گرفتن از جنگی دارند که نه تنها در آن هیچ کمکی به انقلاب نکردند که خود اتفاقا معضل اساسی آن بودند. و اگر مردم نبودند و پایمردی ایشان در گوش سپاردن به امر ولی، معلوم نبود اینها انقلاب را به چه ثمن بخسی معامله می‌کردند.

دیگر دوگانه اصولگرا-دوم‌خردادی، نه تنها پاسخگوی معادلات و اتفاقات فضای سیاسی نبود، بلکه کوچکترین ظرفیتی برای پیشبرد آرمان‌های انقلاب ندارد. انقلاب باید با سرعت بیشتری افق‌های بلندی را طی کند. شرایط منطقه‌ای و جهانی نیز این را می‌طلبد. امروز نه تنها باید آرمان‌های انقلاب پیش‌فرض گرفته شود که بایستی در تعمیق و گسترش آن تلاش شود. دیگر دوران پاسخ به شبهات ولایت فقیه گذشته است. امروز روزگار این پرسش است که چگونه باید عجله‌ی ملت‌های جهان را برای مدل جدید از حیات طیبه پاسخ گفت؟

دیگر نه ملت می‌پذیرد و نه عقلانی است که بخواهیم مناسبات سیاسی-اجتماعی را به پیش از ۳ تیر بازگردانیم و این جهش مهم در تاریخ انقلاب، را نادیده بگیریم. دیگر ارتجاع به بازی‌های سیاسی پشت درب‌های بسته و لابی‌های چند نفری خریداری ندارد. دیگر نمی‌شود در رسانه‌ها اختلافات ظاهری ساخت و مثلا در سازمان نظام پزشکی با مشارکتی‌ها هم منفعت شد. دیگر نمی‌توان به اسم اصول‌گرایی قبیله‌گرایی کرد. دیگر دوران تصمیم‌گیری برای مردم توسط عده‌ای محدود گذشته است. دیگر خنده‌دار خواهد بود که جریانی خود را اصولگرا بنامد اما شیوه‌ی لیست‌بندی‌اش، مبتنی بر سهم پولی باشد که هر حزب وسط گذاشته است!*. انقلاب با این دوگانه‌سازی‌ها به پیش نمی‌رود. باید عمیق‌تر و دقیق‌تر مرزبندی کرد. دیگر روشن شده است که این لولوسازی‌های ابتدایی و ترساندن از موجوداتی به نام‌های مختلف، بهانه‌ای است برای بی‌ارادگی، فهم سطحی، محافظه کار بودن حضرات! همان‌طور که جو‌سازی‌های مشهور به جریان انحرافی بهانه‌ای است برای پوشاندن انحرافات خودشان. برای پوشاندن انحرافات کسانی که با آنها متحد شده‌اند.

بعد همین راست سنتی با همدستی احتمالا نانوشته با آ. هاشمی (جریان حامی ایشان منظور است. از کارگزارانی‌ها تا مجمع روحانیون و معدود دوم خردادی‌های باقی مانده)، دست به چنان هوچی‌گری و بلوای سیاسی زده‌اند که نگو. همه توانشان را به کار گرفته‌اند تا فضا را به پیش از ۳ تیر و آن فضای گل و بلبل و لبخندهای دیپلماتیک و گروه‌بندی‌های شعاری برگردانند.

باید فرهنگ سیاسی و قواعد فعالیت سیاسی تجدید می‌شد. فکر می‌کنند باهنر، لاریجانی، توکلی، احمدی‌نژاد، قالیباف، رضایی، رسایی و … همه از یک نوع اصولگرایند. آقای کواکبیانی که دو روز پس از انتخابات صریحا تقل در انتخابات را رد می‌کند، اصولگرا‌تر است یا قالیبافی که تا یک سال حاضر نمی‌شود در حد یک کلمه و فقط یک کلمه، صحت انتخابات را تایید کند؟ باهنری که تمام فکرش قدرت طلبی است و البته تمام دوران فتنه را در پستویی پنهان بود، اصولگراست؟ در این اصولگرایی بوش و شارون و برلوسکونی هم می‌گنجد؟ از این دست مثال ها فراوان است.

این خام‌اندیشی و بلاهت را در تحلیل فضای سیاسی کشور باید کنار گذاشت. باید دست به تحلیل‌های عمیق‌تر و دقیق‌تری از جریانات و افکار سیاسی داشت. باید طوری زمین بازی را طراحی کنیم که بشود آرمان‌های انقلاب را، عدالت را، مبارزه با مستکبرین همه عالم را و … را بهتر و سریعتر پیش برد. منکر تلاش‌هایی که شده است نیستم. تلاش‌های پراکنده زیاد صورت گرفته است. اما به سامان نرسیده است. جبهه پایداری نیز از همین تلاش‌هاست. تلاشی که البته وجود آیات عظام خوشوقت و مصباح، امید به آن را زیاد می‌کند. لیکن قطعا نسبت به آنچه باید این جبهه در تراز آرمان‌های انقلاب در خود ایجاد کند راه فراوانی است. راه بسیاری باقی است. باید این را به جد پیگیری کرد.

* جناب زاکانی در مناظره با آ. روانبخش در دانشگاه امام صادق، در پرسش یکی از دانشجویان درباره منبع تامین هزینه‌ی  ۷+۸ دقیقا به صراحت فرمودند هر حزب و جریانی سهم خودش را پرداخته است!

مرتبط:
+ مردم نشان دادند جریان سوم تیر اشتباهی نیست!
برخی از این جریانات {اصولگرایان}، سوم تیر را هرگز به عنوان یک واقعیت، قبول نکردند و نخواستند قبول کنند. دنبال این بودند که به عنوان یک تصادف و اتفاقی که ریشه‌دار نخواهد شد و قابل مصادره هست…

کلمات کلیدی: ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،

شاخ‌هایی برای دم خروسِ «محتمل پر خطر»

برادرانمان در شرکت سهامی، قبل از انتخابات تمام امکانات تبلیغی و قوای فکری‌شان را آورده بودند تا در برابر ۲خردادی‌ها و لولویی موسوم به انحرافی، وحدت کنند. به همین خاطر هم حاضر شدند به خاطر «اغماض» کردن نسبت به ردی‌ها، معدل لیست را پایین بیاورند (در حد ناپلئونی!).
گویا به سلامتی تمام آن همه پولی که منحرفین برای انتخابات خرج کرده بود، اثر نکرده و جنگ روانی از کار در آمد و همه کسانی که کوچکترین ربطی به اطرافیان رئیس جمهور داشتند –راست یا دروغ، درست یا غلط- رد صلاحیت شدند. تنها بهانه وحدت آقایان، از آنجا که نمی‌توانست در برابر دشمن فرضی* یا همان خرزو خان باشد، در برابر ۲ خردادی‌ها شد! آن هم لیست ۱۵ نفره‌ای به سرلیستی سهیلا خانم و البته لیست منتقدین دولت یعنی مطهری. کسی که به اسم تندروی** و به نمایندگی از آ. احمدی‌نژاد، توانست نماینده شود.
بعد که می‌پرسیدیم چه شده است که قد آقایان این قدر کوتاه شده است؟ نکند خاله‌بازی‌ها و سیاسی‌کاری‌های قبل از ۳ تیر جلوی رشد شان را گرفته؟ و یا حوادث و رجوع به ظرفیت‌های بلند انقلاب و آرمان‌های اصیلش بعد از ۳ تیر، کوتاهی قد آقایان را مشخص کرده؟ حالا بهشان بر نخورد! خودشان اصرار دارند این را بگویند! ما که می‌گوییم این جنازه‌ها و خلال دندان‌های بی‌خطر که اهمیتی ندارند! اما آنها اصرار دارند که به خاطر «محتملی که خطرش خیلی زیاد است» باید همه‌ی قدها را اندازه کوتاه قدترین فرد کلاس کرد و هر کس بخواهد کمی بالاتر را ببیند و انقلاب را کمی به جلو ببرد، با انواع برچسب‌ها و شانتاژها و تخریب‌ها، مجبورش کنیم به حرف ما تن در دهد.
خوب؛ اصل سوالم این است. یک سوال جدی! خیلی جدی‌تر از سوژه طنز ۷+۸ درباره حسینیان و ریاست زنان!
این «محتملی که خطرش زیاد است»، مگر بد نیست؟ مگر نمی‌گفتید خیلی خطرناکند؟ مگر نخ تسبیح لیست ضعیف حضرات نیست؟ بعد آ. باهنر، که با خودش سه سهم به صورت مستقیم در لیست دارد. و اساسا می‌شود در تحلیلی با جو غالبِ نیمی از لیست یکسانش دانست، چرا از مدت‌ها قبل از انتخابات و حتی بعد از دور اول، با وقاحت تمام به التماس و تمنای ذلیلانه در برابر ۲ خردادی برای حضور در انتخابات افتاده است؟ نه یک بار که بارها خواسته است تا آنها را –که مردم و نظام بیرون کرده‌اند- به داخل بازی بکشاند؟ همان کاری که آ. هاشمی با سبزها می‌کرد، تا بتواند از نظام باج بگیرد.
برادران ۷+۸ این تناقضات بنیادی را –که ریشه وجودشان را می‌زند- چگونه توجیه می‌کنند؟ اگر درباره خطر آن محتمل، راست می‌گویند و واقعا اعتقاد دارند، نباید آ. باهنر و حزب و هم‌نظرانش را از لیست بیندازند بیرون؟ می‌دانم. البته که این کار را نمی‌کنند! اما این قدر هم اثر ندارند که وی را وادار به سکوت کنند حداقل برای حفظ ظاهر تا بعد از انتخابات؟

التماس باهنر از 2 خردادی‌هابابام جان! ملت ۳ تیر دیده‌اند. ۲۲ خرداد دیده‌اند. ۹ دی دیده‌اند. یک ذره هم برای شعور ما احترام قائل شوید…

* وقتی آقایان دشمن اصلی را ندید می‌گیرند و افق دیدشان را پایین می‌آورند و سال عملیات انحرافی به راه می‌اندازند، چه باید گفت؟
** در بعضی از مواضع فرهنگی‌اش (از دفاع شدید از چند همسری تا انتقادات شدید نسبت به کم‌کاری فرهنگی دولت) هنوز هم همانقدر تندرو است. چرخش روزگار است دیگر! حالا سقف خواسته‌های طبقه‌ی معلوم‌الحال اجتماعی شده است این متحجر دیروز!

