دانه های انار

 

فمنیسم،
بادکنکی است که باد کردن بیشترش،
تسریع ترکیدن را نوید می‌دهد!

 چادری بر سر فمنیسم…

اشاره: در طول سالیان دراز فعالیت دانشجویی به نتایجی رسیده‌ام که بعضا با مشهورات این فضاها متفاوت است. یکی از این نظریات ماجرای “فمنیسم چادری” یا فمنیسم التقاطی است. دوستانی که من را از نزدیک می‌شناسند از قدمت این نظراتم آگاهند. و در جمع‌های کوچک‌تر چنین مطالبی را طرح کرده‌ام. اما هرگز چنین مباحثی را در عرصه‌ی عمومی (مثلا وبلاگم) به صراحت طرح نکردم. دلایلی داشت که به نظرم صحیح بوده و هست. مدتی پیش به بهانه‌ی جلسه‌ی گفتگوی دانشجویی در دانشگاهمان، میلی را به بعضی گروه‌های خصوصی زدم و نکاتی گفتم. سرکار خانم دمنه در وبلاگشان این بحث را به صورت عمومی طرح کردند. لذا “مجبور” شدم تا سلسله مباحثی را در این باره و خطرات شدید آن مطرح کنم. در این یادداشت اشارتی می‌رود به ماجرای فمنیسم چادری. که البته ناظر به یادداشت وبلاگ عصا است. تفصیل می‌خواهد این مباحث که به مرور خواهد آمد.

*****

پس از انقلاب یک نسلی از زنان رشد کرده است و همچنان در حال بازتولید که دچار دوگانگی تقید به دین و زیست مدرن است. این البته نه فقط مشکل زنان که مشکل جامعه است. جستجوی الگویی برای چگونگی زیست یک مسلمان در دوران حاضر.
فمنیسم در واقع نمایش مدرنیته در نگاه به زن و مسائل مربوط به آن است. از حقوق زن تا خانواده و حقوق فرزندان! عده‌ای از زنان برای حل این دوگانگی به کل دین را کناری نهاده و با خیال راحت تسلیم مدرنیته می‌شوند که این‌ها موضوع صحبت نیستند. اما دسته‌ای هستند که همچنان سعی می‌کنند بین دین‌داری و زیست در دنیای مدرن “هماهنگی” ایجاد کنند. و لذا معمولا به بخش‌هایی از دین پایبندند. اینان که معمولا از دختران مذهبی دانشگاه رفته‌اند، دچار گونه‌ای از عقاید و رفتارها می‌شوند. چیزی که من از آن با عنوان “فمنیسم چادری” یاد می‌کنم.

 همه چیز زیر سر لباس‌شخصی‌هاست!

