» آقای ارمیا! تو دیگر چرا؟
آقای امیر خانی!
آخه من به تو چی بگم؟ واقعا! خودت بگو…
آخه نمیگی بر میداری ضِرتی تو کتابت هر چی که نمیدونی از کجا اومده رو مینویسی؟ از شانس گند ما هم که کتابهات پر فروشه!
ما رو باش فکر میکردیم برای خودمان کلی فکر کردیم و مکاشفه نمودیم و زمین و زمان را به هم گره زدیم و رسیدیم به این که «زن یکی از رازهای هستی است». رازی که روح حیات جامعهی انسانیه
(مخاطب گرامی: راز نه به اون معنی ابتدایی که تو ذهن تو است. این رازها قابل کشف نیستند. راز یک مفهوم عالی است. چیزی در مایههای نور. یک حقیقت بیپایان. سخته توضیحش. اگر تو این باغها تا حالا نبوده باشی!
از زهرماری های این مدرنیتهی کوفتی هم همین تلاش پوچ و احمقانهش برای راز زُداییه. وقتی نمیتونن با این راز به ملکوت برسند، مجبور میشن برن سراغ تنوع طلبی و هر شب را با یکی سر کنن! تازه این احمقها فکر میکنن با برهنه کردن و جراحی چیز بیشتری میفهمن! برای همین این همه امکان دانلود فراهم کردن … نادانها)
حالا ما رو باش که خیال میکردیم که فقط خودمان به مکاشفات رسیدیم.
هِی به خودم گفتم نذار. الان نذار. الان فکرهای دیگری دربارهی این کلام مهم میکنند. هرز می ره. بذار وقتی متاهل شدی!
میخواستیم برای عیال کلی آسمان و ریسمان ببافیم در این بارهها. حالا من چه جور به ایشان ثابت کنم از دست شما تقلب نکردم؟ واقعا خجالت نمیکشی آقای امیرخانی؟
خوب بگو چه جوری این نظر ما را قاپ زدی؟ راستش را بگو! نمیدونم شاید از تو فکرم خوندی؟ تله پاتی؟ فهم مشترک بینالاذهانی این زمانی؟ شاید تو یکی از خوابهام برات تعریف کردم؟ چی؟ ارمیا گفته؟
آقای ارمیا!
ارمیای نبی با شما نیستم. شما راحت باش. آهای ارمیای معمر!
تو دیگه چرا؟ تو که دهنت قرص بود؟ اونم صاف رفتی پیش کی درد و دل کردی! نمیگی امیرخانی تقوا نداره، برمیداره تو کتابش میچاپه؟ تو که نتونستی زبون به کام بگیری لااقل میرفتی به همون شوفر B12 میگفتی. خوب بابا اف ۱۲٫ نه اصلا میومدی پیش خودم یه مکتب میزدیم، باقلوا. شایدم نه! نمیدونم.
اصلا میدونی نه تقصیر رضاست نه تقصیر ارمیا. تقصیر منه که شبها کتاب میخونم! اون هم از نوع بیوطن!
پس نوشت:
۱- از شوخی گذشته، بارها برایم پیش میآید که نظراتم را دربارهی یک موضوع خاص از کسی یا در مقالهای میبینم. برایم خیلی جالب است این نزدیکی افکار. و به خصوص با وجود عدم ارتباط جدی و شناخت قبلی (حتی با واسطه) بین من و آنان. برای شما پیش نیامده؟
۲- آقای امیرخانی!… خسته نباشی.









محمدحسن :
# ۲۶ تیر ۱۳۸۷ - ۱۱:۱۳ ق.ظ
بین خودمان بماند اما در این مورد خاص نظر ما هم همان بود!
این هم نظری ها جالب است اما کمی که بگذرد عادی می شود دنیای کوچکی است به خدا!
hdvhk fhk, :
# ۲۶ تیر ۱۳۸۷ - ۱۰:۵۲ ب.ظ
سلام روزتان مبارک
جسد زنده :
# ۲۷ تیر ۱۳۸۷ - ۱۲:۳۹ ب.ظ
هنر نویسنده نیست که اینچنین همه را همراه خود می بیند؟ و همه هم مدعی که این ایده ی ناب مال من است؟ و آیا این عصای امیرخانی نیست در برابر این همه ادبیات بی شعور و بزرگ و کله گنده؟
واقعاً به رضا حسودیم میشه.