کلمات کلیدی: ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،

صدا و سیما تئوریسین و مروج مکتب ایرانی است یا مشایی؟

نورپردازی زیاد است.در مبل‌های چند ده ملیونی نشسته است. شاید گریم مجری فراوان است که چنین بازتاب نوری دارد. سخن از ایران و ایرانی‌گری است. سخن نه البته. عشق و ستایش تمام قد از ایران و ملیت؛ درون کاخ سعدآباد مجلس بزم گرفته‌اند و برای ایران و ایرانی‌گری، مدیحه سرایی می‌کند. دوربین فضای تجملاتی و طاغوتی کاخ را نشان می‌دهد. نه با نگاهی منفی که با شیفتگی! تنی چند از آوازه خوان های زرد را هم می‌آورد و به گفتگو می‌پردازد. بعد از مسائل مهمی چون  کار جدید و زندگی خصوصی مثلا هنرمند، آقای مجری، مهمان برنامه را به تملق از ایران و ایرانیت وا می‌دارد. این، چندین شب از برنامه‌های مناسبتی تلویزیون است.

اسفناک‌تر آن که این ایرانی‌گری‌های طاغوتی نه یک استثنا که یک رویه است. موسیقی‌هایی که با همین نگاه تولید می‌شود، برنامه‌های تلویزیونی که همین نگاه را دارند، فیلم‌ها و سریال‌هایی که این حرف‌ها را پمپاژ می‌کنند، مصاحبه‌هایی که با مردم گرفته می‌شود و تمام سعی‌اش بیرون کشیدن عشق به خاک و ایران است، این‌که حتی ۱۲  فروردین را که عید همه مستضعفین علیه همه مستکبرین است، فدای تبلیغات خرافات ملی می‌کنند، وقتی که انتخابات‌ها را به جای آنکه نمایش عشق مردم به اسلام و انقلاب بنمایند تقلیل به یک مساله ملی می‌کنند. حال آنکه هر انتخابات در ایران نه یک انتخابات محلی و قومی که برگه‌ای در پیروزی امت اسلامی است.حتی کار از این فراتر می‌رود. دهه فجر و انقلاب و ریشه‌هایش به ایرانی‌گری و مسائل اقتصادی تقلیل داده می‌شود. چه در شعارها و موسیقی‌هایی که پخش می‌شود، چه در کلام مجریان، در پیام فیلم‌ها و مصاحبه‌های ۲۲ بهمن و…؛ کار به آنجا می‌رسد که مستندهای سیاسی هم این قرائت را ارائه می‌دهند و دیگر خبری از اسلام، دینی جهانی که عدالت و سعادت و ایمان را برای همه بشریت می‌خواهد، نیست. دیگر دفاع مقدس دفاع از اسلام نیست. دفاع از صد متر خاک است! و قس علی هذا. این رویکردی است که به صورت کاملا جدی در اصلی‌ترین صدا و سیما جاری است.این همه شهید برای یک مرز قراردادی انگلیسی رفته اند؟ یا برای دفاع از اسلام، آرمان‌های انقلاب و به عشق کلام امام امت و اطاعت از نائب ولی‌عصر (عج)؟ در وصیت نامه شهدا امام خمینی و ولایت فقیه اصل است یا خاک و کوروش و داریوش؟ اصلا ایران بی اسلام مگر ارزشی دارد؟

اینکه گاها شنیده می‌شود که از چرایی کمک به فلسطین و لبنان می‌شود، یقین بدانید که بی‌ارتباط با پمپاژ توهمات پان ایرانیستی در جامعه نیست. که اتفاقا اثر مستقیم چنین رویه‌های آلوده‌ای است و نه اعتقادات و فهم سلیم مردم. همین سیاست‌ها بود که توسط صدا وسیما به عنوان اصلی‌ترین و قوی‌ترین رسانه‌ی فرهنگ ساز جامعه، تشعشعات مسموم آن بر سایر کارهای فرهنگی-رسانه‌ای نیز سایه انداخت. تا آنجا که حتی در میان قشر مومنان جامعه نیز شبهات و اعتقادات مغلوطی شکل گرفته است. تا آنجا که حدیث نبوی را جعل بر همین مرزهای مصنوعی تحمیلی می‌گیرند و مفهوم وطن می‌شود آنچه زورگویان عالم از قرن۱۸-۱۹ به ملت‌های جهان خوارانده‌اند. و کسی نمی‌پرسد که تا چند سال پیش بحرین و افغانستان و ارمنستان و… هم وطن ما بوده‌اند. چه شده است که الان بدل به غریبه شده‌اند؟ سخن از وهم این ناسیونالیسم‌های ضد عقلانی بسیار است که پیش از این هم گفته‌ام.

شاید آن هنگام که صدا و سیما انقلاب اسلامی به صدا و سیمای “ملی” تغییر رویکرد داد، خیلی‌ها گمان نمی‌کردند انتهای این روند به چنین فضایی بیانجامد. و شاید حتی افراد ساده‌اندیش با تکیه به نیت خیر حضرات در این دستگاه عریض و طویل، دست به تحسین و توجیه این نام‌گذاری و تغییر رویکرد می‌کردند. اما شاید فکرش را هم نمی‌کردند که نضج گرفتن نظریه‌های ناسیونالیستی و نژادپرستانه بخواهد همان فضایی را بر اسلام انقلابی حاکم کند که جاهلیت عرب، عرب‌گرایی و قبیله‌گرایی را بر اسلام ناب محمدی حاکم کرد. شاید خام‌اندیشان التقاط پیشه، با لفظ‌بازی‌ها بخواهند «مکتب ایرانی» را چیزی در مقابل اسلام و حقیقت نشان ندهند و احتمالا نیت برخی آقایان هم تقابل با اسلام نباشد. اما غافل از اینکه سیلابی از نگاه‌های نژادپرستانه‌ی غیر عقلانی با عنوان ملیت و ایرانی گرایی، چنان فرهنگ جامعه و نگاه برادرانه دینی را در میان مردمان نابود می‌کند که تخمین خسارات زنجیره‌ای‌اش خارج از توان ذهن بشری است. اگر کسانی جانشینی نگاه اسلامی با نگاه عربی را یکی از ریشه‌های انحطاط اسلام و فاجعه‌ی عظیم کربلا بدانند، قطعا گزاف نخواهد بود که ایرانی گرایی را در حد چنین خطری برای انقلاب اسلامی بداند. و اگر این مسیر به ناکجا آباد در سیاست‌های فرهنگی، خیلی زود اصلاح نشود و به آرمان‌های انقلاب اسلامی باز نگردد، باید مجلس ختمی برای حقیقت انقلاب اسلامی در این ساختار حقوقی حاکم گرفت.

به حق این نگاه تیز و عمیق علامه مصباح است که چنین خطری را گوشزد می‌کند. همه جا به جد در این باره حساسیت دارند. و بر خلاف آن سیاسیون اصول‌نمای بی‌اعتقاد و احمقی که این مبحث حیاتی را ابزار سیاسی‌بازی‌های کثیف خود برای سرکوب رقیب کردند؛ وی بعد از هفته دفاع مقدس امسال در نقد رویه‌ی صدا و سیما در اسلام‌زدایی از جنگ و ناسیونالیستی کردن آن، هشدارهای واسعی دادند (+).

«با وجود محور‌های فراوانی که در مورد فرهنگ شهادت در جامعه وجود دارد اما هنوز محور فرهنگی جهاد و شهادت اسلامی در جامعه غریب است. هنوز بسیاری از افراد خودی زمانی که درباره دفاع و شهادت بحث می‌کنند به گونه‌ای سخن می‌گویند که در شان جهاد اسلامی نیست.

رئیس موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره) با انتقاد از برخی برنامه‌های تلویزیونی در این رابطه گفت: بعد از ۳۲ از پیروزی انقلاب اسلامی مسئله دفاع از آب و خاک با جهاد یکسان تلقی می‌شود.هرچند هر جامعه‌ای در ازای فضایی که برای پرورش افراد در اختیار آنها می‌گذارد بر گردن آنها حق داشته و اشخاص باید در برابر تهاجمات از آن دفاع کنند اما مسئله دفاع از آب و خاک با دفاع از ارزش‌های دینی تفاوت دارد. دفاع از آب و خاک و قلمرو در قانون جنگ و میان حیوانات نیز وجود دارد.
دفاع از قلمرو منحصر به ایران نیست… همه ملت‌ها در مواجه به تهاجم به دفاع از خود می‌پردازند و اگر کسی این احساس را نداشته باشد که از کشور خود دفاع کند حتی از حیوانات نیز پست‌تر خواهد بود. در چنین شرایطی پس از آن همه فداکاری و جانفشانی جوانان در طول دوران دفاع مقدس عده‌ای در سیمای جمهوری اسلامی شهدای جنگ تحمیلی را با کسانی که هزاران سال پیش جان خود را به دلیل آب و خاک این سرزمین به خطر انداختند مقایسه می‌کنند. برخی افراد هنوز تفاوت میان آرش کمان‌گیر و شهید جهان‌آرا را متوجه نمی‌شوند زیرا در این زمینه کم‌کاری شده است.