یعنی شک داشتی؟ واقعا؟ این رو همه می‌دونن! خیلی واضحه! معلومه که همه چی تقصیر منه! یعنی کلا تقصیر همه لباس شخصی‌هاست! هر اتفاقی در هر جا بیفتد، تقصیر ماست! این که واضحه! همه می‌دونن! حتی شایعه شده حضرت حافظ هم می‌خواهد در بیانیه‌ای از لباس شخصی‌ها دوری کنه! و از این به بعد لباس‌های فرم بپوشه! واقعا نمی‌دونستی؟ مجبورم کاملا جدی باهات صحبت کنم.
اگر نگاهی به کل تاریخ بیندازی، خواهی دید که همیشه پای یک، بلکه چند نفر “لباس شخصی” درمیان بوده است! همین ماجرای برادرکشی قابیل را نگاه کن! اصلا یکی از دلایلی که هابیل باعث شد تا قابیل “مجبور” به قتل بشود، این بود که هابیل یک لباس شخصی بود! اصلا هیچ حق انتخاب همسر برای قابیل قائل نبود! و همه می‌دانند که این بردارکشی به دلیل این رفتارهای هابیل بود. یا همین ابراهیم را نگاه کن! یک لباس شخصی تمام عیار است! یک تنه جلوی حق آزادی مذهب را گرفته است! رفته و تمام خدایان مردم را خُرد کرده است! چرا؟ خوب چون یک لباس شخصی نمی‌تواند ببیند بقیه لباس شخصی نیستند! نمرود هم مجبور می‌شود برای حفظ حقوق بشر، او را به آتش بیندازد. کاری که باید با همه لباس شخصی‌ها کرد. یا مثلا همین مسیح پسر مریم را نگاه کن. فکر کردی چرا باید این یهودی‌های مظلوم و این پادشاهان مهربان رومی کاری به این مسیح مهربان داشته باشند که گونه‌هایش را می‌آورد تا سیلی بزنند؟ نه واقعا؟ غیر از این است که او هم یک لباس شخصی بود؟ غیر از این است که وارد مجالس می‌شدند و آنجا را همراه حواریون به هم می‌ریختند؟ همین محمد بن عبدالله را ببین. او هم یک لباس شخصی بود. کلی هم برای خودش سپاه لباس شخصی جمع کرده بود. البته لباس‌هاشان همه پاره و کهنه بودند. ولی به هر حال لباس شخصی بودند! ببین چقدر افراطی‌گری کردند! چقدر جنگ راه انداختند و تنش‌زایی کردند! یک تنه نامه نوشته است به ابرقدرت‌های منطقه و جهان. بعد دنبال اقتدارگرایی و از بین بردن افکار مختلف و آزادی بیان و اینها بود! می‌خواست همه را مسلمان کند. یا پسرعمویش علی ابن ابی‌طالب را ببین! او هم همین طور. همواره به دنبال تنش در جامعه بود. اصلا نمی‌گذاشت یک لحظه وحدت در جامعه شکل بگیرد. پشت سر هم جنگ راه می‌انداخت. آن هم با کسانی که کلی سابقه‌های درخشان داشتند. اصلا هم اهل اعتدال نبود. لباس شخصی واقعی بود. با افراطی‌گری می‌خواست لباس‌های آدم‌های با کلاس را از کابین زنان‌شان هم در بیاورد. حالا چند تکه مگر بیشتر بود؟ همین جور بگیر تا الان! تاریخ پر است از بحران‌آفرینی لباس‌شخصی‌ها در برابر زندگی مرفه و رعایت حقوق بشر!
همین نواب صفوی را ببین! انگار نه انگار مملکت در حال حرکت چهار نعل به سمت مدرنیته و رهایی از سنت بود! کارهای خشونت طلبانه می‌کرد. یک مجسمه کامل از خصایص لباس‌شخصی‌ها بود. می‌گفت حکومت اسلامی! آن هم چه وقتی؟ وقتی روشنفکران مملکت در حال معاشقه با دنیای پیشرفته‌ی غرب بودند! یا مثلا مدرس را ببین! یک لباس شخصی متججر! همواره می‌خواست سرمایه‌های سیاسی کشور را از بین ببرد! شاه و خانواده و نمایندگان مجلس و تعداد فراوانی منورالفکر مگر کم سرمایه‌هایی بودند؟ یا همین خمینی! یک لباس شخصی سر سخت دیکتاتور بود. با شرق و غرب و همه‌ی تجربه‌های بشری مخالف بود. همواره می‌گفت فقط اسلام! همواره جامعه را در تنش با جهان قرار می‌داد. ۸ سال با تمام دنیا جنگ کرد! حتی سال آخر عمرش هم فرمان ضد حقوق بشری ارتداد سلمان رشدی را صادر کرد! اصلا آزادی بیان نبود. همواره به نویسندگان منورالفکر و مخالفان قانون و کسانی که منافق می‌نامید هشدار می‌داد! تعداد زیادی هم لباس شخصی تربیت کرده بود! چند صد هزارنفرشان که در جنگ مردند. خیلی‌ها هم باقی ماندند تا جریان لباس شخصی‌ها را ادامه دهند. یک مکتبی هم راه انداخت به نام بسیج! که می‌گفت همه‌ی عاشقان از ازل تا ابد در آن عضو بوده اند! …
- بس کن جناب! پشت سر هم می‌گویی! یک لحظه…
ببین! اگر لباس شخصی بودن یعنی این چیزهایی که تو می‌گویی، من یک لباس شخصی هستم. یعنی دوست دارم مثل آنها باشم. حداقل پول لباسم را شخصا می‌دهم! بهتر از آن است که یونیفرم پوش آمریکا، اسرائیل و کل جهان استکبار باشم! بهتر از آن است که یونیفرم پوش شیطان باشم! بهتر از آن است که با یونیفرم سبز آمریکایی بروم شیشه بشکنم، سطل آشغال آتش بزنم، بانک و مغازه و خانه مردم، آتش بزنم، به آرمان‌های امام توهین کنم، به امام حسین(ع) جسارت کنم! ترجیح می‌دهم توسط یونیفرم پوشان سبز به جرم لباس شخصی بودن تکه تکه شوم و آتش بگیرم.
و بدان! پول لباسم را شخصا می‌پردازم اما نمی‌گذارم بیت‌المال، بیت‌الحال شخصی عده‌ای بشود! لباس شخصی می‌پوشم اما نمی‌گذارم عده‌ای به بهای خون و محرومیت کوخ‌نشینان، کاخ شخصی، ویلای شخصی، محافظ شخصی، هلی‌کوپتر شخصی، سلطنت شخصی راه بیندازند! ! لباس شخصی می‌پوشم اما نمی‌گذارم مفسدین (اقتصادی، سیاسی، رسانه‌ای و …) لحظه‌ای آب خوش از گلویشان پایین رود. لباس شخصی می‌پوشم اما نمی‌گذارم دینم، آرمان امامم، راه ره‌برم، مورد اهانت واقع شود! لباس شخصی می‌پوشم اما اجازه نمی‌دهم قانون‌شکنان و دیکتاتوران سبزینه پوش رای ملتم را نادیده بگیرند و بی‌مجازات بمانند! لباس شخصی می‌پوشم اما نمی‌گذارم دشمنم ضربه‌ای به اسلام و ایران بزند! لباس شخصی می‌پوشم اما …
و مطمئن باش! یک لحظه محبت دنیای مدرن در دلم جای نخواهد گرفت. یک لحظه سر تسلیم برابر دنیایی که در آن نفسانیت بشر خدایی می‌کند، فرو نخواهم آورد. یک لحظه در برابر نظمی که شیطان بزرگ برقرار کند، آرام نخواهم گرفت. یک لحظه شهروند خوبی برای جامعه مدنی نخواهم بود. هر چه بتوانم در بر هم زدن این نظم شیطانی خواهم کوشید! هر چقدر لازم باشد قلم می‌زنم، شمشیر می‌زنم و خون خواهم ریخت! و زود خواهد بود که کار این دنیای پوچ دنیاپرستان مدرن را با ظهورش یک سره بر باد خواهیم داد!

