چون دیوانهای شدهام،
در کوچهای تاریک
که همه سنگش میزنند
خورشید،
میان خونـــــــِ خود میغلتد؛
یک «باغ انار» بر زمین ریخته است…
شهر دلهای بی سر،
اما نبود …
دریای دو چشم،
موج خون میزد دوش…
انگار!
بوی خون عجیبی به کوچههاست…
سودای توام در جنون،
میزد دوش…
چون رخت از آن توست،
به یغما،
چه حاجت است؟
بزن زیر میز بازی؛
یا قواعد بازی را رعایت کن!
چو لاف عشق زدی،
سر بباز چابک و چست …
عشق،
جنون خونآلود میخواهد …
ترک افسانه بگو …
که نخفتیم شب؛
و شمع به افسانه بسوخت!
خرد،
- که قید مجانین عشق میفرمود -
به بوی سنبل زلف تو
گشت دیوانه!