هنوز فرهنگ شهادت در جامعه اسلامی مظلوم است و باید توجه داشت که هیچ نسبتی میان دفاع از آب و خاک و دفاع از ارزش‌های دینی وجود ندارد و اگر این مطلب را همگان درک می‌کردند،‌ متوجه می‌شدند که یک قطره خون شهدای دفاع مقدس با دریایی از خون قهرمانان هزاران سال پیش قابل مقایسه نیست… خون شهدای جنگ تحمیلی را ثارالله است. این خون‌ها برای خدا ریخته شده است در حالی که خون قهرمانان کهن برای آب و خاک بر زمین ریخته شده و ارزش همان خاک را دارد در حالیکه اگر خونی برای خدا ریخته شده باشد ارزش الهی می‌یابد.

مقایسه شهدای دفاع مقدس با قهرمانان گذشته مانند مقایسه کوه الماس و کوهی از خاک است… فرهنگ شهادت چنان در جامعه ما مظلوم واقع شده که پس از ۳۲ سال از بهار شهادت که در طول تاریخ بی‌سابقه بوده، در سیمای این کشور اینگونه با آن رفتار می‌شود. دفاع مقدس موجب بهار شهادت در جامعه ما شد و هنوز نیز برخی از جوانان این مرز و بوم به واسطه این مسئله آرزوی شهادت در سر دارند.

این مسئله چه ارزشی دارد که انسان فدای آب و خاک شود در حالی که اگر در راه دین خدا فداکاری صورت گیرد ارزشی بی‌نهایت خواهد داشت.  این مسئله {تقلیل به دفاع از خاک} ظلم به شهدا است… ارزش آنها ارزشی الهی است اما در کتاب‌ها و مقالات حق این مطلب ادا نشده و قدر آنها پایین آورده شده است.

نباید گرایش‌های ملی‌گرایانه و ناسیونالیستی درباره شهادت وجود داشته باشد…»

ولی نمی‌بینیم سیاسیون التقاطی چنین حساسیت را داشته باشند و به عکس خود نیز گرفتار همین رویه هستند. اما برای آنکه رقیب اصولگرایشان را از صحنه به در کنند، فقط به انتقاد از او در این حوزه می‌پردازند. و این برخورد دوگانه حضرات است کوس روسوایی آن‌ها را بر ملا کرده است. قطعا رئیس‌جمهور و اطرافیانش برای این ترویج‌های اندک و ناشیانه‌ای که می‌کنند، خطاکارند و خدا فرصت توبه بهشان بدهد، اما قطعا آنها که ریشه اصلی این فساد و جریان‌سازی را نادیده گرفته به مسائل دست چندم و آن‌هم تنها به دلیل منافع سیاسی خود می‌پردازند، موجودات حقیری‌اند که شایستگی اداره‌ی یک نانوایی را هم ندارند…

و حیف که در این میان بعضی علما و شخصیت‌ها نیز به جای توجه به چشمه این تفکرات خطرناک، شان خود را تا حد مسائل ساده و حاشیه‌ای پایین می‌آورند. برای اصلاح این خطر باید از نقاط حساس و اثرگذار و ریشه‌ای تر شروع کرد و نه همراهی با موجی رسانه‌ای با اهداف شبهه‌ناک سیاسی‌بازی…

در انتها شنیدن این خاطره کوتاه و رندانه از حسن رحیم‌پور درباره نسبت شهدا و ایران بسیار دلنشین خواهد بود: «…در تمام این جبهه ها یک نفر ندیدیم که بگوید من برای خاک ایران آمدم بجنگم! یک نفر ندیدیم و نشنیدیم موقع شهادت سرود “ایران! ایران!” بخواند!…» (دانلود فایل صوتی خاطره از زبان ایشان؛ ۸ دقیقه – ۱ مگابایت)

مرتبط:
+ وهم ایرانیت؛ نظریه‌ دروغین و شکست‌خورده‌ ملیت
+ پرچم ایدئولوژیک نه ناسیونالیستی
+ امت در چنبره مرزهای استعماری
+ چراغی در دوراهی مسجد و خانه

کلمات کلیدی: ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،

اراد الحیاة…؛ فیلم شعر خوانی جوانان تونسی در تهران

به مناسبت این یادداشت یک تونسی درباره انتخابات مجلس نهم، که الحق یک روز به یادماندنی شد و مایه عزت انقلاب و شادی دوستدارانش، این شعرخوانی در اتوبوس توسط چند جوان تونسی که در همایش جوانان و بیداری اسلامی در تهران شرکت کرده بودند را می‌گذارم. شعری که می‌خوانند، شعر مشهور انقلاب‌های منطقه است



إذا الشعب یوما أراد الحیاة
اګر ملتی روزی زندګی دوباره را بخواهد

فلا بد أن یستجیب القدر
قضا و قدر چاره ای جز تسلیم نخواهد داشت

ولا بد للیل أن ینجلی
و شب حتما روز خواهد شد

ولابد للقید أن ینکسر
و همه ی بندها باید که بشکنند

ومن لم یعانقه شوق الحیاة
و هر کس که شوقی برای زندګانی ندارد

تبخر فی جوها واندثر
متبخر می شود و فراموشش می کنند

کذلک قالت لی الکائنات
کواکب اینګونه به من ګفتند

وحدثنی روحها المستتر
و حتی روان پنهانشان آګاه به این راز بود

ودمدمت الریح بین الفجاج
که باد شروع به وزش می کند

وفوق الجبال وتحت الشجر:
و غوغایی به پا میشود اګر بخواهی

إذا ما طمحت إلى غایة
اګر هدفی داشته باشی

رکبت المنى ونسیت الحذر
و بیش از حد احتیاط نکنی

ومن لا یحب صعود الجبال
آګر رویای کوهپیمایی نداشته باشی

یعش ابد الدهر بین الحفر
تا ابد بین صخره های کوهپایه خواهی زیست

فعجت بقلبی دماء الشباب
پس خون جوانان به قلبم ریخته شد

وضجت بصدری ریاح أخر
و بادی دیګر به سینه ام وزید

وأطرقت أصغى لقصف الرعود
و شروع به ګوش دادن به رعد کردم

وعزف الریاح ووقع المطر
و وزش سهمناک باد و رګبار باران

وقالت لی الأرض لما سالت:
و زمین در آن هنګام که از او پرسیدم

یا أم هل تکرهین البشر ؟:
الا مادرم آیا از انسان متنفری؟

أبارک فی الناس أهل الطموح
پاسخ داد که برکتم از آن تلاشمندان است

ومن یستلذ رکوب الخطر
و هر کس که از ریسک لذت میبرد

وألعن من لا یماشی الزمان
و لعنت می کنم کسی که در زمان می ایستد

ویقنع بالعیش ، عیش الحجر
و به زندګی همچون سنګ قناعت می کند

هو الکون حی یحب الحیاة
جهان ما زنده است و دوستدار زندګی

ویحتقر المیت مهما کبر
و از این رو مرده را هر چند که بزرګ باشد کوچک می شمرد

یجیء الشتاء شتاء الضباب
زمستان همیشه هست زمستان لبریز از مه

شتاء الثلوج شتاء المطر
زمستان یخ زمستان رګبار

فینطفئ السحر سحر الغصون
و جادوی شاخه ها در آن میمیرد

وسحر الزهور وسحر الثمر
و جادوی زیبای شکوفه ها و ثمره ها

(ترجمه شعر از اینجا)

کلمات کلیدی: ، ، ، ، ،

آیا به علی لاریجانی توهین شده است؟‎

اول این مطلب را که گزارشی از برخوردها طولانی و عجیب با منتقدین لاریجانی است، بخوانید:

در پی برخوردهای تعجب برانگیز قضایی؛
علی لاریجانی؛ خط قرمز نظام!؟

سایت‌های بی‌باک نیوز، صراط نیوز و ۵۹۸ فیلتر شدند. همچنین روزنامه «بامداد» نیز توقیف شده است. شنیده شده است فیلترشدن این سایت‌ها به دلیل انتشار نامه‌ای بوده است که جمعی از طلاب مدرسه معصومیه قم خطاب به اعضای جامعه مدرسین حوزه علمیه قم در خصوص اعتراض به تایید آقای علی لاریجانی برای انتخابات نگاشته شده بود. طلاب در بخشی از این نامه با تاکید بر رعایت وحدت و پرهیز از تفرق عنوان کرده‌اند: «امروز قاطبه طلاب و بدنه حوزه های علمیه نسبت به اقدامات و اعمال نمایندگان خود در مجلس هشتم خصوصا جناب آقای لاریجانی انتقادات جدی دارند و ایشان را به هیچ وجه دارای صلاحیت معرفی از جانب جامعه مدرسین حوزه علمیه قم  نمی دانند.»

چندی قبل نیز دبیر سیاسی هفته نامه ۹ دی -محمدسعید ذاکری-  به دلیل نگارش یادداشتی در انتقاد به لاریجانی احضار و سپس بازداشت شد. عنوان این یادداشت «لاریجانی از چه می‌هراسد؟»، با روتیتر «رابطه افت محبوبیت و هزینه کردن از نام رهبری» بود. ذاکری همچنان نیز در بازداشت به سر می برد تا جایی که اعتراض برخی از چهره‌های سیاسی نیز برانگیخته شده است. احمد توکلی در این خصوص نامه‌ای به علی لاریجانی ارسال کرده است.
 نامه طلاب در این آدرس در دسترس است. تا این لحظه فیلتر نشده است این آدرس! کلا حذف شد البته. این آدرس جدید است! یادداشت محمد سعید ذاکری هم در این آدرس! این هم هنوز فیلتر نشده است.

