نفی دموکراسی را فریاد زد،
وقت تکبیرةالاحرام؛
دموکراسی و نان به نرخ روز خوران!
دموکراسی حکومتی است که هیچ گاه تعریفی واحد و روشن نداشته است. در واقع یکی از مبهم ترین واژهگانی است در فلسفه سیاسی مطرح میشود. ابهامش آنقدر زیاد است که دیگر نمیتوان هیچ معنایی را از آن استحصال کرد. حتی آن هسته مشترکی از آن که در اکثر تعاریف آن آمده است –قدرت اکثریت مردم- خود یکی از مبهمترین مفاهیم است. اما حالا قصد پرداختن به دموکراسی را ندارم. که آنقدر میتوان دربارهاش قصه گفت که نمیدانم از کجا شروع کنم! قصد من در این نوشتار کوتاه تنها مطرح کردن یک نکته است؛ و آن بحث تغییر نگرش بدنه دموکراسیخواهان ایران است پس از سوم تیر ۸۴٫
تا پیش از سوم تیر که حضرات گمان میکردند مردم و رای اکثریت با آنها است (البته در توهم بودهاند)، چنان بر تعاریف قرن هجدهمی از دموکراسی تاکید میکردند که انگاری اصولا در قرن ۱۸ از روی دست اینها دموکراسی را تعریف کردهاند! اما وقتی سوم تیر شوکی عظیم بر اینها وارد کرد، ناگهان ورق برگشت! رای مردم پوپولیستی شد و غیرعقلانی! و دموکراسی عامهگرا جای خود را به دموکراسی نخبهگرا داد! دموکراسیای که در آن نخبگان برای مردم تصمیم میگیرند. و مراد از نخبهگان؟ معلوم است خودشان و همفکرانشان! و گرنه کسانی که به فلانی رای دادهاند که نخبه و الیت نیستند! آنها اُمُلند و عامی!
ناگهان حضرات مغزهاشان منور(تر) شد و دیدند که تعریف دموکراسی در قرن ۲۰ و ۲۱ چیزی غیر از دموکراسی است که در قرن ۱۸ و ۱۹ بوده است! یک دفعه در این یکسال نظرها برگشت. اندیشهها تغییر کرد و “تقلید از مردم” شد جیز! چرا؟ برای آنکه مردم به اینها رای ندادهاند! اصولا هر کس با اینها نباشد جیز و فاشیست است!
آری چنین است اوضاع اکثر طرفداران دموکراسی! هر وقت بخواهند از دموکراسی آن تعریفش را در نظر میگیرند که منافعشان را تامین کند. و الحق که دموکراسی هم خوب جنبهی این تغییر موضعها را دارد! ماشاءالله آنقدر برای این موضوع افسانهای (و دروغین) در طول چند قرن اخیر قصه نوشتهاند که هر چیزی را میتوان از درون آن بیرون کشید! از فاشیسم تا آنارشیسم! در حقیقت امروزه هر کشوری دموکراتترین کشور دنیا است البته با تعریفی خاص از دموکراسی که با تعاریف دیگر مختلف است، اگر متضاد نباشد!
و من خیلی خوشحالم که در کشوری زندگی میکنم که افتخارش دموکرات بودن نیست!
مرثیه ای برای مدرنیته
ما به نهادها و به قدرت قانون، برای سازماندهی و نظارت بر قدرت، باور داشتیم. مطمئن بودیم که بهترین وسیلهی تنظیم ساعت اجتماعی، این است که قدرت سیاسی را با قدرت قانونی محدود کنیم و با زیاد کردن کانون های قدرت از برخورد میان آنها جلوگیری نماییم. این سازه های نهادی با پخش ثروت و قدرت که از ویژگی های عصر مدرن است، همراه بوده اند. در دوره های قبلی، در عصر کمیابی، تملک تنها قدرت واقعی بود، و قدرت اقتصادی از قدرت سیاسی تمیز داده نمی شد: قدرتمند بودن در مرتبهی اول دور بودن از فقر عمومی بود. در مقام مقایسه با این صورت ابتدایی قدرت «موروثی» ، عصر «نهادی» را مرحله غایی و فراتر نرفتی تصور کرده ایم. و اینک ناگزیریم که ناسازگاری نهادهای موجود را تائید کنیم و پی ببریم که میان عصری که در آن وارد می شویم و ساختارهای عصر روشنگری تفاوت های بیشتری وجود دارد تا در میان دستاورد های عصر روشنگری و عصر موروثی پیش از آن. مشکل می توانیم آن را بپذیریم. چون چیز دیگری نشناخته ایم، واژه های دموکراسی، سیاست، آزادی، افق ذهنی ما را تعیین می کنند، و دیگر مطمئن نیستیم که معنای واقعی آن ها را می فهمیم، دلبستگی ما به آنها بیشتر انعکاسی است تا عقلایی.