 

تاریخ مدرنیته،
زیربازه‌ای فشرده از تاریخ بشر است
که هیچ کرانی جز نابودی خویش ندارد.

 در کدام خواب مخملی، گوش‌های ما را دراز دیده‌اند؟

در نگاه اول همه‌ی این ماجرا چیزی بیشتر از یک مزاحِ بی‌نمک به نظر نمی‌آید. اما بعدتر تلخی‌اش به سان داغِ مادران جوان مُرده، جگرت را آتش می‌زند! و باز بعدتر دل قرص می‌کنی که نه این اولین بار است و نه آخرین بار؛ ماجراهای این دو صف همیشه بوده‌است و زین پس نیز خواهد بود. و اتفاقا ظاهر را که کناری بزنی، شباهت حوادث بر حسرت عبرت‌ناپذیری بشر می‌افزاید.

در طول تاریخ هر از چندی حق تعالی، اراده می‌نماید تا بساط جور و شرک را جمع کرده و نوری از انوار خود را تجلی دهد و خلفاء الله را بر کرسی بنشاند. اندک رعیت طاغوت و بندگان شیطان به بند ذلت کشیده می‌شوند و به گوشه‌ای می‌خزند و چهره تغییر می‌دهند و نفاق زیر پوست جامعه تزیرق می‌کنند و منتظر لحظه‌ای می‌مانند که زهر خود بریزند و خانه‌زادی خود به ابلیس را فریاد کنند. و چون ضعف ایمان و حبّ خواص زمینه را به جندالشیطان می‌سپارد، در اولین فرصت که بتوانند (آن هنگام که دوز توهمِ قدرتِ مطلقه بودن، آنان را فراگیرد)، پرده از رخ دریده و خباثت درون خود نمایان می‌کنند و کفر خود جلی و جری کرده و شمشیر بر خدا می‌کشند.