من واقعا سوال جدی دارم که توهینی در این دو متن شده است؟ اگر توهینی هست، این طرز برخورد عجیب طبیعی است؟ چرا به مطالب و فحاشی‌هایی که به امثال جنتی، شریعتمداری، رئیس‌جمهور و… می‌شود، قوه قضاییه رسیدگی نمی‌کند؟ آیا شائبه برخوردهای فامیلی و تبعیض آمیز نیست؟ یک ملیونیوم این تعصب و سرعت عمل درباره مفاسد اقتصادی و… هست؟ آیا قوه قضاییه دربرابر جسارت‌هایی که به رهبر عزیز انقلاب گاها می‌شود، واکنشی نشان می‌دهد؟ ببخشید اگر سوال کردن هم توهین است، گردن ما از مو باریک‌تر!!

اما الان سوال اصلی‌ام این است: در این دو متن فوق، خواهش و تمنا دارم به صورت ریز و دقیق مشخص کنید که کجای متون توهین است؟ در خود متن‌ها کامل مشخص کنید و از کلی‌گویی‌های بی‌فایده بپرهیزید. سوالم جدی است و برای رفع ابهام یک جوان!

جالب است که فائزه هاشمی توهین به رهبر انقلاب، به رئیس‌جمهور، به آبروی نظام و… می‌کند، حضور عملی در آشوب‌ها دارد (اسمش ساندویچ خوری است البته!)، باقی خاندان هاشمی هم همین‌طور، اما فائزه هاشمی رفسنجانی به ۶ ماه حبس محکوم شد!! در حالی که سعید تاجیک به جرم توهین به هاشمی رفسنجانی و فائزه هاشمی به ۸ ماه حبس و ۵۰ ضربه شلاق محکوم شد (+). بحثم الان سعید تاجیک نیست. بحث این تبعیض واضح و کاپیتولاسیون خاندان هاشمی است…

ما هم بی خاصیت و بی عرضه! فتامل!!!

پ.ن:
+ جالب آنکه دلیل سانسور بیانیه بسیج‌دانشجویی علم و صنعت درباره بازداشت ذاکری، تهدید رسانه‌ها به فیلترینگ بوده است.
+ انتقاد شدید کیهان از بازداشت ذاکری + توکلی خواستار آزادی دبیر سیاسی نشریه ۹ دی شد

کلمات کلیدی: ، ، ، ، ، ، ،

آیا قوه قضاییه به توهین‌ها به دانشجویان رسیدگی می‌کند؟

بنده در اعتراض به یک‌شنبه‌ی سیاه مجلس هشتم، که در آن بزرگترین دزدی تاریخ انقلاب (حداقل۲۵۰ هزار میلیارد؛ حدود ۸۴ برابر ۳هزار ملیارد مشهور!!) را می‌خواستند قانونی کند، شرکت داشتم. بنده با افتخار شرکت کردم و خواهان لغو این مصوبه ننگین بودم. و در آن زمان دانشجو هم بودم.

پس اولا بنده دانشجو بودم، در ثانی، در تجمع حاضر بودم، ثالثا، توهینی نشد. برخی الفاظ بود که غلو بود که توسط تعداد اندکی گفته شد و خود دانشجویان جلویش را گرفتند. رابعا، متاسفانه توفیق نشد بنده ساندیس بخورم. خامسا، همه کسانی را که به آن رای دادند، شریک این فساد می‌دانم. و کسانی را که هنزو عامدا از آن طرح ننگین، را مجرم می‌دانم. چرا که علاوه بر مشارکت در این فاجعه کبیر، از جایگاه قانونی خود نیز سوء استفاده کرده‌اند و به این جرم هم باید مجازات شوند.

در مجموع شما با اسنتاد «اراذل اوباش» به بنده، توهین کرده‌اید(+). من از حق خودم برای اعاده حیثیت نمی‌گذرم. و قطعا فردی را که این چنین راحت به یک دانشجو توهین می‌کند، صاحب صلاحیت برای ورود به مجلس شورای اسلامی به عنوان نماینده ملت نمی‌دانم.

از قوه قضاییه، می‌خواهم به عنوان یک شهروند، ایشان را به دلیل توهین به بنده، سپس به دلیل حمایت از این طرح ننگین، بازداشت و محاکمه نماید.

البته بعید می‌دانم قوه قضاییه به دادخواست‌های مردم عادی توجه نماید. چون قوقه قضاییه تمام وقتش مشغول رسیدگی به حجم عظیم شکایت‌های برادر رئیس قوه قضاییه، یعنی علی لاریجانی، از همه منتقدینش (حتی آنها که توهین نمی‌کنند) است. گویا علی لاریجانی تنها خط قرمز نظام است. امیدوارم اگر در این هجمه برخوردهای شدید و غیر عادی، فرصتی باقی ماند، به دادخواست بنده هم رسیدگی شود.

اگر قوه قضاییه به شکایت من رسیدگی نکند در کمیسیون اصل ۹۰ مجلس نهم شکایتم را پیگیری خواهم کرد. از همه دانشجویان حاضر در آن تجمع هم می‌خواهم این شکایت را انجام دهند. بعد نوبت آقای لاریجانی است.

پ.ن:
کاش رسانه‌ای رای‌دهندگان به آن مصوبه ننگین را الان منتشر می‌کرد…

دو تشکل دانشجویی هم شبیه این کار را کردند:
+ شکایت رسمی بسیج دانشجویی دانشگاه شریف از علی مطهری به‌دلیل اراذل و اوباش خواندن دانشجویان معترض به وقف دانشگاه آزاد
+ شکایت انجمن اسلامی دانشجویان مستقل

کلمات کلیدی: ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،

به چه حقی سخن قبلیه‌گرایان درباره مردم پخش می‌شود؟

روزهای گذشته صدا و سیما طبق سنت همیشگی‌اش، با مسئولین و سیاسیون مصاحبه‌هایی می‌کرد که مردم را دعوت می‌کردند برای حضور در راهپیمایی ۲۲ بهمن. با خود مردم هم مصاحبه‌هایی می‌کرد که آیا شرکت خواهند کرد یا نه؟ خیلی هم خوب است. خوب است که مردم یکدیگر را ترغیب کنند به حضور. اما موضع درست‌تر و مناسب‌تر برای شرایط فعلی چیز دیگری است!
چناب صدا و سیما شما اشتباه فهمیدی! شما نفهمیده‌ای اصل ماجرا چیست. چاره‌ای هم نداری. با مدیریان و هنرمندان غیر مردمی شمال شهرنشین غرب‌زده، معلوم است نباید حرف اصلی مردم را بفهمی. همانطور که قوه قضاییه بعد از دو سال از ۹ دی ۸۸ هنوز حرف مردم را نفهمیده است.
سوال این نیست که مردم شرکت می‌کنند، قطعا مردم شرکت خواهند کرد. بلکه سوال اصلی باید این باشد که برویم به جای جای ایران، از مستضعفین و پابرهنگان و مردم عادی بپرسیم و التماس کنیم تا مسئولین و سیاسیون را دعوت به حضور کنند. من به عنوان یکی از همین مردم می‌گویم:
خیالتان راحت باشد! تنها چیزی که ولی فقیه می‌تواند برای پیشبرد انقلاب بر روی آن حساب کند، همین مردم و غیرت دینی‌شان است. مردم حاضر خواهند شد به صورت دندان شکنی! من به عنوان یکی از همین مردم، مسئولین، نمایندگان مجلس و همه سیاسیون را دعوت می‌کنم به مردم بپیوندید. از برج‌های عاج و خودبرتربینی پایین بیایید. حرف‌های واقعی مردم را بفهمید و بگویید! این شمایید که با انقلاب همراه نیستید. این شمائید که با قصورها و تقصیرها و نفسانیت‌ها مانع حرکت سریعتر انقلاب شده‌اید. این شمایید که با دوری از مردم و روحیه انقلابی، چوب لای چرخ انقلاب شده‌اید. مردم همیشه بوده‌اند در سخت‌ترین و مهمترین بزنگاه‌ها، همیشه این مردم بوده‌اند که فتنه‌ها را جمع کرده‌اند با بصیرت و فهم و انقلابی‌گری‌شان. این شمایید که می‌ترسید نفت را بر اروپا ببندید. این شمایید که دنبال قبیله‌گرایی و سهم‌خواهی هستید. این شمایید که در سختی‌ها، انقلاب را رها می‌کنید و به سوراخ موش پناه می‌برید و هنگامه فتح برای جمع کردن غنیمت پیدایتان می‌شود. این شمایید که دنبال احیای خاندان هزار فامیلید. این شمایید که به دنبال احیای مناسبات لیبرالیستی و حزبی کارگزارانی هستید. این شمایید که می‌خواهید آرمان‌های انقلاب را به حاشیه برانید. این شمایید که به جای سخن از آرمان و کلام امام، به نسبت خونی و قبیلگی و نوه و فامیل بودن، تکیه می‌کنید. این شمایید که برای پوشاندن ضعف و محافظه‌کاری‌تان به دنبال احیای جنگ‌های زرگری راست و چپید. این شمایید که با چند بعلاوه چند می‌خواهید باج‌خواهی و اصولگرایی شعاری را به جای اصولگرایی غالب کنید. این شمایید که مرعوب تهدیدات شده‌اید. این شمایید که باید به صف این امت حامی امام مسلمین بپیوندید…
من به صدا و سیما اعتراض دارم. من به همه‌ی رسانه‌هایی اعتراض دارم که هنوز این را نفهمیده‌اند. من با تکیه برا ۳۳ سال حضور همیشگی مردم (در انتخابات‌ها، ۲۲ بهمن‌ها، روز قدس‌ها و…)، با تکیه برا حمایت همیشگی مردم در بدترین فتنه‌ها از انقلاب، با تکیه بر ۳ تیر، با تکیه بر ۲۲ خرداد، با تکیه بر ۹ دی، با صراحت می‌گویم: صدا و سیما غلط کرده است که از آقای هاشمی (قبیله‌گرایانی چون او) مصاحبه می‌گیرد که مردم را دعوت به حضور می‌کند. آقای هاشمی! تو کی هستی که بخواهی مردم را دعوت به حضور کنی؟ تو اگر مرد بودی، اگر شعارهای دروغت درباره مردم را پشیزی قبول داشتی، با همفکرانتان در این سالیان دراز، حقوق مردم را زیر پا نمی‌گذاشتی تا عده‌ای سرمایه‌دار زالو صفت و مرفهان بی‌درد در جامعه توسعه یابند. آقای هاشمی حافظه تاریخی ملت پاک نشده است! تا سالیان دراز با ایجاد خفقان حقوق مردم و انقلاب را به زیر پا می‌گذاشتی و بعد از ۳ تیر و به ویژه فتنه ۸۸ با بی‌آبرویی تمام رای و سخن مردم را هم زیر پا نهادی و هم با تمام خاندانات علیه آن به پا خواستی. آقای هاشمی! سخن از مردم به شما نمی‌آید. نگاهی به شعارها و پلاکاردهای ۹ دی بیندازید…

