» توهین در پاسخ گل؛ روایتی از تدفین شهدا در دانشگاه امیرکبیر
… اما در ردیف جلو –که ما هم آن جلو بودیم تا درگیری نشود- مشت و لگدی هم روانه بچه های ما می کردند. حتی دخترهایشان! این غیر از فحش های لفظی شان بود. خوب برخی از بچه های ما نیز عصبانی می شدند. و می خواستند که جواب لفظی و بدنی به آنها بدهند. چند نفری هم ضرباتی زدند مانند آنها. نتیجه اش این می شد ما که سعی داشتیم از هر گونه درگیری جلوگیری کنیم، از هر دو سو کتک می خوردیم! اما چون می دانستیم آنها به دنبال پیراهن عثمانند، واقعا تحمل می کردیم و جلوی بچه های خودمان را می گرفتیم. کار وقتی سخت می شد که آنها به پیامبر اکرم -زبانم لال- فحش می دادند، یا وقتی به رهبر معظم انقلاب …
جمعیت با طرفدارانشان، حدود ۲۰۰ الی ۳۰۰ نفر بود. اما بدنه اصلی که شعار و هل می داد، هو می کرد، حدود ۵۰ الی ۶۰ نفر بودند. حوالی ساعت ۱۱ و نیم بود که حدود سی نفر مقابل محل تدفین شروع به خواندن همان شعر یار دبستانی کردند که بعد از این همه سال تنها شعرشان است! و البته پلاکاردهایی نیز در دست گرفتند. ما هم با تشکیل صفی از بچه ها در مقابلشان، پلاکاردها، تصاویر و پرچم هایی را که از قبل آماده کرده بودیم، گرفتیم. علی رغم توهین ها و تهمت هایی که به بچه ها زدند، ما تنها به شعارهای مذهبی مان بسنده کردیم. آنها که انتظار این واکنش سریع و آماده ما را نداشتند شروع کردند به هول دادن تا بتوانند به سمت محل تدفین نزدیک شوند. واضح است که ما هرگز اجازه نمی دادیم که به سمت این محل بروند و مانع کار شوند و یا خدای ناکرده دست به شکستن تابوت ها بزنند. مقابلشان ایستادیم. در این منطقه تقریبا هم تعداد بودیم. کمی آنها هل می دادند کمی ما. با این که آنها سعی می کردند با تحریک بچه ها کار را به درگیری برسانند اما من و عده ای دیگر از بچه های که ردیف جلو بودیم، مانع درگیر شدن بچه های خودمان با آنها شدیم. حتی اجازه ندادیم بچه ها به توهین ها و شعارهای تحریک کننده و زننده آنان پاسخ دهند. بعد از چندی که دیدند نه صدایشان شنیده می شود نه پلاکاردهایشان دیده می شود، از آن محوطه به سمت بخش غربی محل تدفین، دویدند. البته ما چون از قبل حدس می زدیم، بچه های دیگرمان را در مکان های مختلف قرار داده بودیم. تعداد بیشترمان کاملا برگ برنده ای شد برایمان. آن ها البته همه ی ما را مزدور حکومت خواهند دانست! وقتی سندی ندارند ناچارند با کلمات به مخاطب تلقین کنند که ما عده ای چماق به دست(!) هستیم که آماده ایم جلوی آ»ها را بگیریم.
هر بار که در جهتی به علت قلت افراد، نمی توانستند کاری بکنند، از جهات دیگر وارد کار می شدند.هر بار که راه را عوض می کردند ما نیز آنها را از محل تدفین دورتر می کردیم. این هل دادن ها و شعار دادن هایشان ادامه داشت. اما در ردیف جلو –که ما هم آن جلو بودیم تا درگیری نشود- مشت و لگدی هم روانه بچه های ما می کردند. حتی دخترهایشان! این غیر از فحش های لفظی شان بود. خوب برخی از بچه های ما نیز عصبانی می شدند. و می خواستند که جواب لفظی و بدنی به آنها بدهند. چند نفری هم ضرباتی زدند مانند آنها. نتیجه اش این می شد ما که سعی داشتیم از هر گونه درگیری جلوگیری کنیم، از هر دو سو کتک می خوردیم! اما چون می دانستیم آنها به دنبال پیراهن عثمانند، واقعا تحمل می کردیم و جلوی بچه های خودمان را می گرفتیم. کار وقتی سخت می شد که آنها به پیامبر اکرم -زبانم لال- فحش می دادند، یا وقتی به رهبر معظم انقلاب و مقامات نظام ناسزا می گفتند. یا وقتی که شعارهای یا زهرا و یا حسین ما و نیز عزاداری های ما را با هو کردن جواب می دادند. اما مجبور بودیم تحمل کنیم. به واقع خیلی سخت بود. هم برای خودمان هم کنترل بچه هایمان! خلاصه کلی مشت و لگد خوردیم و له شدیم! اما برای مصلحت بزرگتری دندان بر جگر گذاشتیم.
