دانه های انار

 

از توقف بازداشته است
یاد ِصدایت؛
این قلب نحیف را…

 

نمی‌دهم به سرور بهشت،
غــبـــار ایـن غــــــــــــــــم را …

 

سینه‌اش مجروح مسمار در نبود؛
سینه‌اش مجروح غم غربت «امام» بود…

 

عقل که خفقان می‌گیرد،
عقل آغاز می‌شود …

 

خدا با ما،
-که دلتنگــــیـــم-
سرسنگین نخواهد شد…

 

دل مستمندم ای جان!
به هوای دیدن تو،
هــــــوس حــجــاز دارد…

 

قلب است که می‌فهمد؛
نمی‌فهمی؟

 

کاملا ناگهانی هــــــــنــــــــــــوز زنده‌ام …

 

دست بی ‌وضو،
مــزن بر ستیــغ آفتاب …

 

به تو غالب می‌کند خرافات را،
علم مدرن.
و قبلش تلقین کرده است:
خرافه چیزهای دیگر است!

 

عقلانیتی که خدا را نمی‌بیند،
عین حماقت است.

 

لاریب فیه …
عِلم مدرن عقل ندارد؛

 

تب و تاب آفتاب است،
نسیمت، در قلب من!