 

مدرنیته
دروغی است،
که افراد زیادی
آن را «شبیه به هم» روایت کرده‌اند.

 تاریخ شهادت می‌دهد!

۱- این سنت همیشه تاریخ بوده است. همه پیامبران را دروغگو می‌خواندند. همه‌شان را با چوب دیوانگی می‌راندند. در عوض کفر و شرک و خرافاتشان را با جزمیت تمام دنبال می‌کردند. برای توهماتشان حاضر به قتل و جنایت هم بودند. وقتی پیامبران از سند و برهانشان سوال می کردند، کارشان تنها تمسخر، سخنان نامربوط، هجو و هوچی‌گری بود. قرآن کریم بارها و بارها تاکید می‌کند بر این ماجراها؛ فتامل!
۲- در طول تاریخ همیشه سر و صدایشان بلند بوده است. متخصصان جنگ روانی بوده‌اند. عثمان را می‌کشتند و پیراهن خونی‌اش را عَلَم خونخواهی می‌کردند. بزغاله به کودکان شهر به اسم معاویه می‌دادند و به نام علی به زور و خشونت بزغاله‌ها را پس می‌گرفتند. همیشه اهل فریب بوده‌اند و دروغ؛ مردمان را خام جوسازی‌هایشان می‌کردند. آن هنگام که عمروعاص و معاویه یک کاسه می‌شوند، مردم بیچاره وقتی به حسین بن علی (ع) می‌رسند جز ناسزا و لعنت کار دیگری نمی‌توانستند بکنند. اما چه زود بود که حباب‌های فریب فرو می‌ریخت؛
۳- چرخش روزگار بر همین منوال است. و عرصه‌های امتحان مهیا؛ و دیدگان بی‌بصیرت در غفلت و خسران. قلب‌های بی‌مأوا آشفته و پریشان؛ بوق‌های باطل در فریاد و زبان‌های نفسانیت دراز. کثرت دروغ و کثرت فریبکاران گرد و غبار بر چهره حقیقت پوشانده. و دلهای ساده در چنگالِ نفاق اسیر؛ یاسرها و عمارها اندک و عرصه‌های جهاد تحت امر «ولی» فراوان.
۴- و این سنت تاریخ بوده است. دروغ و فریب را مجالی بیشتر از حبابی در سطح آب نخواهد بود. که نظام جهان نه بر مدار تبلیغات که بر مدار حقایق می‌چرخد. و آنان که حق را می‌خواهند و می‌گویند، مورد حمایت خالق حقایق خواهند بود. و بسیار زود خواهد بود که اتحاد زر، زور و تزویر فرو ریزد. پرده‌های نفاق دریده شوند و آفتاب حقایق دیدگان را روشن سازد.
۵- در مطالب بسیاری از ارتباط وثیق مدرنیته با توهم و کثرت، سخن رانده‌ام. مدت‌ها پیش از این که جریان گروهک سبز تلاش حقیرانه‌اش را برای کودتای مخملی برنامه‌ریزی کند. تمام داشته‌ی این اقلیت غربزده، تبلیغات و تکرار توهمات و دروغ‌هایشان است. اقلیتی نهایتا ۳ تا ۴ ملیونی، که البته باندهای جهانی زر، زور و تزویر تمام قد حمایتشان می‌کنند. اما بنا به آنچه اشاره رفت، باکی از این طبل‌های تو خالی نیست. و خدا یاری خواهد کرد، کسانی را که ایمان آوردند و جهاد پیشه ساختند و بر مشکلات صبر کردند.

