» گنجشگ خبر از تو آورده بود؟
گنجشک آرام داخل شده بود. یک لحظه دیدم روی لبه میز، به اطراف نگاه می کند. نفهمیده بودم کی آمده بود به میهمانی؟ صبح جمعه نیمه شعبان؛
آماده اش نبودیم. از درب تراس آمده بود. پرواز کرد در آسمان خانه. برایش کوچک بود. نگرانی در رفتارش پیدا بود. قلب کوچکش چقدر تحمل ضربان بیشتر را داشت؟ گوشه ای رفتم تا فقط نگاهش کنم بی مزاحمت…
اگر درب تراس را می یافت، دوباره آزاد می شد. نمی توانستم کمکش کنم. خودش باید راهش را می یافت. چرا زبانش را بلد نیستم؟
چرخید و چرخید. اشیای مختلف را آزمود. پنجره آشپزخانه اما بسته بود. کاش سرش درد نگرفته باشد. چند دقیقه ای بود… راهش را یافت؛
شاید خبری می خواست بدهد؟ در این عمری که رفته است، پیش نیامده بود. نیمه شعبان، صبح جمعه! حتما خبری آورده بود… یعنی ممکن بود؟ این جمعه همان جمعه بود؟ کاش زبانش را می دانستم.
شب شده است. و غلتیده در تارهای عبث غفلت و گناه… هنوز هم یک خفته در لجنزار …آه…
کی خبرش می آید؟ شاید گنجشگک می دانست. اما من نفهمیدم؛ ولی … می دانم! یعنی او به ما آموخت. تا صبح امید فرا رسد، باید سختی ها و رنج ها را در آغوش بگیرم و فریاد اعتراض و قدم های مبارزه ام را محکم تر بردارم…
اما هنوز در پس این دلتنگی ها و فراغ ها، تنها ایمانِ نهفته در چشم های سیدنا القائد، امید بخش و قوت بخش است.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل لولیک الفرج
در حاشیه:
مگر می شد سکوت کرد؟ کم نبود اتفاقات مهم در این چند هفته؛ اما وقتی وبلاگت را نبینی، به روز هم نمی توانی بکنی! وبلاگم برایم نمی آمد! هر موقع روز که سر میزدم؛ مطالب مختلف نوشتم! برخی اش را دیگر نمی توانم بگذارم. برخی دیگر را باید بازنویسی کنم! از ماجرای تاسف بر انگیز انتصاب مشایی، جنبش مغز پسته ای، آقای هاشمی و خاندانش، دادگاه ها تا مطالب مهمتر درباره مقبولیت و مشروعیت؛ هر چند در این دوران بی وبلاگی! حرفها، حدیث ها و اعتراضاتم در مجاری دیگری دنبال شد … مخصوصا ناراحتی و اعتراضاتم راجع به مشایی را!








