» نقدِ نقدها
مدرنیته و مبانی فلسفیاش به عنوان روح غالب بر روابط و فضای جهان امروز، الزاماتی را ایجاب کرده است. «تکثر» و «همه حق پنداری» بخشی از این الزامات است. ایجاد نشریات فراوان، ایجاد مسئولیتهای اجتماعی فراوان در حد تبدیل هر فرد به رییس پارلمانِ خودش(!) و … از الزامات این فضا است. با گسترش تکنولوژی و توسعه فضای مجازی، ورود وبلاگها به عنوان یک تریبون فردی در این عرصه به خوبی ظهور کرد و بیشترین حجم تولید کمی (و نه لزوما کیفی) در سطح وب را در دست گرفت. و خود توانست تکثر را در اینترنت به خوبی معنا دهد.
در این فضای متکثر آنچه بیشتر نمود مییابد و مجال، «نقد» است و زبانهای ناراضی! انتقاد و گفتن مشکلات در حوزههای گوناگون رویهای همگانی میشود. عرصه چنان فراخ میشود که تک تک افراد یک جامعه تبدیل به منتقدانی میشوند که هیچ کس مخاطب انتقادات آنان نیستند!! چرا که همه خود منتقد شدهاند!
اما با گسترش نقادی و فضای انتقادی یک ضرورت احساس و مطرح میشود: نقدِ نقدکردنها … و عجیب نیست بعضی مسئولانی که در تیررس موج انتقادات در فضای کشور قرار دارند، به عنوان مثال رئیس صدا و سیما و ریاست قوهی قضاییه، از چنین مسائلی سخن میگویند. هر چند نتایجی دلخواه خود را در ذهن دارند هنگام طرح این سوالات، اما نفس بررسی بسیار مفید خواهد بود.
و در این مرحله است که پرسشهایی مطرح میشود پیرامون ماهیت نقد و ضرورتها، روشها، چهارچوبها، اخلاقها و … نقد چیست و مرزش با تخریب؟ نقد سازنده و غیر آن چیست؟ آیا نقد فقط بدیها را باید بگوید یا نه، باید به حسنها نیز اشارتی کند؟ نقد همان سیاه نمایی است و نومید کردن یا نه؟ و بسیاری دیگر از این قبیل سوالات؛ نقادان نقدها سعی میکنند تا پاسخهایی نه لزوما قانع کننده که ساکت کننده منتقدان به پرسشها بدهند و چهارچوبی اخلاقی را برای یک نقد خوب مطرح کنند و به اجماع برسانند. هر چند زیاد نمیتوان به وجود چنین اجماعی (حتی در آیندهی دور) امیدوار بود.
در این نوشتار کوتاه نمیخواهم تا به تمام پرسشهای بالای بپردازم. تنها یک سوال را برمیگزینم و به آن میپردازم؛ «آیا نقدْ بدون ارائه راه حل، مجالی برای طرح دارد؟»
سوالی که افراد گوناگون ممکن است پاسخهایی دهند متفاوت با هم. قشرهای مختلف با توجه به شرایطشان پاسخهایی به این سوال خواهند داد. پاسخهایی که احتمالا منحصر در یک «آری» یا «خیر» نخواهد بود.
پیش از ورود به بحث پیرامون آن پرسش، نکتهای یادآور میشوم پیرامون «نقد» و آنچه از این مفهوم در ذهن من است و مرادم در این نوشتار از نقد. برای یک نقد خوب دو خصیصه ذاتی قائلم که بی آن دو نقد تبدیل به هرزه نگاهری، سیاه نمایی، تخریب و غیره میشود. این دو، شرطهای لازماند اما نه لزوما کافی. میتوان نکات دیگری را هم برای یک نقد اضافه کرد. اما بی این دو شرط مسلما ما یک نقد خوب نخواهیم داشت. نخست، داشتن یک مجموعهای از آرمانها در حوزهی موردِ انتقاد. دوم، آگاهی کافی از واقعیات موجود در حوزهی مورد انتقاد. نقد خوب بی نگاه به این دو شرط، نه ممکن است نه درست و نه حتی تاثیر گذار. توضیح هر یک از این شروط مجالی دیگر میطلبد. به حد ضرورت مقدمهای از مرادم از «نقد خوب» را توضیح دادم.