کلمات کلیدی: ، ، ، ، ، ، ، ، ،

اشتغال زنان؛ فروپاشی خانواده

فردریش نیچه متفکر برجسته آلمانی یکی از ویژگی های دوران مدرنیته را پدیده «زن زدگی» می داند. وی دوران مدرن را دورانی می داند که زنان بر مهمات امور چیره شده اند و مردان به چیزهایی دست دوم و حاشیه ای تبدیل شده اند. این نظر را نیچه در اواخر قرن نوزدهم مطرح کرد که این پدیده چندان عالمگیر نشده بود در حالی که در شرایط فعلی این پدیده بسیار دامن گستر شده است.

به هر تقدیر، آغاز پدیده «زن زدگی» را باید در ابتدای انقلاب صنعتی جستجو کرد. زمانی که روز به روز بر شمار کارخانه های صنعتی و بنگاه های اقتصادی افزوده می شد. کمبود نیروی کار سبب افزایش دستمزد کارگرهای مرد شد و این گرانی به مذاق سرمایه داران خوش نیامد. آنها جهت جبران، دست به کارهای متعددی زدند که از جمله آنها استفاده از نیروی کار زن در کارخانجات بود. زن ها که پیشتر از این در جامعه فئودالی در سایه خانواده به کارهای کشاورزی و یا خانه داری، اشتغال داشتند، به کار مستقل در کارخانجات وارد شدند. بورژوازی صنعتی ضمن آن که با وارد کردن زنان عرصه را بر مردان که مزدهای بیشتری می طلبیدند تنگ کرد، تلاش کرد تا با پرداخت مزد های اندک، از آنها همان کار مردان را مطالبه نماید. این درآمد ناچیز به مذاق زنان که پیش از این درآمدی نداشتند خوش آمد و زین پس، پیوسته بر حضور آنان در مشاغل افزوده شد. این ورود زنان به عرصه کار به دور از محیط خانه و خانواده اگر چه ابتدا به داعیه کمک به خانواده انجام می شد و پاره ای از زنان نیز برای تامین زندگی خود و شوهران بعضا بی کار شده خود در واقع چاره ای جز این نداشتند اما بورژوازی که با مبالغ اندک تری کار مردان را از زنان مطالبه نموده و ضمنا از مزیت های دیگر زنان، بهره می برد، روز به روز بر شمار کارکنان زن خود افزود و زنان نیز شادمان از رها شدن از یوغ شوهران خود یوغ مردان بورژوا و صاحب کاران خود را با کمال میل پذیرفتند.

البته نظام سرمایه سالاری با ورود زنان به عرصه اشتغالِ مستقل از خانواده بهره دیگری نیز برد و آن دامن زدن به مصرف زدگی جامعه بود، زیرا بخش زیادی از مصرف جامعه را زنان انجام می دهند. در واقع زنانی که با حضور در کارخانجات از حضور در خانه و در کنار فرزندان خود محروم شده بودند تا درآمدی کسب کنند، با تدبیر سرمایه سالاری بخش عظیمی از درآمد خود را خرج ارضای نیازهای کاذب خود، چون خرید لباس های لوکس وتجملی، لوازم آرایش و گریم و نیز جراحی های زیبایی و دیگر کارهایی که نظام سرمایه سالار با بمباران تبلیغاتی خود آنها را ارزشمند جلوه داد، می نمودند. مدرنیته و سرمایه سالاری غربی توانستند ضمن برافراشتن بیرق حمایت از حقوق زنان هم از نیروی کار ارزان زنان و هم از نیروی مصرف بالای آنان بهترین بهره را ببرند. در واقع سرمایه سالاری علی رغم تظاهر دروغینش به حمایت از حقوق زنان، به قول میشل فوکو آنان را بازیچه خود نمود.

به هر روی استقلال اقتصادی زنان و کار مستقل از خانواده، موجب شد که آهسته آهسته ساختار خانواده در جامعه دستخوش تغییر شود؛ بدین ترتیب زنانی که درآمدی کسب کرده بودند دیگر میل کمتری برای حضور در خانه و خانواده و فرزند پروری و شوهر داری از خود نشان دادند و ضمنا به تحقیر این کارها نیز پرداختند و این در حالی بود که آنان کار در محیط خشک و خشن کارخانجات و یا ادارات و تبعیت بی چون و چرا از فرامین و خواسته های گاه نامشروع کارفرمایان را پیروزی ای بزرگ و دستاوردی چشمگیر و تاریخی برای خود قلمداد می کردند.

این زنها در صورت ازدواج، به جای همکاری با همسر خود به رقابت برای کسب قدرت بیشتر در خانواده می پرداختند و از این رو بود که نقش مردان در خانواده به عنوان رییس خانواده کم کم به محاق رفت. زنان با این دستاویز که در طول تاریخ همواره به آنها ستم شده است، خواهان اخذ حق و حقوق بیشتر و در صورت امکان حقی بیشتر از مردان، جهت جبران مافات بودند. البته این دعوی فمنیست ها که در تاریخ همواره بر آنها ظلم شده است، حتی اگر قابل اثبات هم باشد تنها بخشی از حقیقت است؛ زیرا مردان نیز در طول تاریخ همواره مورد ظلم و ستم مستکبران و مستبدان بوده اند و حتی شاید این مستبدان گاهی از خون زن ها و کودکان می گذشتند اما هیچ گاه از خون مردان نمی گذشتند و با شدیدترین وجه ممکن آنها را مجازات می کردند.

متاسفانه بسیاری از دیگر ادعاهای فمنیستی نیز چنین است؛ مثلا آنها مدعی می شوند که زن تاکنون تنها نقش همسر فداکار و مادر دلسوز را داشته است. این سخن اگر درست باشد با کمی تامل متوجه می شویم که مردان و پدران ما نیز تاکنون همین وضعیت را داشته اند؛ یعنی تنها دغدغه و همتشان کار و کوشش خستگی ناپذیر برای رفاه و آسایش خانواده شان، چه همسر و چه فرزندان، بوده است و آنها نیز چیزی بیشتر از همسر فداکار و پدر دلسوز نبودند.

همچنین فمنیست ها مدعی اند که آنها در برابر کار در منزل مزدی دریافت نمی کردند. اگر چه از نظر شریعت اسلام زن می تواند برای کاری که در منزل می کند، طلب مزد نماید اما حقیقت این است که اکثریت مردان نیز هر چه دستمزد می گرفتند خرج زن و فرزند خود می کردند و بخش بسیار ناچیز آن را برای خود ذخیره می نمودند. در واقع بسیاری از دعاوی و شعارهای فمنیست ها چنین است. یعنی در بادی امر بدیهی و بی شک و شبهه می نماید ولی با کمی مطالعه و تعمق متوجه می شویم که این دعاوی ظلم و ستم چندان هم بدیهی و غیر قابل تردید نیستند.

باید اذعان کرد سودای فمنیست ها از طرح چنین مطالبی به حاشیه کشاندن مردها و دست یافتن به مزایا و حقوق بیشتر در کنار تکلیف و وظایف کمتر است. یکی از حربه هایی که زنان فمنیست از آن تاکنون بیشترین بهره را گرفته اند حربه “مظلوم نمایی” است، آنها با استفاده از این حربه و متهم کردن مردان به ظلم در حق زنان گام به گام مردان را از سطح جامعه پس زدند؛ خانم هلن فیشر، که خود از فمنیست های معروف است در کتابی با عنوان “جنس اول” از این حربه زنان سخن به میان می آورد: «در جوامع غربی زنان با شرکت در گردهم آیی ها و سخنرانی های بین المللی، راهپیمایی ها، دیدار با نمایندگان مجلس و جلب نظر موافق آنها برای تصویب قوانین مورد نظر، نوشتن مقالات مختلف و سایر فعالیتهای مشابه، در جهت احقاق حقوق جنسی و باروری خویش تلاش می کنند. علاوه بر این در حال حاضر اکثر دعوی های مربوط به خشونت های جنسی را زنان مطرح می کنند و در بسیاری از این موارد نیز دادگاهها به نفع آنان رای می دهند. زنان با این گونه تلاش ها وکلا، قضات، روزنامه نگاران، سیاستمداران و سایر اقشار مردم را وادار می سازند تا درباره قوانین و عرف مربوط به مسایل جنسی مطابق معیارهای زنان بیندیشند» (فیشر، ۱۳۸۱ : ۳۱۳ ) این سخنان از یکی از سردمداران فمنیست خود بهترین شاهد بر مدعای ما مبنی بر اینکه زنان فمنیست با مظلوم نمایی در تلاش برای پیش برد مقاصد خود و تبدیل خود به جنس اول (همان طور که از عنوان کتاب خانم فیشر مشخص است) و تبدیل مردان به جنس حاشیه ای و دوم می باشند. خود خانم فیشر معتقد به نوعی انقلاب جنسیتی به نفع زنان نیز هست و در همین کتاب جنس اول به نقل از رابرت فرانکوئر و فیرلی دیکنسون چنین می آورد: «تنها آینده ای که می توان برای انقلاب جنسی نوین پیش بینی کرد این است که زنان و نه مردان هدایت امور را به دست خواهند گرفت.» ( فیشر، ۱۳۸۱ : ۳۴۱ )

