» دریوزگان دورهگرد
روزگار بدی شده است. تا آنجا که ما در خاطر بسیار پرمایهی خود از گذر زمان داشتهایم –بالاخص در چند قرن اخیر- روزگار چنین بد نبودهاست برای ما. زمانی بود که ما بر کرسی حکمرانی جهان جلوس کرده بودیم و هیچ نوکر و چاکر و حتی ابرقدرتی را فکر بد نگاه نمودن به این سرور کائنات، خطور نمیکرد. زمانی را تاریخ بر سینهی خود دارد که در هر گوشهی خاک که نظر میکردی نه تنها سفیر ما که باغبان سفارتخانهی ما را چنان جبروت و حشمتی بود که دولتها عوض میکردند و مجلسها را و پر و خالی مینمودند از موجوداتی دو پا تا در هر لحظه منافع ما را فریاد کنند و ما را در انجام وظیفهی الهی خود که همان بسط آزادی، حقوق بشر و توسعه دموکراسی باشد، جانشنین باشند. آن زمانها سفیر ما امر میفرمود و نوکرانِ صف بسته در پشت در، با سینههایی چاک چاک، در طرفةالعینی آن را عملی میکردند. اما حالا چه؟
سفیران ما را به پشیزی نمیخرند و سفارتخانههای ما را با جاسوسخانه اشتباه میگیرند. کار تا بدان جا بالا گرفت که ما مجبور گشتیم وزرای خود را بفرستیم تا کار سفرایمان را انجام دهند. و به روسای ممالکِ تحتِ امر خود تاکید کنند که ایران محور شرارت است و مُخل حقوق بشر. تا به شان یادآوری کنیم که گر برای ما نچرخید برای هیچ کس نخواهید چرخید!
اما کار خیلی بالاتر گرفته است. تا آنجا که علی رغم میل باطنی علیا مخدره «کاندولیزا» را از سروری خود و کاخ سفید پایین کشیدیم و او را بر درشکهی وزارت خارجه نشاندیم تا بلکه با دیپلماسی زیرکانهی خود اندکی کار را به پیش بَرد!
در این چند سال بارها مجبور شدهایم تا او را بفرستیم به دنیاگردی و خاورمیانهگردی تا شاید کمی این نمکدانشکنهای بیتمدن را وادار کنیم تا کمی هم به توسعهی دموکراسی، اعادهی حقوق بشر و مقابله با محورهای خیلی شرور، بیندیشند. اما رویشان زیاد شده است. جلوی کاندولیزای ما خم و راست میشوند و عرض نوکری میکنند و قول اطاعت میدهند، هنوز کاندولیزا از فرودگاه نیویورک بیرون نیامده، میروند با محورهای شرارت دیدارهای دوستانه بل عاشقانه(!) ترتیب میدهند و به ریش نداشتهی ما میخندند!
از آن طرف هم این ملتهای ناسپاس به جای آنکه این پیام آور آزادی و دموکراسی را گرامی بدارند و به دستبوسی حاضر شوند و فرش قرمز بگشایند و بوقلمون سرخ نمایند، در مسیر این ملکهی ما تظاهرات راهمیاندازند و پرچم ما آتش میزنند و شعارهای بدْ بدْ میدهند که «تروریست به خانهات برگرد»، « ملکهی جنگ خوش آمدی» و … آدم شرمش میآید از تکرار این حرفهای خیلی بد!
ما که میدانیم این همه آتش از گور تهران آب میخورد! و گرنه مگر کسی را جرئت این بود که حتی به سگِ مستشارانمان نگاه چپ بیندازد؟ خوب میدانستند که گر چنین میشُد ما مجبور میشدیم دموکراسی را به آنجا صادر کنیم و علاوه بر تغییر تمام دولتیان و غیر دولتیان، به مردمان آن دیار چنان حقوق بشر بیاموزیم که به مردم گوانتانامو، هیروشیما، ویتنام، عراق، فلسطین، لبنان و افغانستان آموختیم!