مدیران اجرایی در هر حوزهای، با توجه به نوع شغلشان همیشه مورد انتقاد خواهند بود. هیچ مدیری نخواهد بود که بتواند ادعا کند که همه از او راضی هستند. در ازای رضایت یک نفر از یک رفتار واحدِ آن مدیر حتما افرادی هستند که ناراضی بشوند. که ممکن است نارضایتی آنها به حق باشد یا به نا حق. اما حتما ناراضی وجود خواهد داشت. که در غیر این صورت تنها احتمال ممکن فریبکاری مدیر است که در برابر هر کس چنان عمل و مسائل را طرح میکند تا او راضی بشود. هر چند در این شرایط نیز کسانی خواهند بود که از این نوع رفتار توهین آمیز متنفر شوند و لذا از دست آن مدیر ناراضی!
اما این مدیران چگونه پاسخ خواهند داد به این پرسش؟ پاسخها بسته به شخصیت این مدیران متفاوت خواهد بود. نمیتوان کلیتی داد. گروهی خواهند بود که بپذیرند این نوع نقد را. گروهی دیگر نیز میگذرند بی پاسخگویی. و عدهای نیز رد خواهند کرد به هر بهانهای.
وقتی یک مدیر بخواهد هم نقد را بپذیرد –یا چنین نشان دهد که نقدپذیر است- و هم خود را بی تقصیر معرفی کند – مدیری که احتمالا مورد هجوم نقد منتقدان است- ، خطاب به منتقدان چنین میگوید: «اگر راست میگویید بیایید کار را بر عهده بگیرید!» یا به عبارت دیگر چنین مدعی میشود که: «واقعیات اجرایی چنین ایجاب کرده است که فلان شرایط در فلان حوزهی موردِ انتقاد، ایجاد شود. و این روش اجرایی تنها روش ممکن بوده است»
جدا از صحت این ادعا که آیا روش پیاده شده تنها روش ممکن بوده است یا نه، باید دید این نوع گفتمان از کجا ریشه گرفته است؟
جهان مدرن بنیانش بر هیاهو است و نمایش و تبلیغ بدترین چیزها به فریبنده ترین شکل ممکن. در چنین جهانی است خیل عظیم آنچه مورد قبول عموم و اکثریت قرار گرفته است و توسط رسانهها به صور مختلف منتشر میشوند، چیزی جز گزارههای «دروغ ِ صحیحنما» نیستند. تک تک آنچه را که میگویند و مینویسند را باید از نو نگاه کرد. و هیچ گزارهای را نباید بی تامل، از ظاهر زیبایش بر صحت معنایش تعمیم داد.
این گزاره که «نقد حتما باید با راه حل همراه باشد» یکی از اینگونه مشهورات غلطی است که تبلیغ میشود. و برخی از مدیران با سوء استفاده از این گزارهی اشتباه، هر گونه نقد بی راه حلی را کنار میگذارند، بی آنکه به اهمیت این نقدها دقت شود. حال آنکه از شرایط یک نقد خوب و صحیح، لزوما داشتن راه حل نیست. البته پرواضح است نقد خوب همراه با راه حل خیلی بهتر از نقد خوب بی راه حل است. اما ارائه راه حل نباید شرط اهمیت و میزان توجه به نقد باشد.