به هر روی این دست دعاوی فمنیست ها و ساده لوحی مردان و یا قصد آنان برای سوء استفاده از زنان، سبب شد مسابقه ای میان مردان به ویژه آنان که دارای اداهای روشنفکری هستند، جهت تقدیس زنان و تحقیر مردان شروع شود؛ روشنفکران مخنثی که چونان شرطی شده اند که هر گاه نام زنان و حقوق زنان به گوش آنها می خورد بدون هیچ تدبری به چاپلوسی زبانی یا عملی زنان و قدح و ذم مردیت و مردانگی می پردازند که نمونه هایی از این چاپلوسی ها را در اولویت دادن به استخدام خانم ها در ادارات و نهاده ها و یا دادن این امتیاز به دختران که از سربازی معاف باشند و به همین دلیل حدود ۷۰ درصد دانشگاه ها را اشغال کنند ولی مخالفت با دادن این امتیاز به پسران که در ازای دو سال سربازی، درصدی از سهمیه دانشگاه ها به آنها اختصاص یابد از چنین موارد است. همچنین پر رنگ کردن نقش زنان در فیلم های متعدد سینمایی یکی دیگر موارد تقدیس زنان و تحقیر مردان است. اخیرا فیلم “پارک وی” را مشاهده کردم که یکی از نقش های اصلی آن خانم روانشناسی بود که بسیار فرهیخته و فهمیده می نمود و شوهرش مردی بساز و بفروش و ابله و دایم الخمر که زن او را با لقب خپلو صدا می کرد، که این هم لابد نشان روشنفکریش بود. زن دایم شوهر را راهنمایی می کرد و گاهی هم توصیه می نمود که مواظب خودش باشد. البته این گویا تنها مخصوص ایران نیست و در کشورهای غربی نیز رواج گسترده ای دارد: «آگهی های بسیاری، مردان را به عنوان موجوداتی مسخره و لوده نشان می دهد. یکی از آنها تصویر مرد سنگین وزنی را که مشخص بود رئیس است نشان می داد که سعی می کرد با یک دستگاه ساده کپی کار کند، در پایان این آگهی بازرگانی، دفتر پوشیده از کپی و کاغذهایی بود که همه جا پراکنده شده بود و بالاخره دستیار رئیس که یک زن بود، او را نجات داد. بله آن آگهی مضحک و خنده دار بود اما چرا آن شخصیت مضحک یک زن نبود. پاسخش این است که از لحاظ سیاسی درست نیست که یک زن در یک آگهی تجاری به عنوان انسانی ساده و سبک به تصویر کشیده شود. در آگهی بازرگانی دیگری مردی نشان داده شد که همراه با یک زن بر روی کاناپه نشسته است. او نمی خواست که بازی فوتبال تماشا کند. اما در عوض یک چیز جالب تر و رمانتیک تر و آن اینکه زن می خواست بازی را تماشا کند. صنعت آگهی و تبلیغات، نقش وارونه ای را که فمنیستها در طی بیست سال گذشته به آن دست زده اند به تصویر می کشد. رویکرد احزاب فمنیست، که زنان را “مردتر” از مرد می دانست، می توانست به بقای خود امیدوار باشد. زن نسبت به مرد سوسولی که کنارش نشسته بود دانش بیشتری نسبت به ورزش داشت. کاریکاتور مردها به عنوان انسانهای تنبل و غیر ضروری اخیرا عنوانهای جدیدی را ساخته است» (پاسنو، ۱۳۸۶ : ۴۲ )

در واقع تحقیر مردان توسط جنبش های فمنیستی و نیز خود مردان به اصطلاح روشنفکر روز به روز موجب ارتقای موقعیت زنان در جامعه و خانواده شده است، اما کم کم این قدرت یابی زنان موجب شد که مردان به عناصری حاشیه ای و کم مصرف در جامعه و به ویژه در خانواده تبدیل شوند.

زنان در دنیای مدرن به محور زندگی اجتماعی تبدیل شده اند. شاید بد نباشد که بدانیم materialism یا ماده گرایی که تفکر غالب در مغرب زمین است از ریشه matter است که هم به معنای شیئ محسوس و ملموس است و هم به معنای جنس مادینه و مونث. در واقع ماده در فارسی با matter ریشه مشترک دارند ( د و ت در فارسی به جای هم بکار می روند زردشتی و زرتشتی و ماده و ماته از نمونه های متعدد آن است) و همان طور که در فارسی ماده هم بر شیئ محسوس و ملموس دلالت دارد و هم بر جنس مادینه و مونث، در زبان انگلیسی نیز چنین است. در واقع باید اذعان کرد ماده گرایی و مادینه گرایی دو روی یک سکه اند که امروز تفکر غالب در مغرب را تشکیل می دهند و کسی را یارای انکار و یا انتقاد از آن نیست.

در جامعه خودمان با اینکه هنوز مدرنیته به طور کامل جا نیفتاده است، روند تبدیل شدن مردان به عناصری دست دوم کاملا محسوس است؛ مردان در خانواده اغلب به حساب پس اندازی تبدیل شده اند که نه در انتخاب نوع منزل و محل و مکان آن حق رای دارند و نه در انتخاب لوازم و اثاثیه منزل و نه در چینش و ترتیب آنها. هر چه هست سلیقه خانم خانه و فرزندان است. در مساله فرزندان نیز این مادر است که سکان اصلی تعلیم و تربیت آنان را در دست دارد؛ اوست که مدرسه بچه ها را انتخاب می کند و به مدرسه بچه ها سر می زند و از اوضاع و احوال آنها باخبر است؛ بچه ها نیز در انجام کارها و امورات خود بیشتر با مادر خود مشورت می کنند، البته اگر مشورت کنند. در مساله ازدواج نیز چه برای دختر خواستگار بیاید و چه برای پسر به خواستگاری بروند، این خانم خانه است که حرف آخر را می زند و مرد تنها برای آنکه احترام ظاهریش حفظ شود ناچارست خود را همفکر خانم نشان دهد.

متاسفانه نقش مردها به عناصری کم اثر تبدیل شده و یا همان طور که پیشتر گفتیم به یک حساب پس انداز تبدیل شده است. مردان «زن ذلیل» بهترین صفتی است که خود مردهای مدرن به خود داده اند. البته باید توجه داشت که زن ذلیلی در ذات مدرنیته نهفته است، زیرا مردان دیگر آن مردان گذشته نیستند بلکه تا حدودی به جنس سومی که میان مرد بودن و زن بودن معلق است تبدیل شده اند. امروزه در جامعه خودمان می بینیم که میان اقشار به اصطلاح روشنفکر، زن ذلیلی به یک افتخار بزرگ بدل شده است و هر که می خواهد در این سلک وارد شود ابتدا باید چند دشنام و نفرین در نکوهش مردان و ظلم هایی که در حق زنان روا داشته اند نثار کند و سپس فصلی در منقبت زن ذلیلی سخن بگوید تا بدین وسیله روشنفکر بودن خود را ثابت کند. تکیه کلام این دست به اصطلاح روشنفکران این است که «خانم ها مقدمند» و به این شعار خود نیز بسیار می نازند. با کمی تامل در این شعار بزرگ می توان بیشتر به ابعاد پدیده مدرن «زن زدگی» که پیامدی جز تبدیل زنان به محور و عناصر اصیل و شمس گون و تبدیل مردان به عناصری حاشیه ای، کم خاصیت و تابع زن و قمر گون ندارد، پی برد.

از همین روست که دکتر شریعتی از مردان و پدران مدرن با عبارت «پاپای پپه» یاد می کرد و جا دارد آنها را «بابای ببو» نیز بنامیم و این پپگی و ببویی روز به روز در حال بیشتر شدن نیز هست.

متاسفانه در جامعه ما روز به روز پدیده «زن زدگی» شدید تر می شود، زیرا با توجه به اینکه پسران مجبور هستند به خدمت سربازی بروند، پس به ناچار دو سال از درس و دانشگاه دور می شوند و پس از بازگشت از خدمت نیز به دلیل توقع خانواده نمی توانند با فراغ بال به درس بپردازند. همین امر موجب شده است که دختران که نه خدمت سربازی دارند و نه خانواده از آنها توقع کار و اشتغال دارد، بیش از دو سوم ظرفیت دانشگاه ها را به خود اختصاص دهند. بالا رفتن سطح تحصیلات دختران و تنگ کردن عرصه بر پسران، خود مشکل جدیدی را به وجود آورده که همان عدم تناسب و سنخیت در اشتغال است. دختران تحصیلکرده با مشاغل شایسته و آبرومند و با درآمد بالا از یک سو و پسران کمتر تحصیلکرده، با مشاغلی چون دلالی، مسافرکشی، آبدارچی، پیک موتوری و… از سویی دیگر، یکی از عوارضی است که طلیعه آن نمودار شده است. البته این مساله به همین جا ختم نمی شود زیرا این افراد چه خانم ها و چه آقایان باید ازدواج کنند، آنهم با کسی که طبق عرف جامعه ما باید در شان آنها باشد. اما وضعیت در جامعه چگونه است؟ دختران تحصیل کرده، با مشاغل معمولا مناسبتر، با درآمدهای بیشتر و پسرها معمولا با تحصیلات کمتر و شغل های پایین تر.