 آنچه «افروغ»ها را در باتلاق فرو می برد

در سختی ها است که مرد از نامرد شناخته می شود. آزمایش است که نقشی مهم در نشان دادن حقیقت افراد دارد. و در جامعه نیز در هنگامه امتحان است که گروه ها و جریانات حقایق خود را نشان می دهند. و هنگامی که امتحانی به سختی فتنه ی اخیر پس از انتخابات رخ می دهد، خیلی از پرده های دروغین فرو می افتد و درون نخبگان و جریانات نمایان می شود.
آنچه بر عماد افروغ از چند هفته پس از ۳ تیر ۸۴ تا به امروز، در موضع گیری ها و عمل اجتماعی-سیاسی اش، گذشته است، بسیار قابل تامل است. آن هنگام که افروغ از احمدی نژاد حمایت می کرد، شاید کمتر کسی گمان می کرد که امروز شاهد چنین رفتارها و گفتارهای سیاسی از او باشیم. برای ما و امثال ما شناخت این فضا مایه عبرت فراوان خواهد بود. هر چند باید به یاد داشت که انسان موجودی تک ساختی نیست که با یک و دو عامل رفتار و عقایدش تغییر کند. بی شک عوامل زیادی بر کنش سیاسی-اجتماع او و امثال او تاثیر گذاشته است. اما نکته ای را مورد اشاره قرار خواهم داد که به نظرم نقشی حیاتی و مادر در این تغییر و تحول داشته است. و متاسفانه افروغ را در امتحانی بزرگ مردود کرد.
وقتی افروغ سعی در تبیین مسائل انقلاب اسلامی تحت «فلسفه» صدرا نمود، برای من تردیدهای فراوانی ایجاد شد. تردیدهایی که ریشه این نوع نگرش به انقلاب اسلامی را زیر سوال می برد. تفصیلش باشد برای مجالی فراخ تر. اما خلاصه آنکه قرار دادن انقلاب اسلامی زیر سلطه فلسفه –حتی فلسفه صدرا- پذیرش ولایت «عقل خودبنیاد» بر مناسبات انقلاب اسلامی است. و این یعنی پذیرش غرب زدگی انقلاب اسلامی. این یعنی انقلاب اسلامی چیزی متفاوت با جوهره ی دنیای مدرن و مثلا انقلاب فرانسه نیست. حال آنکه اصلا چنین نیست. انقلاب اسلامی توبه تاریخی بشر از پذیرش سیطره طاغوت و خروج از ظلمات به نور بود. پذیرش ولایت عقل خودبنیاد که ریشه تاریخی اش را از یونان می توان پی گرفت، یعنی تبدیل شدن به «طاغوت»؛
در این عرصه هر چند فلسفه صدرا نسبت به آنچه ارسطو یا مشاییان می گفتند به مراتب وارسته تر و الهی تر بوده است، اما همچنان در همان نظام حضور دارد. نظامی که موتور محرکه اش عقل خودبنیاد است.
بی شک انقلاب اسلامی ابعاد فلسفی عمیقی دارد که هنوز به خوبی منکشف نشده است. و متاسفانه اندیشمندان و متفکران بسیار کوتاهی کرده اند. اما جنس این فلسفه با آنچه فلسفه تدوین یافته است متفاوت خواهد بود. و اتفاقا به دلیل همین تباین است که ترجیح می دهم به جای لفظ فلسفه از لفظ حکمت برای توصیف این ابعاد بهره ببرم. اما باید دانست این «تحول الهی» هرگز در محدوده کوچک عقل خودبنیاد قابل شناسایی و توصیف نیست.
انقلاب اسلامی ربط نظام مندی به فلسفه صدرا نداشته است. هر چند بی شک امام خمینی (ره) به عنوان یک فیلسوف صدرایی از حقایق فلسفه متعالیه بهره ها گرفته است. اما بی شک امام آن هنگام که برای خدا قیام کرد، در نقش یک فیلسوف نبود. او در نقش یک خلیفه الهی چنین حرکت عظیمی را برای خدا سامان داد. چه اگر امام در نقش یک فیلسوف می ماند، چنین انقلابی روی نمی داد. و در اینجا ست که نسبت فلسفه و عمل را مورد تردید قرار می دهم. آیا به واقع از “فلسفه” به تنهایی “عمل” حاصل می آید؟ تفصیل باشد برای بعد.
می خواهم بگویم دادن چنین تفسیری از انقلاب اسلامی، نشان از پذیرش ولایت عقل خودبنیاد است. عقلی که در کرسی خدایی نشسته است. از همین جا است که می خواهم چنین مطرح کنم که نتیجه قطعی پذیرش عقل خودبنیاد، در بهترین حالت «ولایت گریزی» است. اگر نگویم که ولایت ستیزی مقصد نهایی است؛ و این عاقبت بسیاری از افرادی بوده است که در این ۳۰ سال چنین راهی را طی کرده اند. و جالب آنکه عقل خودبنیاد قدرت عجیبی دارد در توجیح رفتار و دستورات خود. و سختی کار اینجا دو چندان می شود. اما من امیدوارم خداوند نخبگان را در این امتحان سخت یاری کند. که ایستادگی در برابر ولایت اولیاء الله خسرانی بزرگ خواهد بود.