حداقل کاش ماجرا به همان وزیر خارجه ختم میشد و جهان گوش به فرمان. اما بوی سوختگیمان زمانی بلند میشود که میبینیم، بله! ما هِی سگ دو میزنیم که ایران را در شورای امنیت تحریم کنیم، اما این رئیس جمهور کوتاه قدشان با آن کاپشن ضایعاش(!) میآید و حاصل ۶۰ سال و اندی پول و زحمتِ ساختن مراکز بینالمللیِ تامین منافع ایالات متحده را به سخره میگیرد. تازه گندش در میآید که در سازمان بینالمللی انرژی اتمی هم دارند شرارت میکنند و این البرادعی بیعرضه را شستشوی مغزی میکنند آن هم جلوی این جفت چشمهای ما!
تو این اوضاع و احوال ما مجبور میشویم به جای گذاران عمر در مزارع تگزاس با دلبرکان زیبا روی و شمارش پول نفت و اسلحه، راه بیفتیم به ممالک جهان سومی خاورمیانه، برای تکدیگری اندکی نوکر چاپلوس و حرف گوشکن. آن هم جلوی این همه شعاردهنده و تظاهر کنندهی خشن!
توی این آشفته بازار جهانی، در ایران با اینکه سفارتمان را گرفته بودند و مجبور بودیم چاکران همیشه آماده در یراق را در کشورهای همسایه ایران هماهنگ کنیم، اما تازه تازه داشتیم با مجلس ششم و دولت دموکراتیک بر و بچ حال میکردیم که ناگهان خوابمان آشفته شد.
ما نفهمیدم این پسرک افراطی از کجا یکدفعه پیدایش شد؟ این همه سال پول خرج کردیم و کلی نظریهی سیاسی و علمی به کار انداختیم و حامیان ایرانی حقوق بشر، حقوق زنان و دموکراسی را بردیم گردش و کلاس تا کمی رفتارهای جیز مردم ایران را کنترل کنیم، حاصلش شد احمدینژاد!
آخر نفهمیدیم که رای ۲۰ میلیونی سید خندان را باور کنیم یا حمایت مردم از این عنصر افراطی را؟ آخر یک رحمی هم بر این تئوریهای ما بکنید که پشت سر هم غلط از آب درمیآید!
از سویی ما به گدایی دول عرب و غیر عرب افتادهایم برای کنترل محور شرارت از سویی دیگر جبههی طرفدار حقوق بشر و دموکراسی در ایران افتادهاند به گدایی رای!! تا شاید در حکومت جایی گیرشان بیاید.
از یک طرف الهه خانم کولایی خرید رای را حلال میشمرند و از طرف دیگر خاتمی بیچاره، بعد از خاطرات ایتالیا افتادهاست به دورهگردی بعضی شهرها تا شاید کمی رای گیر بیاورد و ما را از این مخمصه رهایی بخشد! آن هم بعد از آن همه نقد خیلی علمی(!) که به سفرهای استانی احمدینژاد میکردند.
… گدایی هم عجب سخت بوده است و ما بیخبر بودیم!
پ.ن:
استاد عالیمقام و گرانمایه و عظیمالشان، یوسفعلی میرشکاک، رسالتی نگاشتهاند دربارهی قدر و منزلت ایالات متحدهی آمریکا که اینجا توانید مستفیض شوید!









مهدی :
# ۲۶ دی ۱۳۸۶ - ۳:۰۳ ب.ظ
بسم الله
این متن از آقای میرشکاک است؟
علی :
# ۲۶ دی ۱۳۸۶ - ۱۰:۳۵ ب.ظ
نه البته!
منتها من هرچی جستجو در نت کردم مطلب مورد نظر را نیافتم … شاید در همین وبلاگ مثت آقای میرشکاک را بگذارم
meftah :
# ۲۷ دی ۱۳۸۶ - ۲:۳۷ ب.ظ
دعوتتان کرده ام برای بازی وبلاگی!
هل من ناصر ینصرنی؟!
تهانی :
# ۲۸ دی ۱۳۸۶ - ۶:۳۸ ق.ظ
یا رفیق!
خدا صبرشان بدهد!
یا علی مددی!
تاربلاگ ایلیا » الدیپلماسی الامریکایی :
# ۲۷ اسفند ۱۳۸۶ - ۵:۳۵ ب.ظ
[...] هنگام نوشتن مطلب «دریوزگان دوره گرد» به دنبال این مطلب طنز آز استاد گرانقدر، یوسف علی میرشکاک بودم که متاسفانه به جایی نرسید. لذا امروز این مطلب را منتشر میکنم، تا عبرتی شود برای آنان که چشم دیدن ایالات متحده را ندارند! [...]