در چنین وضعیتی است که مشاهده می کنیم دختران، همسرانی هم کفو و مناسب خود نمی یابند و این سبب بالا رفتن سن ازدواج می شود که خود در حال تبدیل شدن به معضلی بزرگ است. اگر هم عده ای از آنان تن به ازدواج با افرادی پایین تر از خود بدهند، عوارض مختلفی به دنبال خواهد داشت که یکی از آنها تحقیر مرد به عنوان پدر خانواده می باشد. البته یکی از عوامل افزایش طلاق را نیز در همین مساله باید جستجو کرد و در کنار آن همانگونه که عده ای از روان شناسان گفته اند از عوامل گسترش روحیه همجنس گرایانه، به ویژه در میان پسران، وجود پدران ضعیف النفس و کم اثر در خانواده و اقتدار بیش از حد مادر است.

مشکل دیگری که در جامعه ما وجود دارد تمایل برخی پسران به ازدواج با دخترانی است که از نظر سن چندین سال از آنها بزرگترند. متاسفانه این پدیده که عوارض متعددی درپی دارد توسط رسانه ها و کارشناسان آنها دامن زده می شود. اگر چه آنها ظاهرا به نیت خیر و برای سامان دادن به دخترانی که سن بالا دارند به تشویق این مساله می پردازند اما از این نکته غافلند که وجود تناسب میان دختر و پسر، که یکی از این موارد تناسب در سن و سال است، عامل مهمی در تداوم خانواده و جلوگیری از طلاق است. این رسانه ها و افراد با نیت خیر به تشویق پسران به ازدواج با دخترانی که سن آنها بالاترست می پردازند و از این راه می خواهند از عوارض وجود دختران مجرد در جامعه بکاهند اما به این مساله توجه ندارند که وجود یک دختر مجرد ازدواج نکرده از وجود یک زن و مرد مطلقه که چه بسا بچه نیز داشته باشد کم خطر تر است؛ پس بهتر است اگر نیت خیری دارند آن را از طریق تشویق دختران به ازدواج در سنین پایین عملی نمایند. به هر روی یکی از عواملی که سبب افزایش اقتدار زن و تحقیر مرد در خانواده می شود، همین ازدواج دختران سن بالا با پسران سن پایین است.

متاسفانه افزایش اقتدار زنان به ویژه در حوزه خانواده و تحقیر مرد خود یکی از عوامل بر هم خوردن توازن و تعادل نیروها در خانواده است و از آنجا که مرد ریاست خانواده را بر عهده دارد، مشخص است تحقیر او چه عوارضی را به دنبال دارد. شاید جالب باشد بدانیم که یکی از عوارض تنزل موقعیت و جایگاه مرد در خانواده به وجود آمدن انحرافات جنسی و همجنس گرایی به ویژه برای پسران است. اما آنچه دربرخی نظریه ها به عنوان یکی از علل به وجود آمدن همجنس گرایی در برخی پسران بیان شده است تا حدود زیادی تامل برانگیز است؛ و آن عبارت است از وجود مادری قوی و پدری منفعل. ما خود نیز به وضوح مشاهده می کنیم که در جوامع شرقی به ویژه اسلامی که هنوز مرد به عنوان پدر خانواده حیثیت و آبرویی دارد، میزان همجنس گرایی به مراتب کمتر از جوامعی است که پدر منزلت و احترام خود را از دست داده و زن سالاری در آنجا حاکم شده است.

تحقیر مرد در جامعه و به تبع آن تحقیر پدر و حتی حذف کامل پدر، اعم از حذف فیزیکی و یا حذف اثربخشی، عوارض متعددی در پی دارد: «بسیاری از افراد اعتقاد دارند که بی پدری با بزه کاری و خشونت مرتبط است و شواهد تحقیقات هم بر باور آنان صحه می گذارد. حضور پدر در خانه تضمینی برای آن نیست که جوان مرتکب جرم نخواهد شد اما عامل مناسبی برای پیشگیری است. در آمریکا ۶۰ درصد متجاوزان به عنف، ۷۲ درصد قاتلان نوجوان و ۷۰ درصد محکومان حبس های بلند مدت از خانه های بدون پدر بوده اند. پدران برای پسرانشان در نقش یک الگو اهمیت دارند. وجود آنان برای حفظ اقتدار و نظم و نیز کمک به حفظ خویشتن داری و احساس همدلی در پسران ضرورت دارد. متاسفانه برای آینده نزدیک کار از کار گذشته است…. در طی سه دهه گذشته به تعداد نوجوانانی که رابطه جنسی داشته اند، افزوده شده است. در نیمه دهه ۵۰ {۱۹۵۰ } فقط ۲۷ درصد دختران تا ۱۸ سالگی آمیزش جنسی داشتند و این رقم در سال ۱۹۸۸ به ۵۶ درصد که یک چهارم آنها پانزده ساله بودند رسیده است… عوامل بسیاری، از سن پایین بلوغ جنسی دختران تا تضعیف هنجارهای فرهنگی، در این روند موثر هستند. اما بی پدری هم به اندازه این عوامل و شاید بیشتر، اهمیت دارد. عقل سلیم پشتوانه محکم پژوهش هایی است که می گویند پدران نقش کلیدی در شکل گیری رفتار جنسی دختران شان دارند… بنابر نظرسنجی های اخیر ۲۰ درصد زنان بزرگسال و ۵ تا ۱۰ درصد مردان بزرگسال، در زمان کودکی شان سوءاستفاده جنسی را تجربه کرده اند. با این همه خشونت جسمانی درباره کودکان حدود دو برابر شایع تر از خشونت جنسی است. اکثر شواهد، افزایش واقعی بدرفتاری با کودکان در هر دو مورد جسمی و جنسی را در دهه های اخیر نشان می دهد. یکی از بزرگترین علل موثر بر سوءاستفاده از کودکان، فروپاشی خانواده و زندگی در خانوارهای زن سرپرست و تک سرپرست است که تقریبا در تمامی بررسی های انجام گرفته، مشاهده شده است… چرا زندگی در خانواده بدون پدر، کودکان را در معرض چنین مخاطراتی قرار می دهد؟ عموما دو توجیه ارائه می شوند: کودکان تحت نظارت و حمایت کمتری هستند و بیشتر دچار کمبود محبت می شوند که این باعث افزایش آسیب پذیری آنان در مقابل سوءاستفاده کنندگان جنسی می شود؛ این افراد بچه ها را با ابراز محبت، علاقه و دوستی به دام می اندازند. نبود پدر هر دوی این توجیهات را در بر می گیرد…. یکی دیگر از مشکلات جدی در همه گزارش ها ناپدری است… تقریبا یک زن از هر شش زنی که در سالهای کودکی اش ناپدری نقش پررنگی به عهده داشته است، مورد سوءاستفاده جنسی او قرار گرفته است، اما فقط یک زن از هر ۴۰ زن مورد سوءاستفاده پدر بیولوژیکی خود قرار داشته است» (پوپنو، ۱۳۸۹ :۵۴ )

البته تنها کودکان از پدیده بی پدری و تحقیر و توهین به مرد و پدر و گاه حذف آن در رنج و سختی نمی افتند بلکه این شاهکار زنان و فمنیستها دامن خود آنها را نیز گرفته است: «هر چه زن قوی تر باشد، همسرش ولخرج تر می شود. به طور صریح هیچ چیز به اندازه تصویر مردی که شریک ازدواجش، حق تصمیم گیری و نقشش را در خانواده نادیده گرفته، رقت انگیز نیست. اغلب این مردان کارشان به ایستادن بیهوده در گوشه خیابان ها منتهی می شود یا اینکه ناامیدی شان در هرگونه رابطه با زنان به طور تهاجمی بیرون می ریزند. (پاسنو، ۱۳۸۴ : ۱۰۵ )

به هر روی تحقیر مرد و تکریم بیش از حد و گاه چابلوسانه زنان و تبدیل آنان به جنس اول، با اولویت دادن به آنها در حضور در دانشگاه، در استخدام و اشتغال و…، علاوه بر ضرر و زیانی که برای مردان و کودکان دارد، گریبان خود زنها را نیز می گیرد. یکی از آن موارد طبق گزارش دیلی تلگراف بدین شرح است: «مردانی که درآمد آنها از همسرشان پایین تر است و از لحاظ مالی به آنها وابسته هستند با احتمال بیشتری ممکن است به سراغ زن دیگری بروند. دانشمندان با انجام تحقیقاتی برای بررسی تاثیر میزان درآمد زنان و مردان روی تعهد آنها به یکدیگر، متوجه شدند مردانی که درآمد کمتری نسبت به همسر خود دارند ممکن است با احتمال ۵ برابر بیشتر با زن دیگری رابطه برقرار کنند. محققان معتقدند برخی از مردان برای تسکین ناراحتی ها و احساسات خود که به دلیل کمرنگ شدن نقش سنتی آنها به عنوان نان آور خانواده به وجود می آید به سمت زن یا زنان دیگر سوق پیدا می کنند…. کریستین مانچ، روانشناسی که این تحقیقات را انجام داده است در این باره گفت: احتمال ارتباط با زنی دیگر غیر از همسر در مردانی که درآمد شان از همسرشان کمتر است، ممکن است تا ۵ برابر افزایش پیدا کند. مهم ترین دلیل آن هم عدم رضایت آنهاست. آنها از زندگی خود راضی نیستند و احساس خوشایندی در این مورد ندارند. البته از سوی دیگر وابستگی زنان به همسر در مورد مسایل مالی هم باعث افزایش رضایت مندی مردان می شود و هم میزان پایبندی آنها به زندگی و تعهد به همسر را افزایش می دهد، به طوری که همسران زنانی که به طور کامل از لحاظ مالی به همسر خود وابسته هستند با احتمال ۷۵ درصد بیشتر از همسران زنان مستقل نسبت به همسر خود وفادار می مانند» ( مانچ، ۱۳۸۹ : ۱۲ )

همچنین ازدواج و وجود یک مرد توانمند و حامی در کنار یک زنی که به شوهرش و اقتدار او احترام می گذارد نقش به سزایی در تامین آسودگی روانی هر دوی آنها دارد. البته اثر مثبت آن برای زنان، به دلیل ساخت ویژه جسمی و روحیشان بیشتر است، زیرا «وقتی که تعداد مردان غیر متعهد بالا رود، میزان خشونت علیه زنان هم افزایش می یابد… ازدواج عامل امنیتی محکمی برای زنان به شمار می آید. ازدواج رضایت بخش میان شریکان جنسی وفادار، به خصوص وقتی بچه های بیولوژیکی خود را بزرگ می کنند، باعث بروز خشونت کمتری در مقایسه با شرایط دیگر است». ( پوپنو، ۱۳۸۹ : ۵)

به نظر می رسد اگر می خواهیم از این وضعیت به درآییم، و یا حداقل وضعمان بدتر از این نشود، بهتر است که این مسابقه ای که میان مردان روشنفکر، برای تحقیر خودشان و تکریم زنان وجود دارد، کنار گذاشته شود. همچنین بهتر است که با توجه به اینکه بانوان محترم این امتیاز بزرگ را دارند که از خدمت دو ساله سربازی معاف می باشند این امتیاز را هم به پسرها دهیم که برای آنها سهمیه ای در دانشگاه ها قایل شویم، که این کار حتی به نفع خود خانم ها و تمام جامعه خواهد بود؛ زیرا نمی توان تصور کرد سرنوشت زنان و مردان یک جامعه از هم جداست و آنچه به نفع خانم هاست به ضرر آقایان است یا بالعکس.