بعد از ساعت ها کشمکش موفق شدیم آنها را به حد کافی و حتی خیلی بیشتر از کافی، از محل تدفین دور کنیم. تا آنجا که صدایشان هم به سختی به جمعیت هزاران نفری که برای تدفین آمده بودند می رسید. و در میانه ی صدای سخنران و مداحان گم بود. به خصوص آنکه ما هم که جلوی آنها بودیم شعارهای خود را تکرار می کردیم.
جالب آنکه در هنگامه ای که پیکرهای مطهر ۵ شهید گمنام در دانشگاه بود، ما با شعارهای وحدت بخش و محبت آمیز سعی کردیم تا آنان را از توهین های بیشتر بازداریم. شعارهایی مانند «دانشجوی مسلمان، شهید مال همه است»، «دانشجو دانشجو ، اتحاد اتحاد»، «دانشجوی ایرانی در قلب ما جا داری» و … در همان حال بچه ها با پرتاب “گل”های گوناگون به سویشان نشان دادند که مشکل شخصی با هیچ کس ندارند. اما در عوض می شنیدیم «بسیجی برو گم شو» {و منظورش از بسیجی هر موافق تدفینی بود}، «بسیجی! سگ سیاه کثیف» و …
خلاصه ی کلام بعد از ساعت ها شعار دادن و تجمع کردن –حوالی ۴ونیم الی ۵- بعد از رفتن مردم تشییع کننده و خالی شدن مزار شهدای گمنام، ما با سینه زنی برای زیارت راهی مزار شهدا شدیم. بعد از زیارت مختصری دیدم، که همین جمع اندک که دیگر تماشاگرانش را نیز از دست داده بود، به سمت سلف رفته اند و از پشت پنجره به مسخره کردن و فحاشی به خواهرانی که در حال غذا خوردن بودند روی آوردند. این ها گمان می کردند بچه های ما نیز چون خودشان بی غیرتند! نمی دانستند یک مسلمان نه تنها برای ناموس خود که برای ناموس دیگران نیز غیرت دارد. بچه های اندکی که در دانشگاه مانده بودند، برای دفاع از نوامیس مردم با عصبانیت به آن سمت رفتن. اما این بار نیز علی رغم تحریک و میل شدید این افراد مخالف برای درگیر شدن، بچه های خود را از هر گونه جواب دادن به شعارهای زشت و زننده شان و نیز جسارتشان به خواهرانمان، نهی و منع کردیم. حاصلش نیز مشت و لگدهایی بود که نصیب ماهایی شد که قصد ممانعت از درگیری داشتیم. اینجا هم از جاهای خیلی سخت کنترل بچه ها بود. که در نهایت با تلاش ما و فهم بچه ها و البته حضور انتظامات دانشگاه، جمع آرام آرام متفرق شد.
برای ما اصلی است که خشم مقدس را باید بر سر دشمن اصلی خالی کرد نه تعداد قلیلی بازیچه. ولی به واقع اگر ماها این همه رنج و عذاب برای جلوگیری از درگیری متحمل نمی شدیم، واقعا معلوم نبود بر سر این اندک افراد چه می آمد!
با همه این حوادثی که در بخش کوچکی از دانشگاه و به دور از برنامه اصلی انجام می شد، خدا را شکر در روز غیر تعطیل در دانشگاه امیرکبیر، مراسم آبرومندانه ای برای تدفین این شهدای گرانقدر برگزار گردید. هر چند من و امثال منی که مجریان کار بودیم، متوجه برخی اشکالات می شویم که می شد وجود نداشته باشند؛ با این همه پیام «سیدناالقائد (روحی فداه)» خستگی چند ماه اخیر را از تن بچه ها، دور کرد و جایش نشاط نورانی ای نشاند. و البته زیارت این امام زادگان عشق، نیز آرامش و ایمان را در ما افزون کرد…
پس نوشت:
- کاملا مشخص شد که اینان با چه وقاحتی خواست عده ی قلیل خود را، “نظر قاطبه” ی دانشجو مطرح می کنند.
