دانه های انار

 

دُرهای دیدگانت،
آتش زدست به قلبم…

 

سودای توام در جنون،
می‌زد دوش…

 

شیدا از آن شدم
-که نگارم چو ماه نو-
ابرو نمود و جلوه‌گری کرد و رو ببست!

 

می‌شناسی این همه خورشید خون‌آلود را؟

 

جمال چهره‌ی تو،
حــجــت موجـه ماست…

 

دیده خیره می ماند
محو جمال سقف های مصلی؛
با همه استکباری اش …