همچنین باید توجه داشت که در نظام اجتماعی و اقتصادی اسلام نه مانند نظام لیبرالی غربی تک تک افراد اصالت دارند و نه مانند نظام سوسیالیستی جامعه اصالت دارد بلکه در کنار احترام به فردیت افراد و جمعیت جامعه، آنچه اصالت دارد خانواده است و از آنجا که خانواده حول ریاست مرد و مدیریت زن می چرخد، باید از تحقیر مرد در جامعه اجتناب کرد.

باید توجه داشت که هر خانواده ای برای شکل گیری و تداوم به دو عنصر نیازمند است یکی آسایش و دیگری آرامش؛ مسوول تامین آسایش، که ناظر به امکانات رفاهی و مادی است، مرد است و این وظیفه ذاتی و اصلی اوست. اما مسئول برقراری آرامش، که ناظر به امور معنوی و عاطفی و تامین امنیت روانی است، زن است و این مهم ترین وظیفه زن است که هیچ کس جز او نمی تواند آن را انجام دهد. بنابراین طبیعی است که خانواده ای می تواند استمراری با نشاط و پویا داشته باشد که این دو عنصر آسایش و آرامش را که مکمل یکدیگرند، در کنار هم داشته باشد.

در اینجا تذکار این مطلب ضروری است که از آنجا که خانواده باید حول ریاست یک نفر بچرخد- زیرا یک نهاد نمی تواند دو رییس داشته باشد – از نظر اسلام این ریاست با مرد است: « الرجال قوامون علی النساء » البته ریاست مرد به معنای دیکتاتوری و ستمگری نیست بلکه به معنای “جوانمرد سالاری” است یعنی ریاستی توام با مروت، گذشت، احترام و محبت مرد به همسر و فرزندان و اهل خانواده؛ بنابراین ضرورت دارد که برای حفظ کیان خانواده بیش از این به تحقیر مردان در جامعه دامن زده نشود.

ذکر اقرار هایی از برخی زنان که زمانی فمنیست بوده اند در اینجا جالب می نماید، زیرا فمنیسم هر چند در راستای حقوق زنان و بر خلاف میل مردان حرکت کرده است، اما آنچه نتیجه داده در واقع به نفع مردان، البته نه همه مردان بلکه مردان هوسباز و بی قید و بند بوده است. خانم دانیل کرتیندن در این خصوص می نویسد: « این مردان هستند که نفع بیشتری از تصمیم زنانشان مبنی بر مستقل بودن، کسب کرده اند. ایدئولوژی آزادی جنسی که اساس فمنیسم است تا کنون بهترین چیز برای مردان جوان بوده است… سکس، بدون منع اجتماعی، یا قبول هر گونه مسئولیت!»

سوزان فیلد در واشنگتن تایمز نوشت: «ممکن است زنان مسئول تغییر قوانین مطلوب کیهانی بین ونوس و مریخ باشند، اما مردان به طور فزاینده ای از آن سود برده اند. آنها آنچه را که آرزو داشته اند (یا لااقل بعضی را) به دست آورده اند: آزادی از قید نان آوری خانه… وقتی ونوس شروع به گوش کردن به ساعت بیولوژیکش می کند یا بدتر از آن حامله می شود، مریخ مجبور نیست برای فرار به لشگر خارجی بپیوندد. او می تواند به سمت یک زن جوان تر برود که حامله نیست و ساعت بیولوژیک او صدا نمی کند. مرد از جانب دیگر دوستان مردش لکه دار نمی شود یا از جانب دیگر زنان مورد انتقاد واقع نمی شود یا… آیا کسی تعجب نمی کند چرا شوونیستهای مرد توسط فمنیست های مرد جایگزین شده اند؟ همان طور که زنان فعالانه برای کسب برتری و قدرت، که قبلا در حوزه مردان بود تلاش می کنند، مردها نیز دوباره در جستجوی لذت پرستی هستند. خوانندگان مجله سکسی playboy در بین مردان دانشگاهی ۶۲ درصد بیشتر از ۴ سال گذشته است…. بسیاری از مردان جوان این نسل، نقش پشتیبانی را که در کتاب مقدس توصیف می شود نمی فهمند، زیرا آنان توسط مادرانی پرورش یافته اند که توسط فمنیستها به آنها تلقین شده که نقش پدر به عنوان پشتیبان مفهومی بیگانه است. مادران آنها آرزومند چنین نقشی بوده اند، اما آنها خود نمی دانند چگونه آن را به پسرانشان بیاموزند. روز شنبه من در دفترم مشغول کار بودم، مرد جوانی از کارکنان فوکوس به دفترم آمد… او در رشته جامعه شناسی که در دانشگاه محلی در حال گذراندن آن بود دچار مشکل شده است. او گفت که استاد از ۲۰۰ دانشجوی کلاس نظرخواهی کرده و فقط ۵ نفر گفتند که چنانچه ببینند زن جوانی مورد تجاوز واقع شده، در قضیه مداخله خواهند کرد. گرچه این موضوع خوف انگیز است، اما شما باید دیدگاه ذهنی مردان جوانی را در نظر بگیرید که در سن رشد خود این پیام را توسط فمنیست ها آموخته اند: زنان با مردان برابرند، آنها می توانند از خود مراقبت کنند» ( پاسنو، ۱۳۸۴ : ۱۱۸ )

به هر روی به منظور بازیابی جایگاه خانواده و ازدواج و ایجاد خانواده های جوانمردسالار باید پیش از آنکه بیش از این دیر شود دست به کار شد. دیوید پوپنو در این خصوص چنین می نویسد: «با بازگرداندن پدران به جایگاه خود در زندگی فرزندان شان تا حدی باید سیر تغییر فرهنگی چند دهه گذشته به سوی فرد گرایی افراطی را خنثی کنیم. باید دوباره برخی گزاره ها یا یافته های فرهنگی را که در سراسر تاریخ از نظر جهانی پذیرفته شده بودند، ولی امروزه متداول نیستند، هر چند کاملا از بین نرفته اند، احیا کنیم. ازدواج باید به عنوان نهاد محکمی از نو بنا شود، نقش پدر نیز باید دوباره تعریف شود، چنین تغییراتی به هیچ وجه غیر ممکن نیست» (پوپنو، ۱۳۸۹ : ۵۵ )

منابع و مآخذ:

۱- پاسنو، دایانو (۱۳۸۶). فمنیسم راه یا بی راه:کشف دوباره خواست خدا برای آزادی زنان. ترجمه محمد رضا مجیدی.تهران دفتر نشر معارف

۲- پوپنو، دیوید (۱۳۸۹). دنیایی در نبود پدران” ترجمه مریم رفیعی در دوماهنامه علمی، فرهنگی و اجتماعی زنان حورا شماره ۳۵ صص ۵۳ تا ۵۶٫

۳- کاپلان، هارولد و بنیامین سادوک (۱۳۶۹). مسایل جنسی و اختلالات روان تنی. ترجمه نصرت الله پور افکاری تبریز : انتشارات رسالت.

۴- فیشر، هلن (۱۳۸۱). جنس اول. ترجمه نغمه صفاریان پور تهران: انتشارات زریاب.

۵- مانچ، کریستین (۱۳۸۹). “مردان کم درآمد بیشتر به همسران خود خیانت می کنند” در هفته نامه سلامت { به نقل از دیلی تلگراف } سال ششم، ۶ شهریور، شماره ۲۸۴ ص ۱۲

منبع: رضا مهریزی، فصلنامه سمات، شماره سوم، پاییز ۸۹

رضا مهریزی فرزند عبدالرسول متولد ۱۳۵۹ شهرستان ورامین. در سال ۱۳۸۳ در مقطع کارشناسی الهیات و معارف گرایش فقه و مبانی حقوق اسلامی از دانشگاه تهرانmehrizi و در سال ۱۳۸۸ در مقطع کارشناسی ارشد ایرانشناسی از دانشگاه شهید بهشتی فارغ التحصیل شد . از پایان نامه وی با عنوان “بررسی تطبیقی نقش دولت ساسانی و صفوی در احیای هویت ملی” در چهاردهمین جشنواره پایان نامه های دانشجویی سراسر کشور ، خردادماه سال ۱۳۸۹ به عنوان پایان نامه برتر در رشته تاریخ ، تقدیر شد. از وی تاکنون مقالات متعددی در نشریات مختلف به چاپ رسیده است.

کلمات کلیدی: ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،


تاربلاگ ایلیا

بخش ویژه
موضوعات

نویسندگان