- ما هم اگر می خواستیم همانند آنها باشیم، برایمان خیلی راحت بود تا آنها را اجیر شده کافران و دشمنان خارجی انقلاب بدانیم! اما می گذاریم آنها به ما چماقدار بگویند! و سکوت می کنیم …
- صبح روز تدفین شهیدان عزیز که گروه جعلی انجمن به اصطلاح اسلامی، در بیانیه ای صحبت از حضور غیر فعال خود جهت اعتراض کرده بود، من به دوستان گفتم که دو حالت دارد: ۱) یا فهمیده اند که جمعیت اندکی هستند و نمی توانند کاری بکنند، خواسته اند اینگونه سعی در پنهان کردن این ضعفشان داشته اند ۲) قصد درگیری شدید دارند لذا خواسته اند خود را پیشاپیش دامن خود را از عواقب وخیم آن پاک کنند.
- نکته ی جالب دیگر اینکه مانند باقی مراسمات هوچی گرانه اشان، خودشان با انواع اقسام موبایل و دوربین، اقدام به عکاسی و فیلمبرداری از برنامه خود می کنند، به ما اصلا اجازه عکاسی و فیلمبرداری برای نشان دادن جمعیت اندکشان نمی دادند. و با خشونت تمام دوربین بچه ها را –حتی افراد عادی رهگذر را نیز- می گرفتند و یا تهدید به دزدیدن می کردند. اما امروز نیز علاوه بر این، با چندین فرد گوناگون از صورت تک تک بچه های ما فیلم و عکس برداشتند.
- خلاف هوچی گرهای آن وری دانشگاه، من سعی کردم یک خلاصه ی واقعی از حوادث امروز ارائه دهم. و سعی نکردم با چیدن کلمات وحشت آفرین ، دروغ ها را باور کنید.
کلمات کلیدی: انجمن جعلی امیرکبیر، تدفین شهدا، دانشگاه، دانشگاه امیرکبیر







الیاس :
# ۶ اسفند ۱۳۸۷ - ۴:۲۱ ب.ظ
http://vajgoon.blogfa.com/post-162.aspx
محمدعلی :
# ۷ اسفند ۱۳۸۷ - ۱۲:۵۷ ق.ظ
سلام
باز هم میگم و تنها کاری هم هست که میتونم بکنم. نخسته اخوی. دمتون گرم.
در اولین فرصت که ببینمت، محکم و مردونه که با هم دست دادیم، یک دمت گرم آتشی طلبت.
ویرژیل :
# ۷ اسفند ۱۳۸۷ - ۱۱:۴۰ ق.ظ
نوشته ی شما را خواندم نظر شما محترم ولی متاسفانه غلط است.
در مورد توهین به رهبر باید گفت که ایشان سیاستمدار هستند و معصوم نیستند و از این رو می توان به ابراز عقیده در مورد ایشان پرداخت. چنانکه در همه جای دنیا، به غیر از کشورهایی که دچار دیکتاتوری هستند، این امر صورت می پذیرد.
در مورد تعداد باید گفت که کمیت طرفداران یک عقیده معیاری برای درستی یا نادرستی آن عقیده نیست.
من تجمع دیروز را به علت فارغ التحصیلی نبودم ولی یادم می آید که هنگامی که رییس جمهور به دانشگاه آمد، دو اتوبوس برایش دانشجو آوردند تا طرفدارانی در سالن سخنرانی داشته باشد، از این رو برای من دشوار است که باور کنم افراد هم عقیده با شما در اکثریت هستند.
بنده در انتظار پاسخ شما در کمال تواضع باقی می مانم.
علی :
# ۷ اسفند ۱۳۸۷ - ۱۱:۴۲ ق.ظ
جناب ویرژیل،
۱- انتقاد چیزی متفاوت با توهین و فحاشی است.
۲- اتفاقا ما هم معتقدیم که کمیت اصلا معیار درستی نیست. دوستان شما خیلی علاقه به استدلال بر اساس دموکراسی دارند.
۳- دوستان که تصاویر را منتشر کردند خواهید دید. در ثانی در مطلب قبلی ام گفته ام که چگونه ۴۰۰ – ۵۰۰ نفر فقط برای کارهای اجرایی تدفین ثبت نام کردند.