پایان دموکراسی ، ژان ماری گنو،عبدالحسین نیک گهر،نشر آگاه،۱۳۸۱، ص ۱۵
آغاز دوران فرادموکراسی در جهان دموکراتیک
بسیار اندک بودند متفکران تیزبینی که پس از آغاز حمله ی یکجانبه ی آمریکا به عراق ، به رغم مخالفتهای مردمی در سطح جهان ، سخن از “پایان دوران دموکراسی” راندند. و معتقد بودند که این حمله یکی از نشانه های ورود “فرآیند اضمحلال دموکراسی” از حوزه فکر به حوزه اجرا است . و در این سخنشان بر جو غالب تفکر در دوران پست مدرن نظر داشتند . چرا که در دورانی که فکر بشر به سرعت علیه تمام آن چه به عنوان دستاورد مدرنیسم خوانده می شود ، می شورد ، دیگر مجالی برای سخن گفتن از تفکر پیرامون مفاهیم تاریخ گذشته و دستمالی شده ی متعلق به دوران مدرن نیست .
البته به علت گره خوردن منافع قدرتهای جهانی با مفهوم دموکراسی ، صدایی از این گفته ها شنیده نشد . و شاید اگر از جهانی که سرگرمی روزانه ی آن افتخار کردن به “اسطوره ی دموکراسی” است، چنین گفته های شنیده می شد می بایست غرق در تعجب می شدیم . به هر حال این صحبت ها گذشت بدون آنکه چندان شنیده شوند …
نسبت « دموکراسی » و « انتخابات »
بار ها پیش آمده است که شنیده ام کلمات « انتخابات» و « دموکراسی» به جای هم و به یک معنا به کار می روند . یعنی وقتی صحبت از انتخابات می شود از آن به دموکراسی تعبیر می شود و وقتی سخن از دموکراسی به میان می آید انتخابات را جایگزین آن میکنند .
این اشتباه ناشی از نشناختن دموکراسی است . به خصوص که در این چند سال در جهان و کشور ما به شدت این مساله مطرح شده است . اما چرا با این همه چنین اشتباهی رخ می دهد ؟ دلیل آن است که در هر جا این مفهوم به کار برده شده است تنها به استفاده صوری و سیاسی از آن بسنده شده است . من کمتر دیده ام که به تعریف این مفهوم پرداخته شود . لذا سعی میکنم حداقل در این گفتار کوتاه کمی درباره این دو واژه توضیح دهم . در این مجال قصد بررسی پیرامون مفهوم ” دموکراسی ” را ندارم . شاید در وقتی دیگر به طور مفصل به این موضوع بپردازم .
دموکراسی واژه ای یونانی است که قدمتش به بیش از دوهزار و ششصد سال قبل باز می گردد . یعنی دوران یونان باستان ! در زمان سقراط و افلاطون نیز در شهر آتن دموکراسی برقرار بود . هرچند برخی مفاهیم دموکراسی آن زمان با دموکراسی زمان ما متفاوت است . دموکراسی به معنای حاکمیت مردم است که از ریشه دموس، به معنای مردم در زبان یونانی گرفته شده است . کراسی نیز پسوندی است که به معنای حکومت به کار می رفته است .
دموکراسی یعنی حاکمیت مردم، لکن مردمی که در ابتداء مورد نظر دموکراسی بود با مصداق و معنای مردمی که امروزه ما می شناسیم تفاوت دارد . مقصود تحقق اراده مردم است . که البته این تحقق اراده نیز در گذر تاریخ تغییراتی کرده است . هم من و هم شما و حتی تئوریسین های دموکراسی می دانند که تقریبا هیچ مطلبی نیست که مردم (با هر معنای آن!) کاملا خواسته یکسانی داشته باشند . اینجاست که بحث اکثریت پیش می آید . پس دموکراسی یعنی تحقق اراده اکثریت مردم .
خوب این اراده را چگونه باید دریافت ؟ چگونه باید فهمید مردم یا اکثریت مردم چه می خواهند ؟ یکی از اولین راه ها و تا کنون (احتمالا) تنها راه ممکن برای شناخت نظر اکثریت مردم پیرامون یک موضوع واحد ، انتخابات است . یعنی باید بخواهیم که مردم بگویند چه می خواهند .
لذا انتخابات ابزاری است برای سنجش نظر مردم . اما هنوز دموکراسی رخ نداده است چرا که اراده اکثریت که به واسطه انتخابات شناخته شد هنوز محقق نگشته است . در حقیقت انتخابات جزئی از دموکراسی است . نه خود دموکراسی !!
می توان در یک حکومت دیکتاتوری نیز انتخابات را برگزار کرد . مثلا یک دیکتاتور برای آن که بفهمد چه کسی در حکومتش بیشتر از او محبوبیت دارد می تواند به برگزاری انتخابات آزاد دست بزند . بله کاملا آزاد و عادلانه ! او که نمی خواهد خود را گول بزند . بعد از برگزاری این انتخابات کاملا آزاد با شناخت افراد محبوب تر از خود دست به قتل آن ها می زند . به همین راحتی ! پس دیدید که در حکومت های دیکتاتوری ( به عنوان حکومتی که در تضاد با دموکراسی قرار دارد ) نیز می توان انتخابات از نوع آزاد برگزار کرد ولی دموکراسی را نیز به حساب نیاورد .
این بخش عمده ایی از فرق بین این دو واژه را مشخص می کند . اما به هر حال نمی توان دموکراسی را بدون انتخابات (حداقل به ظاهر ) اجرا کرد . مگر آنکه راه دیگری برای شناخت رای اکثریت جز انتخابات پیدا شود .
