چیزی نشده است؛ ویرانهای مانده در برهوتی بیسو…
زیر سُمّ گرگان است؛ این قلب رنجور…
“هپروت” میدونی چیه؟ دِ نمیدونی دیگه!
و سرما، در ظلمات نفس سکنی گزیده بود …
شرمم از خرقهی آلودهی خود، میآید
عزیزم! قلبت رو بردی صافکاری؟
خنجر را بزن؛ شاید این سنگ بشکند…
هنوز باورم نیست، خاموشی آتشفشان را… آیا در مرداب «من» نیلوفری خواهد روئید؟