هابیل :
# ۷ اسفند ۱۳۸۷ - ۱۲:۴۸ ب.ظ
هفتامین هابیل آمد؛ بالاخره!
چنانچه لابد تا حالا باخبر شدهاید، بعد از یک دورهی نسبتاً طولانی غیبت «هابیل» روی دکههای مطبوعات، بالاخره چشممان به جمال شمارهی ۷ روشن شد!
اما آنچه در این شماره میخوانید:
سرمقاله یا همآن «حرفهایی برای نشنیدن» دیگر با عبور از موضوع دفاعمقدس دولتی و مردمی، این شماره به سراغ مبحث آرمانشهر و آرمانشهرگرایی رفته است. موضوعی که احتمالا قرار است چند شمارهای ادامه یابد. عنوان سرمقالهی این شماره این است: «شهر، آرمان ندارد؛ مجمعالجزایری پراکنده در دفاع از واقعبینی».
در بخش مقالات این شماره دو مقاله با عنوانهای «گفتمان قربانی» به قلم سیدعلی کشفی و «کدام شعر؟ کدام تعهد؟» به قلم کاظم رستمی میخوانید.
اما بخش قابل توجهی از این شماره اختصاص یافته به پروندهای برای رضا امیرخانی. این پرونده البته قرار بود مفصلتر باشد و مستقل؛ که نشد. اولین بخش پرونده گپ و گفت مفصل زهیر توکلی است با رضا امیرخانی دربارهی آثار او و ادبیات جنگ و انقلاب اسلامی با عنوان «من عمیقاً یک آنارشیستم» که الحق خواندنی است و جذاب. علاوه بر یادداشت امیرخانی، در این پرونده چهار یادداشت دیگر هم با موضوع نقد و بررسی آثار امیرخانی میخوانید.
ششامین پاطوق هابیل «دانشگاه و دانشجو» نام دارد.
هفتامین هابیل در ۸۴ صفحه و با قیمت هزار تومان منتشر شده است.
روی دکههای مطبوعاتی آن را بیابید!
و چه قدر خوب که اگر یافتید و خواندید نظراتتان را هماینجا برایمان بنویسید.
منتظریم.
کیوان :
# ۷ اسفند ۱۳۸۷ - ۲:۱۴ ب.ظ
سلام اخوی
خسته نباشید!!!
من تو حوادث افتخار آفرین ۱۸ تیر تهران و ۲۰ تیر تبریز جزء همان دانشجویانی بودم که امثال حضرتعالی به سویمان گل انداختید و چه جالب که جای یکی از همان گل ها هنوز روی تنم مانده !!!
از گزارش تماماً حقیقتت ممنون ولی تنها مسئله اینجا همان قضیه دم خروس مشهور است !!
باور نمی کنی یک سر به یوتیوب بزن و خودت ببین !
دو حالت داره شما که خدای ناکرده دروغ نمیگشد پس یا شما توهم زده بودین یا زیادی روی فهم ما حساب باز کردین !!!
به هر حال آدم به خدا هم نعوذ بالله دروغ میگه ولی به خودش نه !! یه کم فکر کن یه زمانی تو هم مثل من تو گرداب کثیف این زندگی گم میشی و اونوقت با خودت تنهائی و میبینی نه رهبر واست میشه نون و آب نه خاتمی فقط توئی و وجدانت (اگه تا حالا ترتیبش رو نداده باشی!!)
موفق باشی و سعی کن سربلند هم باشی اخوی !!
شهیدا جونشون رو ندادن که چهار تا از همه چی بیخبر حتی از استخوناشونم نگذرن
فکر کن
علی :
# ۷ اسفند ۱۳۸۷ - ۲:۱۵ ب.ظ
جناب کیوان،
شما هم خسته نباشید!
اتفاقا دوستان شما دیروز کلی سنگ و بطری و کفش سوی مان انداختند. اما جایش زود خوب شد.
در فیلم هایی که گذاشتید چیز زیادی که مشخص نیست. اما ما منتظریم فیلم هایتان را کامل رو کنید. ما نیز در یوتیوب فیلم هایمان را می گذاریم. اما ما همه ی حوادث را نشان می دهیم نه یک صحنه ی انتخاب شده و جدا شده از کل متن.
روزگار نشان خواهد داد چه کسانی بیشتر باید در انگیزه هایشان دقت می کردند.
