» آنچه «افروغ»ها را در باتلاق فرو می برد
آنچه بر عماد افروغ از چند هفته پس از 3 تیر 84 تا به امروز، در موضع گیری ها و عمل اجتماعی-سیاسی اش، گذشته است، بسیار قابل تامل است. آن هنگام که افروغ از احمدی نژاد حمایت می کرد، شاید کمتر کسی گمان می کرد که امروز شاهد چنین رفتارها و گفتارهای سیاسی از او باشیم. برای ما و امثال ما شناخت این فضا مایه عبرت فراوان خواهد بود. هر چند باید به یاد داشت که انسان موجودی تک ساختی نیست که با یک و دو عامل رفتار و عقایدش تغییر کند. بی شک عوامل زیادی بر کنش سیاسی-اجتماع او و امثال او تاثیر گذاشته است. اما نکته ای را مورد اشاره قرار خواهم داد که به نظرم نقشی حیاتی و مادر در این تغییر و تحول داشته است.
در سختی ها است که مرد از نامرد شناخته می شود. آزمایش است که نقشی مهم در نشان دادن حقیقت افراد دارد. و در جامعه نیز در هنگامه امتحان است که گروه ها و جریانات حقایق خود را نشان می دهند. و هنگامی که امتحانی به سختی فتنه ی اخیر پس از انتخابات رخ می دهد، خیلی از پرده های دروغین فرو می افتد و درون نخبگان و جریانات نمایان می شود.
آنچه بر عماد افروغ از چند هفته پس از ۳ تیر ۸۴ تا به امروز، در موضع گیری ها و عمل اجتماعی-سیاسی اش، گذشته است، بسیار قابل تامل است. آن هنگام که افروغ از احمدی نژاد حمایت می کرد، شاید کمتر کسی گمان می کرد که امروز شاهد چنین رفتارها و گفتارهای سیاسی از او باشیم. برای ما و امثال ما شناخت این فضا مایه عبرت فراوان خواهد بود. هر چند باید به یاد داشت که انسان موجودی تک ساختی نیست که با یک و دو عامل رفتار و عقایدش تغییر کند. بی شک عوامل زیادی بر کنش سیاسی-اجتماع او و امثال او تاثیر گذاشته است. اما نکته ای را مورد اشاره قرار خواهم داد که به نظرم نقشی حیاتی و مادر در این تغییر و تحول داشته است. و متاسفانه افروغ را در امتحانی بزرگ مردود کرد.
وقتی افروغ سعی در تبیین مسائل انقلاب اسلامی تحت «فلسفه» صدرا نمود، برای من تردیدهای فراوانی ایجاد شد. تردیدهایی که ریشه این نوع نگرش به انقلاب اسلامی را زیر سوال می برد. تفصیلش باشد برای مجالی فراخ تر. اما خلاصه آنکه قرار دادن انقلاب اسلامی زیر سلطه فلسفه –حتی فلسفه صدرا- پذیرش ولایت «عقل خودبنیاد» بر مناسبات انقلاب اسلامی است. و این یعنی پذیرش غرب زدگی انقلاب اسلامی. این یعنی انقلاب اسلامی چیزی متفاوت با جوهره ی دنیای مدرن و مثلا انقلاب فرانسه نیست. حال آنکه اصلا چنین نیست. انقلاب اسلامی توبه تاریخی بشر از پذیرش سیطره طاغوت و خروج از ظلمات به نور بود. پذیرش ولایت عقل خودبنیاد که ریشه تاریخی اش را از یونان می توان پی گرفت، یعنی تبدیل شدن به «طاغوت»؛
در این عرصه هر چند فلسفه صدرا نسبت به آنچه ارسطو یا مشاییان می گفتند به مراتب وارسته تر و الهی تر بوده است، اما همچنان در همان نظام حضور دارد. نظامی که موتور محرکه اش عقل خودبنیاد است.
بی شک انقلاب اسلامی ابعاد فلسفی عمیقی دارد که هنوز به خوبی منکشف نشده است. و متاسفانه اندیشمندان و متفکران بسیار کوتاهی کرده اند. اما جنس این فلسفه با آنچه فلسفه تدوین یافته است متفاوت خواهد بود. و اتفاقا به دلیل همین تباین است که ترجیح می دهم به جای لفظ فلسفه از لفظ حکمت برای توصیف این ابعاد بهره ببرم. اما باید دانست این «تحول الهی» هرگز در محدوده کوچک عقل خودبنیاد قابل شناسایی و توصیف نیست.
انقلاب اسلامی ربط نظام مندی به فلسفه صدرا نداشته است. هر چند بی شک امام خمینی (ره) به عنوان یک فیلسوف صدرایی از حقایق فلسفه متعالیه بهره ها گرفته است. اما بی شک امام آن هنگام که برای خدا قیام کرد، در نقش یک فیلسوف نبود. او در نقش یک خلیفه الهی چنین حرکت عظیمی را برای خدا سامان داد. چه اگر امام در نقش یک فیلسوف می ماند، چنین انقلابی روی نمی داد. و در اینجا ست که نسبت فلسفه و عمل را مورد تردید قرار می دهم. آیا به واقع از “فلسفه” به تنهایی “عمل” حاصل می آید؟ تفصیل باشد برای بعد.
می خواهم بگویم دادن چنین تفسیری از انقلاب اسلامی، نشان از پذیرش ولایت عقل خودبنیاد است. عقلی که در کرسی خدایی نشسته است. از همین جا است که می خواهم چنین مطرح کنم که نتیجه قطعی پذیرش عقل خودبنیاد، در بهترین حالت «ولایت گریزی» است. اگر نگویم که ولایت ستیزی مقصد نهایی است؛ و این عاقبت بسیاری از افرادی بوده است که در این ۳۰ سال چنین راهی را طی کرده اند. و جالب آنکه عقل خودبنیاد قدرت عجیبی دارد در توجیح رفتار و دستورات خود. و سختی کار اینجا دو چندان می شود. اما من امیدوارم خداوند نخبگان را در این امتحان سخت یاری کند. که ایستادگی در برابر ولایت اولیاء الله خسرانی بزرگ خواهد بود.
پی نوشت:
در نا خالصی فلسفه صدرا همین بس که آیت الله جوادی آملی و آیت الله مصباح یزدی، نقدهای سهمگینی بر آن وارد می کنند. و البته این دو بزرگوار سعی قابل تقدیری در خالص کردن آن انجام می دهند. به واقع نمی دانم به انجام می رسد یا نه؛ به خصوص تا وقتی که از منطق مبتنی بر نظام ارسطویی برای حل مسائل فلسفه صدرا بهره می گیرند. چیزی که به نظر من یک مانع بزرگ در حرکت فلسفه صدرا است.
در ضمن باید دانست که استخراج مسائل سیاسی، آن هم مسایل سیاسی مورد نیاز امروز جامعه از فلسفه صدرا، کاری بس پیچیده و زمان بر است. شنیده ام کارهایی دارد می شود. مسلما در آغاز راه است. هرچند من تا کنون نتیجه ای محسوس ندیده ام.