پی نوشت:
در نا خالصی فلسفه صدرا همین بس که آیت الله جوادی آملی و آیت الله مصباح یزدی، نقدهای سهمگینی بر آن وارد می کنند. و البته این دو بزرگوار سعی قابل تقدیری در خالص کردن آن انجام می دهند. به واقع نمی دانم به انجام می رسد یا نه؛ به خصوص تا وقتی که از منطق مبتنی بر نظام ارسطویی برای حل مسائل فلسفه صدرا بهره می گیرند. چیزی که به نظر من یک مانع بزرگ در حرکت فلسفه صدرا است.
در ضمن باید دانست که استخراج مسائل سیاسی، آن هم مسایل سیاسی مورد نیاز امروز جامعه از فلسفه صدرا، کاری بس پیچیده و زمان بر است. شنیده ام کارهایی دارد می شود. مسلما در آغاز راه است. هرچند من تا کنون نتیجه ای محسوس ندیده ام.

 ساختارهای GodFather آفرین

«او» تصمیم می‌گیرد؛ و وقتی تصمیم گرفته شد، همه می‌پذیرند. یعنی بهتر است که بپذیرند حتی اگر سخت‌ترین مخالفت‌ها را داشته باشند؛ او بزرگ خاندان است و کلامش خاتمه‌ی هر بحثی؛ «خاندان» همه چیز اوست. و او همه چیز خاندان؛ حداقل این طور به نظر می‌رسد. اعضای خاندان نسبتشان بیشتر از آنکه نسبی باشد سببی است. عامل و عمق این سبب را «میزان وفاداری» به GodFather و ایده‌هایش مشخص می‌کند؛

 

دنیای وهم آلود را مدرنیته نام نهاده‌اند.
کجاست پسرک تا فریاد زند برهنگی پادشاه را؟

 

نفی دموکراسی را فریاد زد،
وقت تکبیرة‌الاحرام؛

 

نمود عقلانیت مدرن است،
فیلسوف نامیدن دلقکها؛

 تکرار برای همیشه

و مانند همه‌ی فیلمهای هالیوودی تکراری است. هیچ چیز جدیدی ندارد. از آغاز تا پایانش. از یک سناریوی واحد بهره می‌گیرند. هیولایش چون باقی هیولا‌ها. مردان نقش مثلا نیکش، یک کپی از باقی نقش‌های تکراری. رفتارها، انگیزه‌ها، غایت‌ها، اتفاقات و حتی خوشحالی‌های مصنوعی آخر فیلم‌ها؛ هیچ چیز جدید رخ نمی‌دهد(۱).
تعجبی هم ندارد از هالیوود که چگونه رویش می‌شود سالانه این همه محصول یکسان با آن هزینه‌های کذایی بسازد. هالیوود به عنوان نمادِ سینما، به عنوان بزرگترین آلت فرهنگی «سُکرآور» مدرنیته، چاره‌ای دیگری ندارد جز تلاش برای به تصویر کشیدن مدرنیته، به بهترین شکل ممکن؛