فکر کن برادر …
جسد زنده :
# ۷ اسفند ۱۳۸۷ - ۷:۵۳ ب.ظ
ای خشونت طلب! ای کتک خور ملس! ای شیر بیشه استقامت در برابر آزادی! ای متحجر! ای ریشو!
نوکرتم بسیجی
دانشجو :
# ۷ اسفند ۱۳۸۷ - ۹:۱۶ ب.ظ
به نام خدا
عرض سلام جناب ایلیا!!!!!
خوب گزارش بسیار خوبی بود. وبلاگ گفتگو به طور کامل گزارش شما را در صفحه ی اول قرار خواهد داد. با توجه به این که قانون Copy Right در ایران به کلی وجود ندارد تنها کاری که می توانیم برای شما بکنیم قرار دادن لینک مطلب اصلی است!!
.
.
.
.
.
.
بین خودمان بماند. مطلب خیلی جالبی بود!
یا علی
سهند :
# ۷ اسفند ۱۳۸۷ - ۱۰:۱۴ ب.ظ
به نام خدا
خسته نباشی آقای الله یاری پور و همچنین بقیه بسیجی های باصفای امیرکبیر
اجرتون با شهدای امیرکبیری
داداشی :
# ۷ اسفند ۱۳۸۷ - ۱۰:۲۹ ب.ظ
سلام
یک خسته نباشید به علی و همه کسانی می گویم که در راه او و یاران او تلاش کردند.
سایت امیرکبیر از نظر جعل و دروغ گویی خیلی معروف است. خودم در چند ماجرا که از نزدیک شاهدش بودم، این وهم زدگی را به عینه دیدم و در مورد آن هم مطالبی نوشته بودم.
به خاطر همین هم به جز متحجران تندرو، کسی حرف آن ها را باور نمی کند؛ ولی نکته تاسف برانگیز و شاید هم نکته مثبت! این است که تمام مخالفین ورورد شهدا به گزارش های این سایت بدنام ارجاع می دهند و این یعنی اینکه مخافین دفن شهدا منطقی بیش از این تندروها که در دروغگویی مشهورند ندارند.
گزارش شما خیلی چسبید و کسانی هم که در نقض آن خواسته بودند صحبت کنند، نتوانستند به جایی از آن ایراد بگیرند و این نشان می دهد که حقیقت را باید در نزد کدام جریان پیدا کرد.
خواهری از جنس خاک پای شهدا :
# ۸ اسفند ۱۳۸۷ - ۱:۲۶ ق.ظ
تمام حرفهایتان درست.بودم و دیدم.اجرتان با شهدا.بینهایت از عملکرد بسیجی وارتان در برگزاری مراسم و کنترل اوضاع سپاسگزارم.چه شیرین بود آن لحظه ها : شهادت شهادت آرزومه،شهادت رویای ناتمومه.
پیوند ها 02/26/2009 « تارنما :
# ۹ اسفند ۱۳۸۷ - ۱:۱۱ ق.ظ
[...] تاربلاگ ایلیا » بایگانی » توهین در پاسخ گل؛ روایتی از ت… [...]
مسعود کاشانی :
# ۱۰ اسفند ۱۳۸۷ - ۹:۵۵ ق.ظ
از مسعود به شهید__از مسعود به شهید
شهید_شهید_شهید مسعود
حاجی دشمن کپ کرده به نیروها بگو یه دونه بعثی توشون نبود !
همه فارسی حرف می زدند
حاجی دلم گرفته خسته شدم
چند روز پیش تو خط شیمیایی زدند مدلش خیلی جدید بود فقط دل ها رو می سوزوند !
حاجی جات خالی تو خط یه نمازی خوندیم دیدنی
مثل کربلا
بجه ها دو دسته شدند یه سری جلوی توپ وترکش وایسادند یه سری هم اقامه نماز کردند
حاجی یه دونه نفوزی هم دستگیر کردیم بهت بگم خندت می گیره
یه یار دبستانی گرفتیم نمی دونم از کدوم مدرسه ابتدایی بود ولی
به زور
می خواست از خط رد بشه بیاد تو دانشگاه مدارکش جعلی بود سیکلم نداشت
بنده خدا خیلی خجالت کشید ما هم به روش نیاوردیم
بچه ها بهش گل دادند
حاجی النماس دعا
حسن :
# ۱۳ اسفند ۱۳۸۷ - ۹:۰۸ ب.ظ
چی باید بگم مثلا ممنون! دمتان گرم!