/ :
# ۲۸ تیر ۱۳۸۷ - ۵:۲۰ ب.ظ
یک بار یک بنده خدایی که سر و کوشش توی ادبیات حسابی میجنبد یک تعبیر به خیال خودش قشنک و ناب توی یکی از داستان کوتاه هایش به کار برده بود(رنک آخر و الزمانی جشمانش)کلی هم ذوق میکرد به خاطر این تعبیر!!جند وقت بعد که نمی دوانم کتاب از مندنی بور خوانده بود یا از روانی بور دید اااههههه این تعبیر را سال ها بیش این یارو به کار برده!حالا یا ذهن ها به هم نزدیکند یا دنیای کوجکیست یا شاید هم ما توهم میزنیم که خیلی ناب فکر میکنیم و بعد میبینم نه انکار کسانی دیکری هم بوده اندکه این مسئله را شاید حتی قبل تر ها به ذهنشان رسیده است!!!نمی دانم شاید هم من اشتباه می کنم…
حسین :
# ۲۹ تیر ۱۳۸۷ - ۱۰:۳۳ ب.ظ
سلام ! برادر من این آقای امیرخانی ذهن همه را می خواند . این کتاب بی وتن و آن کتاب من او و آن یکی … اسمش چی بود ؟! … آها از به ! همگی انگار یک ذهن خوانی اساسی از ذهن آدم کرده اند . هر چه که مدت ها در اندیشه ات پرورانده ای یکهو مثل یک گلدان که از طبقه دهم آپارتمان رها شود ، می خورد توی سرت ! تازه می فهمی این تنها تو نیتی که از این جور فکرها می کنی . گویا مشهورترین نویسنده امروز ایران هم مثل تو فکر می کند . با این تفاوت که تو نتوانسته ای فکرهایت را کتاب کنی و او توانسته کتابش را ظرف دو ماه به چاپ سوم برساند . می بینی تفاوت ها چقدر پایین است !!
بگذریم . متن جالب بود . موفق باشید .
یا علی …
منفرد :
# ۱۴ مرداد ۱۳۸۷ - ۸:۵۸ ب.ظ
آخه اکثر رمان ها برعکس این موضوعاتند،به قول خودشون مدرنند ولی همه حول یک موضوع میگردند. بله ،منم همیشه تو فکرم بوده که داستانی اینگونه بنویسم ولی جرئت نداشتم که آقای امیرخانی داشت. یعنی میخوام بگم که کسی فکرخوانی نکرده بلکه این تو فکر بیشترمون هست .
مجاااز :
# ۱۳ شهریور ۱۳۹۰ - ۲:۴۰ ب.ظ
سلام
کامنت گذاشتن برای مطلبی بعد ۳سال هم لطفی داره ها!
مطلب رو تو لینکهای سایت امیرخانی یافتم…و اونو هم در جستجوی مطلبی از خودمان(!!!)
http://majaaaz.blogfa.com/post-59.aspx
برام جالب بود که اکثر بچه ها رو میشه پیدا کرد اونجا!-البت ابدا قصد قیاس بین وب درپیت خودمون با ایلیای شما نیست!!!
ولی غرض از کامنت گذاری: به عرضتون می رساند که کشف همچین شاقی هم نکردید فی المثل یه برادر فیلسوفتری هم هست که خیلی دقیق و گویا به این مسئله پرداخته
آقای صدر…که لابد میشناسییدش
میفرستم مطلب رو خدمتتون
-ولی خداییش بیوتن هیچ حرف دیگه ای نداشت جز این؟!!!
علی الف :
# ۱۳ شهریور ۱۳۹۰ - ۲:۴۱ ب.ظ
شکست نفسی فرمودید. و گرنه وبلاگ شما کجا وبلاگ ما کجا…
راستش برایم نوشتن درباره بیوتن موضوعیت نداشت. به اندازه کافی خواننده داشت و دارد. کتاب خوبی بود.
در آن مطلبم بیشتر از کتاب امیرخانی، خود موضوع اهمیت داشت. راستش هیجان زده شده بودم. واقعا فکر میکردم جز کشفیات خودم است! خیالات خام جوانی!!
منتظر آن مطلب از آ.صدر هستم