واقعیت آن است که اگر انسان دلسوزی برای اصلاح نقطهی اشتباهی دست به نقد بزند، در نوع انتقادش دلسوزیاش نمایان خواهد بود. چنین فردی اگر راه حلی برای آن مشکل داشته باشد حتما مطرح خواهد کرد اگر بخیل نباشد! اما ممکن است این فرد دلسوز درد را میبیند اما خود درمان را نمیداند، چه باید بکند؟ آیا چشم بر درد ببندد به امید آنکه کسی که درمان را میشناسد، درد را ببیند؟ و اگر به هر دلیلی صاحب درمان متوجه درد نشد چه؟ آیا وظیفه این فرد نیست که بیاید و درد را نشان دهد تا شاید کسی باشد که درمان را میداند، درد را بشنود و بیاید به درمان؟ به خصوص آن هنگام که درد چنان با محیط اطراف یکریخت شده است که اطرافیانِ درد، آنرا رویهای طبیعی بدانند. و جز این شیوهی «عادی» را مرض و ناراحتی میپندارند. و لذا اقدامی نخواهند کرد برای درمانش! چرا که اصولا دردی نمیبینند.
و وقتی بحث اهمیت وافری مییابد که درد چنان بنیادی باشد که هر لحظه غفلت مساوی باشد با خسرانی غیر قابل جبران. و هیچ انسان آگاه و دلسوزی نمیتواند در این شرایط سکوت پیشه کند به این علت که درمان را نمیداند. وظیفهاش اعلام درد است و یافتن متخصص درمان آن درد. و برای دردهای مهمتر لاجرم فریادهای بلندتری لازم خواهد بود.
کیست که اندک کار اجرایی کرده باشد و نداند که این نظام های دیوان سالار اداری چه دردسرهایی دارند و چه وقتهایی که اشغال نمیکنند. با این وجود چند درصد از مدیران اجرایی هستند که در این پیچ و خم ها، فرصتی را برای یادآوری آرمانها و هدفها و اصلاح برنامهریزیها بر اساس این اهداف، قرار دهند؟
در این شرایط وقتی کسانی خارج از دستگاه اجرایی باشند که مصرانه و آگاهانه، آرمانها و اهداف را یادآوری میکنند، در حقیقت بزرگترین خدمت را به مدیران اجرایی میکنند. و مدیران اجرایی دغدغهمند نه تنها باید با دقت دنبال نقدهای چنین باشد بلکه باید مصرانه و مشوقانه از جامعه فکری بخواهد تا با نقدهایشان حتی بدون ارائه راه حل، آنها را از گرفتار شدن در دست ساختارهای غفلت آفرین اجراییات برهانند. و بسیار خدمت بزرگی است نقدهای آگاهانه و دلسوزانه نخبگان از روندهای اجرایی. باشد که قدر نعمت بدانند …
اما نکته مهمی را نیز میتوان در محاسن نقد حتی بدون ارائه راه حل، برشمرد و آن این است که تکرار آرمانها و بازخواست آن از مسئولین، باعث زنده ماندن خود آرمانها میشود. این خواستها است که مانع از نشستن گرد و خاک غفلت در مرور زمان بر این آرمانها میشود. اگر لحظهای در خواست یکی از آرمانها غفلت شود نتیجه چیزی نخواهد بود جز فراموشی آرمان یا حداقل فراموشی اهمیت آرمان؛ چرا که اگر به آرمانی به اندازهی اهمیتش وقعی ننهند خود بدتر است از کنار گذاشتن آن.
از دیگر سو نقدهای «آگاهانه و دلسوزانه» راه انتقال آن آرمانها را در عملیترین اشکالش به مخاطبان جوانتر فراهم میآورد. به آنها نقاط پر خطر را مینمایاند. به آنها مصداقی شدن آرمانها و تشخیصش را میآموزد. و جوانان آرمانگرا چگونه خواهد توانست فرمان آن رهبر فرزانه را مبنی بر «آرمانگرایی طلبکارانه» عملی کند، اگر نمونههایی از چنین منتقدانی را نبینند؟
نقدِ حقیقی ولی بدون راه حل هر چند ناقص است اما وجودش نعمتی است که اگر شکرش به جای نیاید، نعمت از دست خواهد رفت. و زنده نگاه داشتن آرمانها نعمتی است که اگر کفران شود، بسیار سخت خواهد بود نجات یافتن از زیر مضراتش که تمام نسلهای آینده را تحت تاثیر قرار خواهد داد.
والسلام.