سعید :
# ۱۴ اسفند ۱۳۸۷ - ۶:۰۷ ب.ظ
با خوندن این متنت فهمیدم هر دو گروه مثل همید. هر دو دارین توهین می کنین. هیچ فرقی ندارین. هیچ کدوم حاضر نیستین حرف اونیکی رو بشنوید. گل پرت کردن که نشد مهربانی. حرفشونو نمی شنوید. اونا هم نمی شنون.
علی :
# ۱۶ اسفند ۱۳۸۷ - ۱۲:۱۹ ب.ظ
در پاسخ سعید،
چرا فکر می کنید ما نشنیده ایم و پاسخ نداده ایم. بیش از ۱۰ روز تمام در صحن داشنگاه مشغول مباحثات آرام منطقی بوده ایم…
در کمتر از ۱۰ روز بیش از ۱۵ نشریه برای پرداختن به حواشی مختلف این مطلب زده اند بچه ها … مطلب «تمسک به ریسمان پوسیده» از من را در همین وبلاگ را می توانی بخوانی …
گذشته از اینکه خود جسد متبرک و برکت آور است، اگر به متن دین نگاه کنی …
صدرا :
# ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ - ۱۱:۵۴ ب.ظ
::::با سلام::::
:::مطالب وبلاک نوشته های صدرا با موضوعات زیر است:::
:::”علملی: “الگوی مصرف::::
*ممیزی انرژی*
http://autac.persianblog.ir/post/14/
*نرم افزار مدیریت انرژی افق امیرکبیر*
http://autac.persianblog.ir/post/13/
:::روانشناسی:::
*آسیب شناسی سه موضوع مهم در خواستگاری*
http://autac.persianblog.ir/post/5/
*عصبانیت و درمان آن*
http://autac.persianblog.ir/post/6/
:::سیاسی:::
*بخشی از حرف های فاطمه رجبی بر علیه میرحسین موسوی*
http://autac.persianblog.ir/post/10/
*تدفین شهدا در دانشگاه امیر کبیر*
http://autac.persianblog.ir/post/2/
:::تاریخی:::
*دو فساد بنی اسرائیل*
http://autac.persianblog.ir/post/9/
*پیامبران مدفون در ایران*
http://autac.persianblog.ir/post/8/
:::اجتماعی:::
*خانه عفاف اینترنتی*
http://autac.persianblog.ir/post/3/
:::مذهبی:::
*حدیث قرب نوافل و پیامبر ص*
http://autac.persianblog.ir/post/7/
:::حقوق:::
*حقوق اخلاقی زنان*
http://autac.persianblog.ir/post/11/
*بازار یابی هرمی*
http://autac.persianblog.ir/post/4/
*نشوز (حق زدن زنان) چیست؟*
http://autac.persianblog.ir/post/12/
بی نشون :
# ۸ تیر ۱۳۸۸ - ۹:۵۳ ب.ظ
سلام بابا دمتون خیلی داغ عشق شهادت که الکی نیست هم سنگری به همشون بگو ماهم یوسف زهرایی داریم ماکه نه ولی آقامون به خوبا که سر میزنه خبر دادن که خیلی زود میان….خطرناک التماس دعا
علی :
# ۹ تیر ۱۳۸۸ - ۱۲:۴۱ ق.ظ
لینک زیر را ببینید. یک متن انگلیسی است درباره ماجرای تدفین شهدای دانشگاه ما
و انتخاب سیاسی نوشته است. نویسنده اش خارجی است! در ظاهر البته …
جالبی اش آنجاست که نقل قولی از وبلاگ من کرده است آن هم با اسم خودم! وبلاگ من
به زبان فارسی است و … نمی دانستم این قدر مسائل برایشان جدی است
http://209.85.129.132/search?q=cache:6I8JB60m34UJ:merip.org/mero//mero031909.html+link:+eilia13.ir&cd=4&hl=en&ct=clnk&client=firefox-a
ساره :
# ۱۴ بهمن ۱۳۸۸ - ۱۰:۴۴ ق.ظ
اگر دوست داشتین یکم مطالب جدید هم بذارین بد نیست ها
منچ :
# ۸ اسفند ۱۳۸۸ - ۱۱:۴۸ ق.ظ
سلام چرااینقدر زود به زود آپ دیدت می شین؟بابا فکر ما رو نمی کنین که باید لحظه به لحظه تو اینترنت باشیم؟راستی از اون بسته های فرهنگی که به ایمیل می فرستادین چه خبر؟ تمام شد؟