دانه های انار

 

آب را پاشیدم به صورتت،
تا نبینی اشک‌های قلبم را…

 

چشمانم را،
-خدا عطا کرد-
برای خیره‌شدن به “چشمانت”…

 

گوشه سبدت،
پر شده!
از ستاره‌هایی که چیدی…

 

سکوت،
شوخی‌ای بیش نیست!

 

خرد می‌کند بُلور واژه‌ها را،
نـــــــور نــــگاهــــت…

 

که بر دریای خون،
عــــزم ســــفــر داشت…

 

ما؛
در پیاله،
عکس رخ یار دیده‌ایم!

 

دُرهای دیدگانت،
آتش زدست به قلبم…

 

سودای توام در جنون،
می‌زد دوش…

 

شیدا از آن شدم
-که نگارم چو ماه نو-
ابرو نمود و جلوه‌گری کرد و رو ببست!

 

می‌شناسی این همه خورشید خون‌آلود را؟

 

جمال چهره‌ی تو،
حــجــت موجـه ماست…

 

دیده خیره می ماند
محو جمال سقف های مصلی؛
با همه استکباری اش …