دُرهای دیدگانت، آتش زدست به قلبم…
سودای توام در جنون، میزد دوش…
شیدا از آن شدم -که نگارم چو ماه نو- ابرو نمود و جلوهگری کرد و رو ببست!
میشناسی این همه خورشید خونآلود را؟
جمال چهرهی تو، حــجــت موجـه ماست…
دیده خیره می ماند محو جمال سقف های مصلی؛ با همه استکباری اش …